نزدیک در ورودی میایستد و نگاهش در آن سالن بزرگ میچرخد روی تابلوها، مبلمان استیل سلطنتی، فرشهای ابریشم تبریز و بوفههای بزرگ پر از عتیقه جات و ظرفهای بزرگ نقره که جا به جا در هر گوشهٔ خانه به چشم میخورد. شنیده و دیده بود که عمو و زنش با چه لذت و عشقی تکتک اینها را خریده و با چه وسواس و دقتی نگه داشته بودند. حالا اینها مانده بودند، اما خودشان کجا بودند؟