بشوی دَردَت را، حالا میتوانی بنویسی، حالا میتوانی از غربتِ من، از سَم انگور، از زخم غریبی من بنویسی. این درد، نوشداروست پسر قوچانی. این درد به کهربا میماند. تا نچشی، تا نکِشی، تا نسوزی، اَمان نمییابی. بسوز، عرق بریز، بنویس، غریبی کن. بناز، بخواه، تقلا کن تا دوباره استخوان بسازی. گوشت تنت را آب کن تا گوشت نو برویانی. با من باش و بیمن راه مرو. بیراهِ من، راه مجو. برخیز، نه لنگلنگان، بُرنا و خیزان و بُران!