آسانسورسواری برایم مثل عبادت است. دکمه را بدون هیچ زحمتی فشار میدهم، بالا میروم، پایین میآیم، حتی ممکن است وقتی آن تو هستم خراب شود. درست مثل زندگی، سرشار از خرابی. یکلحظه بالایی، لحظهٔ بعدی پایین. من بالا بودم... در بهشت... در شیراز، شاد و خوشحال با زن و بچههایم زندگی میکردم و حالا پایینم، در جهنم، در عذاب دلتنگی برای خانه. آسانسور ابزاری است برای عبادت.