«شاعرانه فکر کردن را بلد نبود.
گیس بافتن و دل ضعفه گرفتن برای گیس یک زن را بلد نبود.
فرق میان حسن یوسف و شمعدانی را نمیدانست.
قرمز تیره، جیگری، سرخابی، قرمز آتشین، قرمز مایل به نارنجی و تمام این قرمزها را فقط و فقط قرمز میدید. اما...
رخ به رخ یک زن شدن و صدای قلبی که مثل یک سیب روی موج یک رودخانه بالا و پایین میشد را بلد بود.
یک صبح جمعه او را به نان و پنیر زیر درخت گیلاس دعوت کند را بلد بود.
برایش یک قناری ببرد یا یک کفتر چاهی را بلد بود.