خوام حالتو حتی بدونم
تعجب میکنی آره همونم
همونی که زمونی قلبشو باخت
همون که از تو یک بت، یک خدا ساخت
همونی، که برات هر لحظه میمرد
که ذکر نامتو بیجون نمیبرد
همونم که میگفتم نازنینم
بمیرم اما اشکاتو نبینم
همون که دست تو، مهر لباش بود
اگه زانو نمیزد غم باهاش بود
حالا آروم نشستم روی زانوم
ولی دیگه گذشت اون حرفا
تعجب میکنی آره عجیبه
میخوام دور شم ازت خیلی، غریبه