ابراهیم سری تکان میدهد. «ولشون کن. مثل یه خاطرهٔ خوب بهشون فکر کن. اون موقع روی قله بودی و حالا توی درهای. توی زندگی بارها همچین اتفاقی واسهٔ آدم میافته.»
«خب، الان باید چه کار کنم؟»
«باید از کوه بعدی بالا بری.»
«آره، البته.» ساده بود. «روی قلهٔ کوه بعدی چه خبره؟»
«خب، معلوم نیست. اون کوه توئه. تا حالا هیچکی ازش بالا نرفته.»