به خاطر دارم که در مورد واژهها از خودم سوالاتی میکردم. بر کف اتاق مینشستم و به پایههای میز دست میکشیدم. به این شیء تیره رنگ که چهار پا و یک سقف دارد میگویند میز؛ به خودم میگفتم چرا همه به آن میگویند میز؟ حالا اگر من بگویم زیم باز هم همان میز است؟ چرا به زبان دیگری که مادر بزرگ حرف میزند به آن میگویند Tisch، اما باز هم همان میز است؟ اسم چه ربطی به اصل یک چیز دارد؟ اسم چیزها چقدر به واقعیت آنها مربوط است؟
از کودکی بعد از ظهرهایی طولانی را خاموش، با تمرکز بر طرح این سوالات از خود، میگذراندم. گاه چنان احساس ضعف و بینوایی میکردم که به گریه میافتادم. اگر بزرگتری از آن طرف رد میشد و از من میپرسید: چرا گریه میکنی؟ ناگزیر میگفتم: نمیدانم!