«من یهعمر سختی کشیدم و با آبرو زندگی کردم. حالا همین مونده که برم جلوِ سفارت انگلیس لباس فراک کرایه کنم. آخه مردم چی میگن؟»
- خب مردم هرچی میخوان بگن؟
این را حسینعلی گفت که آقای آذر بلند شد از کتری کوچکی که گوشهٔ اتاق روی چراغِ فتیلهای قرار داشت، سهتا چایی ریخت و گفت:
«این حرف خوبی نبود که زدی پسرجون. حالا شاه هرچی میخواد بگه، وزیر و وکیل هرچی میخوان بگن؛ ولی به مردم که نمیشه بیتوجه بود. اصلاً آدمی مثل من که برای مردم مینویسه که نمیتونه نسبت به حرف و نظر اونها بیتفاوت باشه.»