جملات زیبا از متن کتاب کوچک و سخت | طاقچه
تصویر جلد کتاب کوچک و سخت
off
٪۷۰
subscriptionAvailable

کتاب کوچک و سخت

۳.۴(از ۱۷ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
ریوکا گالچن، رویا پورآذر
انتشارات: 
نشر اطراف
categoryدسته‌بندی: 
داستان خارجی

۱۴۷,۰۰۰

۷۰٪

قیمت:

۴۴,۱۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

این را هم می‌دانم که همین ترس از نشان‌دادنِ ضعف است که نمی‌گذارد حرفم را بزنم، نه ترس از اشتباه بودن حرف‌هایم.
alireza atighehchi
۵
تحقیقات می‌گویند این‌طور نیست که خشونت ناگهان بروز کند، بلکه به دلایلی، در بعضی از آدم‌ها میل طبیعیِ خرابکاری ـ‌به‌جامانده از دوران کودکی و نوجوانی‌ــ هرگز فروکش نمی‌کند.
alireza atighehchi
۳
همه می‌دانیم در میان ما فقط بچه‌ها هم‌پیمان زمان هستند. بی‌تردید در آینده همین بچه‌ها هستند که قدرت را در دست خواهند گرفت، یا دست‌کم قوه و بنیه و جایگاه‌شان بی‌نهایت بهتر از ما، بزرگ‌ترهای ناهمسنگ‌شان، خواهد بود. در احساس‌مان به کودکی نشسته‌درکالسکه که گاهی شبیه فرمانروایی فربه به نظر می‌رسد و یک آن دوستش نداریم، ردی از همین پیش‌آگهی وجود دارد.
آبی
۳
جالبه که آدما به چه چیزای مختلفی توی یه بچه دقت می‌کنن؛ بچه که فقط بچه‌ست. ولی آدما چیزی رو تو بچه‌ها می‌بینن که تو وجود خودشونه.»
alireza atighehchi
۲
تناقض ماجرا این‌جا بود که به رغم گذر تند زمان، زندگی من به روزی با درازایِ بی‌سابقه تبدیل شده بود؛ روزی که به حساب من تا آن لحظه تقریباً سه‌هزار ساعت طول کشیده بود. همزمان افکارم به‌شکلی بی‌سابقه ازهم‌گسیخته بودند (موقع محاسبه فهمیدم از لحظهٔ آمدن شیر کوهی نشده بیش از دو ساعت و نیم پشت‌هم بخوابم)
maryhzd
۱
خیلی روزها فکر می‌کنم بچه یک جور داروست. اما چه دارویی؟ یک روز به این نتیجه می‌رسم که افیون است: مرا با احساس عمیقِ خوشبختی پر می‌کند، احساسی که به هیچ دستاورد یا ویژگیِ ذاتی ربط ندارد و به قدری کیف‌آور است که حاضرم در جستجوی دائمیِ آن حس، زندگی‌ام کاملاً به هم بریزد. بعضی روزها هم بچه مرا یاد نوع و میزان هورمون‌ها و نوروترانسمیتِرها می‌اندازد. یاد مادر دوقلوها می‌افتم که به من گفت بی‌تردید عاشق دخترهایش است اما یک روز بعدازظهر دیده دارد به آن زنی که پنج بچهٔ خودش را در آب خفه کرده فکر می‌کند و دارد آن زن را خیلی خوب می‌فهمد و او، دوست من، وقتی دیده چنین احساسی دارد فهمیده وقتش است از کسی کمک بخواهد.
آرزو
۱
درست است که می‌گویند دلیلِ زنده‌ماندن آدم بچه است. اما چیزی که نمی‌گذارد آدم راحت بمیرد هم بچه است. و روزهایی هستند که این واقعیت حس خوبی به آدم نمی‌دهد.
آرزو
۱
اما مشکل دیگر مادرِ یک نوزاد بودن، تنهایی‌ست. خیلی روزها از صبح تا شب فقط با یک آدم‌بزرگ حرف می‌زنم.
آرزو
۱
کتاب‌هایی که برای بچه‌های کوچک نوشته می‌شوند کمتر بچه‌های واقعی را به تصویر می‌کشند. شخصیت‌های این کتاب‌ها بیشتر حیوانات هستند و هیولاها یا گه‌گاه بچه‌هایی که رفتارشان شبیه حیوانات یا هیولاهاست. کتاب‌هایی که برای بزرگسالان نوشته می‌شوند تقریباً همیشه بزرگسالان را به تصویر می‌کشند.
آبی
۱
به نظرش کارهایِ خانه اصلاً به هیچ دردی نمی‌خوردند و حاصلی نداشتند؛ تمام می‌شدند و بعد، به چشم‌برهم‌زدنی، دوباره شروع می‌شدند، پس باید ور می‌افتادند.
mim.nadaf
۱
در زیباشناسی ژاپنی به حضور عناصر سرگرم‌کننده و عجیب در متن، اوکاشی می‌گویند. اوکاشی متضاد «آواره» است که ترجمهٔ سردستی‌اش می‌شود حس اسف‌بار بودنِ امور فانی.
mim.nadaf
۱
تا قبل از این‌که بچه‌هایم حرف بزنند به نظر می‌رسید دارند به چیزهای مختلفی فکر می‌کنند. بعد به حرف افتادند و معلوم شد فقط فهرستی از چیزهایی که می‌خواهند و چیزهایی که نمی‌خواهند در ذهن‌شان است.» انگار وقتی بچه‌ها زبان باز می‌کنند به جای این‌که بزرگ‌تر شوند، بچه‌تر می‌شوند،‌ دست‌کم از نگاه ما.
z.mir
۱
با این‌که تحت تأثیر شیر کوهی شبیه بچه‌های کوچک شده بودم و همهٔ چیزها و تجربه‌های پیش‌پاافتاده (یا نیفتادهٔ اطرافم دوباره سحرآمیز شده بودند، ناگهان حس کردم خیلی بزرگ‌تر شده‌ام. جهان به‌شکلی مضحک، تردیدآمیز و مملو از قیدهای دیگر، لبریزِ معنا به نظر می‌رسید. یعنی می‌خواهم بگویم شیر کوهی همان وقتی که مرا به کسی تبدیل می‌کرد که مدام در حال «ننوشتن» است، همزمان من را شبیه نویسنده‌ها (یا دست‌کم نوع خاصی از نویسنده‌ها) کرده بود.
maryhzd
۰
سعی می‌کنم بچه‌های بدغذا را سرزنش نکنم چون هر چه باشد بچه‌اند. اما آخرش باز می‌بینم دارم هم آن بچه‌ها هم مادروپدرشان را سرزنش می‌کنم؛ با این که خودم هم همین بودم و بی تلاش خاصی کم‌کم شدم آدمی که تقریباً همه چیز می‌خورد. اما بعدش آبستن شدم و دیدم برگشته‌ام سر خانهٔ اول. تقریباً تحمل دیدن یا چشیدن هیچ چیزی جز چیپس، لیموناد و گاهی یک برش پیتزا را نداشتم. البته فقط پیتزای آشغالی، از آن پیتزاهایی که انگار پنیرشان از بغل لبنیات هم رد نشده و به جای پنیر واقعی در ترکیباتش چیزی دارد که کمی تا قسمتی هیدروژنه شده. به نظرم بقیهٔ غذاها از دَم حال‌به‌هم‌زن بودند. همان‌روزها به فکرم رسید: اوه! بچه‌ها آبستن‌اند، آبستنِ خودشان.
آرزو
۰
انگار سلیقهٔ فرهنگی زمانه می‌توانست از بچه محافظت کند؛ که البته یک جورهایی می‌توانست: آدم‌ها نیمه‌خودآگاه تشخیص می‌دادند که این نوزاد از طبقهٔ اجتماعی‌ای‌ست که دست‌شان به چیزهای خوب می‌رسد و برای همین، نیمه‌خودآگاه چیزهای خوب را که به نظر می‌آمد از حقوقِ حقه و طبیعی آن بچه است دودستی تقدیمش می‌کردند، چیزهایی مثل شغل‌های جالب و امکانات تحصیلی خوب و همسران جذاب؛
کاربر ۱۸۸۷۰۲۷
۰
گاهی حس می‌کنم منِ مادر هیچ موجودی را بهتر از بچهٔ خودم درک نمی‌کنم. احتمالاً علتش این است که هنوز یک کلمه هم نمی‌تواند حرف بزند. این روزها که کم‌کم به حرف افتاده، دارم نگران می‌شوم که نکند سرسوءتفاهم‌ها باز شود. (گرچه خودم می‌فهمم احتمالاً تا حالا هم که فکر می‌کردم بچه را درک می‌کنم دچار سوءتفاهم بوده‌ام.)
کاربر ۲۲۸۴۳۲۸
۰