خودش میدانست تهِ چشمهای صفورا چیزی هست که توی چشم هیچ زنی ندیده تا به حال. صفورا خیره که نگاهش میکرد غلام میترسید. از آن چیزی که تهِ چشمهای او بود میترسید. عشق بود آن چیز. خودش میدانست که گهگاه سِحر این نگاه صفورا میشود. این نگاه وحشی صفورا که پر از گلایه بود. پر از درد بود. پر از زندگی بود، اما غلام نمیخواست به روی خودش بیاورد.