در تمام این سالها، در جنگلهای اهواز، دشتهای خوزستان، کوههای نودوشه، هر بار که چوبها میخواستند بالا بروند یا مشتها میخواستند پایین بیایند، این فکرها توی سرم قوّت میگرفتند، که هنوز هم فرصت هست که بگویم: کافی است، من آمادگیاش را ندارم؛ اما شاید همان خونی که از پدر و مادر در رگهای آدم رسوخ کرده، آن خوی لُری، دست میگذاشت جلوی دهانم و بعد با اولین ضربه، فوران فکرها، فروکش میکرد.