"دیگر حماقت کافی است! الان شما به هتل میروید. اتاقی میگیرید. فردا صبح، به سراغتان میآیم و شما را به ایستگاه خواهم برد. شما باید از اینجا بروید. باید همین فردا به خانهتان برگردید و من تا موقعی که شما را بلیتبهدست سوار قطار نکنم آسوده نمیشوم. آدم تا جوان است از زندگی بهخاطر باختن چند صد یا چند هزار فرانک سیر نمیشود، وگرنه اسم این بزدلی و سستی خواهد بود؛ بحران ابلهانهٔ خشم و ناامیدی. فردا خودتان به من حق خواهید داد."