مثل آدمهایی که برای فرار از چیزی به چیزی دیگر پناه میبرند و معلوم نیست این چیز تازه که به آن پناه بردهاند تا چه اندازه پناهشان میدهد و باز باید ناچار از آن به چیزی دیگر پناه ببرند و الی آخر... تُف به این زندگی که هم ارزش ندارد و هم باارزشتر از هر چیز دیگری است. همین است که آدم را کلافه و دوبهشَک میکند که کاری نکند تا گند بزند به زندگیاش و توی چاهی بیفتد که بیرونآمدن از آن مصیبتاست.