«من به ورطه هولناکی افتاده بودم و با تمام وجود نیازمند پیدا کردن راه چاره و علاجی بودم، هر چند که از نتیجه نهایی این جستجو مطمئن نبودم. مانند مردی بودم که در بستر بیماری از مرضی مهلک در عذاب باشد، مردی که اگر درمانی نیاید، مرگش حتمی خواهد بود». و این مقدمهای شد تا با شوق و نیروی هر چه تمامتر عشق به خدا را تجربه کند. «تنها عشق به یک حقیقت جاودانی و لایتناهی میتواند چنان غذایی برای روح تهیه کند که او را از هر رنج و تعبی آسوده دارد. بنابراین باید با شوق و نیروی هر چه تمامتر به دنبال آن رفت»