جملات زیبا از متن کتاب مردی که دوبار مرد | طاقچه
تصویر جلد کتاب مردی که دوبار مردsubscriptionAvailable

کتاب مردی که دوبار مرد

دنباله‌ای بر انجمن قتل پنجشنبه‌ها

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۴۱ رأی)
پدیدآورندگان: 
ریچارد آزمن، محدثه احمدی
انتشارات: 
نشر نون

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
غَزال_ک
۲۱
«چرا همهٔ مردها کشته و مردهٔ اینن که خوش‌تیپ باشن؟ به جاش دوست ندارین مهربون و باهوش و بامزه و شجاع باشین؟»
آزمین
۱۵
اگه آدم‌ها توی زندگی هیچ‌وقت راهشون رو گم نکنن، معلومه اصلاً توی مسیرهای جالبی قدم نذاشته‌ن.»
آزمین
۱۱
اگر خودت را دوست نداشته باشی، چه کسی دوستت خواهد داشت؟
کاربر ۱۴۲۰۶۰۹
۷
هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم خوکچه‌های هندی هم باید نجات داده شوند، ولی به گمانم همین‌طور است. همه هرازگاهی باید نجات داده شوند.
استودیوس
۴
وقتی پای بچه‌ها وسط باشد، آدم اول وارد عمل می‌شود و بعد سؤال می‌کند
مجهول
۴
وقتی در زندگی غرق می‌شوید، زمان زود می‌گذرد.
HeroLimoo
۴
«آدم باید قبل از بچه‌هاش بمیره، چون بهشون یاد داده بدون اون زندگی کنن. ولی این قضیه دربارهٔ سگ‌ها صدق نمی‌کنه. آدم به سگش یاد می‌ده کنار خودش زندگی کنه.»
Phoenix
۴
قدیمی‌ها می‌گویند کسی که دنبال انتقام است باید دو قبر بِکَند.
کاربر ۱۴۲۰۶۰۹
۳
ابراهیم سری تکان می‌دهد. «ولشون کن. مثل یه خاطرهٔ خوب بهشون فکر کن. اون موقع روی قله بودی و حالا توی دره‌ای. توی زندگی بارها همچین اتفاقی واسهٔ آدم می‌افته.» «خب، الان باید چه کار کنم؟» «باید از کوه بعدی بالا بری.» «آره، البته.» ساده بود. «روی قلهٔ کوه بعدی چه خبره؟» «خب، معلوم نیست. اون کوه توئه. تا حالا هیچکی ازش بالا نرفته.»
Phoenix
۳
اگر منتظر بمانید تا عدالت زندگی را ببینید، حتماً دیوانه می‌شوید.
Phoenix
۳
اگه آدم‌ها توی زندگی هیچ‌وقت راهشون رو گم نکنن، معلومه اصلاً توی مسیرهای جالبی قدم نذاشته‌ن.
کاربر ۱۴۲۰۶۰۹
۲
ابراهیم سری تکان می‌دهد. «ولشون کن. مثل یه خاطرهٔ خوب بهشون فکر کن. اون موقع روی قله بودی و حالا توی دره‌ای. توی زندگی بارها همچین اتفاقی واسهٔ آدم می‌افته.» «خب، الان باید چه کار کنم؟» «باید از کوه بعدی بالا بری.» «آره، البته.» ساده بود. «روی قلهٔ کوه بعدی چه خبره؟» «خب، معلوم نیست. اون کوه توئه. تا حالا هیچکی ازش بالا نرفته.»
کاربر ۱۴۲۰۶۰۹
۲
«تو فقط یه‌کم راهت رو گم کرده‌ای، دونا. اگه آدم‌ها توی زندگی هیچ‌وقت راهشون رو گم نکنن، معلومه اصلاً توی مسیرهای جالبی قدم نذاشته‌ن.»
کاربر ۱۴۲۰۶۰۹
۲
«اساساً وجود ما فقط با مرگ معنا پیدا می‌کنه. به زندگی‌مون مفهوم می‌ده. همیشه به سمت مرگ پیش می‌ریم. رفتارهای مختلفمون فقط دو دلیل داره: ترس از مرگ یا انکارش. ممکنه سالی یه بار از اینجا بگذریم. این‌طوری می‌فهمیم نه اسب‌ها و نه خودمون جوون‌تر نمی‌شیم. همه‌چیز به مرگ برمی‌گرده.» «به نظرم راه‌های دیگ‌های هم برای نگاه کردن به زندگی هست.»
بهار
۲
گر خودت را دوست نداشته باشی، چه کسی دوستت خواهد داشت؟
Kamand
۲
کِندریک می‌پرسد: «هنوز درد داری؟» «آره. ولی وقتی با بابابزرگت یا تو حرف می‌زنم، یادم می‌ره.»
Phoenix
۲
اون گل‌ها رو واسهٔ من آورده‌ای؟» «نه، محض فخرفروشی همیشه با یه دسته گل دوروبر دهکده می‌چرخم.»
Phoenix
۲
امروز یکی از آن روزهایی بود که همه‌چیز طبق برنامه پیش رفت. شاید بد نباشد یک تخم‌مرغ‌شانسی هم بخرد.
elham
۱
. «آدم باید قبل از بچه‌هاش بمیره، چون بهشون یاد داده بدون اون زندگی کنن. ولی این قضیه دربارهٔ سگ‌ها صدق نمی‌کنه. آدم به سگش یاد می‌ده کنار خودش زندگی کنه.»
HeroLimoo
۱
«ولی به نظر من سگ کوچولو نگیر، جویس. سگ‌های کوچولو مثل مردهای کوچولو هستن. همه‌ش می‌خوان خودشون رو ثابت کنن. همه‌ش سروصدا راه می‌ندازن و جلوِ ماشین‌ها پارس می‌کنن.»
HeroLimoo
۱
او عاقل است، ولی خیلی هم آسیب‌پذیر است. شاید این دو به هم ربط داشته باشند، چون همه‌چیز را می‌پذیرد.
HeroLimoo
۱
الیزابت کم‌کم می‌فهمد که گاهی ظاهر و باطن ماجرا مثل هم هست. وقتی ران بغلش می‌کند یا جویس برایش کیک می‌پزد یا ابراهیم کاغذی را برایش پرس می‌کند، فکروخیالی در سر ندارند. دنبال چیزی نیستند. فقط خوشحالی دوستشان را می‌خواهند. فقط دوستش دارند. خیلی طول کشید تا الیزابت این حقیقت را بپذیرد.
HeroLimoo
۱
ران می‌گوید: «حسابی گریه کن. می‌خوام یه قصه واسه‌ت تعریف کنم. چند هفته پیش موبایل یه نفر رو زدی. اون تقریباً هم‌سن من بود، ولی پیرتر می‌زد. خیلی از موهاش هم ریخته بود. بدجور به پشت‌سرش لگد زدی. یادته؟ به نظر من که دلیلی نداشت همچین کاری بکنی. بعد از اون ماجرا گریهٔ اون رو هم دیده‌م. خوشم نیومد، رایان. می‌دونم واسه‌ت مهم نیست پسرم، ولی اون دوست صمیمی منه. دلم می‌خواد اسمش توی ذهنت بمونه. باشه؟ ابراهیم اَریف. هر شب که توی زندون سرت رو می‌ذاری روی بالش به این اسم فکر کن. هیچکی نباید با ابراهیم اَریف دربیفته.»
Phoenix
۱
سگ‌های کوچولو مثل مردهای کوچولو هستن. همه‌ش می‌خوان خودشون رو ثابت کنن. همه‌ش سروصدا راه می‌ندازن و جلوِ ماشین‌ها پارس می‌کنن.
Phoenix
۱
کاش دوباره اتفاقی هیجان‌انگیز بیفتد، حالا هر چه که باشد! مثلاً آتش‌سوزی بشود، ولی هیچ‌کس صدمه نبیند. فقط شعله‌ها زبانه بکشند و آتش‌نشان‌ها بیایند. همه فلاسک‌هایمان را برداریم و صحنه را تماشا کنیم.
Phoenix
۱
همه هرازگاهی باید نجات داده شوند.
Phoenix
۱
اسم کتاب تو است و دربارهٔ یک آدم روانی به اسم جوست. ابراهیم خیلی باهاش همدردی می‌کند.
Phoenix
۱
ماجراجویی همیشه به آمبولانس ختم می‌شود
Phoenix
۱
فقط همین یادمه. همه‌چیز یه‌کم مبهمه.»
Phoenix
۱
حالا که خبری از کشت‌وکشتار نیست، به نظرم سگ گزینهٔ خوبی است