بهخاطر این که او، فردی دلسو، هرکس دیگر، رفیقی که فرار کرد، همه آنهایی که بعدها خواهند آمد، روی سنگِ همه بناهای یادبود بتوانند تفریح کنند.
ــ من جنگیدم برای این که تو حق داشته باشی بازی کنی.
پدرم لبخند زد و سپس از کودک پرسید آیا فهمیده که چه گفته است. دیگری سرش را به نشانه نه تکان داد. بعد کیف کتابهایش را از زمین جمع کرد. و بهدو دور شد. یادم میآید که پدرم خندید.
این، چند سال پیش از حادثهای بود که برای برادرم پیش آمد.