حاج فرج، پدر یدالله راضی نمیشد خانهاش را خالی کند. میگفت اگر قرار است بمیرد، میخواهد توی خانهٔ خودش سر به خاک بگذارد. نمیخواهد تو خاک غربت بمیرد. یدالله میگفت: «تو یه شهر دیگه یه خونهٔ دیگه برات دُرس میکنم.» حاج فرج میگفت: «یه جای دیگه؟ تو فکر میکنی من به این خشت و گلها دل بستم.» «خشت و گل یا هرچی که تو بگی؟» «بزرگ که شدی میفهمی. به این در و دیوار خشت و گل نمیگن. هر دونهٔ اینها خاطرهس. بفهم.»