نوهٔ شیرین زبانش پرسید:
ـ بابابزرگ! چوپانه که گفتی به دختر پادشاه رسید، کجا رسید؟
گفت:
ـ ملوسکم کجا باید میرسید؟ کجا میشد برسه؟ توی مجلس عروسی مفصلی که پادشاه برای اون و دخترش برپا کرده بود. توی قصهها آدمها همیشه به هم میرسن و هفت شبانهروز عروسی برپا میکنن و میزنن و میرقصن اما.... اما توی دنیای ما کارها به این آسانی و شُسته و رُفتگی نیس. توی دنیای ما چوپانه بعدِ یکسال از سفر دور و دراز قندهار بر میگرده؛ اما به دختره نمیرسه. حسرت عروسی باهاش به دلش میمانه.