ببخشید، دست خودم نبود. چه چیزی را از دست دادم؟ او تنها رابط من با گذشتهام بود. تنها کسی که گذشتههای دور را به خاطرم میآورد و حالا که او نیست، خیلی احساس پوچی میکنم. انگار هیچ چیز نیستم و دیگر هیچ چیز ندارم.
خانم مارپل گفت:
ــ بله، منظورتان را میفهمم. وقتی آخرین کسی که ما را به یاد گذشتهمان میاندازد از دست میرود، بکلی تنها میشویم و هیچکس هم نمیتواند جای او را بگیرد. من خودم برادرزاده، خواهرزاده و دوستان صمیمی زیادی دارم، اما هیچکدام آنها زمان بچگی با من نبودهاند و مرا نمیشناختند، هیچکدام متعلق به گذشتههای خیلی دور نیستند و خاطرات آن دوران را در ذهنم زنده نمیکنند. به همین جهت، مدتهاست که تنها شدهام.