یک شب، وقتی با انباشت قبضهایی مواجه شدم که دوباره بخش اعظمی از حقوق من را میخورد، روی تخت افتادم و به سقف زل زدم. این تنها کاری بود که از من برمیآمد تا جلوی جاری شدن اشکهایم را بگیرم. دریافتم که زندگی داشت از کنارم میگذشت و من داشتم آن را با شغلی که واقعاً اهمیتی برایم نداشت تلف میکردم و سعی داشتم با خریدن چیزهایی که باز برایم ارزشی نداشتند، زندگی ازدسترفتهام را جبران کنم. بدتر از همه این بود که برای بازگشت به زندگی دلخواهم، باید تا شصتسالگی کار میکردم، یعنی تا زمان بازنشستگی.»