در مجموع در جهان امروز، ردهبندیهای مناسبی برای تفکر در بارهٔ جان نداریم و در نتیجه ممکن است تجربهٔ عمدهٔ ما از جان، منفی و به شکل این احساس باشد که چیزی در زندگیمان کم است. از آنجا که جامعهٔ ما منکر جان است، بیشترِ ما وقتی جان را تجربه میکنیم که دچار ترَکی بشویم؛ ترَک در سلامت جسم یا اخلاقیات یا ترَکهایی که در نتیجهٔ بحرانها به وجود میآیند. برای نمونه، بسیاری از مردم، جان را فقط از طریق رفتارهای خودویرانگرانه مانند اعتیادها، تمناها یا رفتارهای وسواسی تجربه میکنند. اما طی بحرانهای بزرگ زندگیست که ناگهان فرد، آرزوی ارتباط کیهانی و معنا را پیدا میکند.