اما تو قول دادی که برگردی و همیشه سر قولهایت میمانی، بنابراین بهگمانم فکر کردم مرگ تو همیشگی نیست. فکر کردم قول تو زورش از مرگ بیشتر است. چون حتی با اینکه من یگانه بازمانده بودم، تو همیشه قویتر از من بودی.
بریجیت، من این را نمیفهمیدم، تا اینکه انفجار چلنجر را دیدم، اما حالا میدانم. حالا میدانم که گاهی اهمیتی ندارد ما چه میخواهیم.
گاهی آدمها نمیتوانند سر قولشان بمانند.
گاهی حتی فضانوردها هم نمیتوانند به ستارهها برسند.
قبلاً این را نمیفهمیدم، بریجیت، اما الان میفهمم.