دوست داشتم خانهای بزرگ بخرم. دلم یک ازدواج خوب میخواست. دوست داشتم در شهر زنی شناختهشده و معروف باشم.
وقتی این فکرها به سرم میزد، وحشت میکردم، چون متوجه شباهتم با گابریل میشدم. آرزوهای من و گابریل با هم فرق داشت، اما درنهایت همهٔ آنها به یک چیز ختم میشد: تحسین و توجه و شهرت. همان چیزهایی که هیچوقت نداشتیم.