«یه چیزایی هست که تو فقط با این دوتا چشمت میتونی ببینیشون؛ چیزایی که درست مقابل چشمات هستن و میتونی درکشون کنی. مثل دیدن یه اتوبوس که رد میشه یا هر چیز دیگه. اما یه وقتایی تو یه چیزایی رو میبینی و حس میکنی که جلوی چشمات نیستن.» دستش را روی سینهٔ پسرش گذاشت. «مثل یه غروب زیبا، یه عقاب یا حتی وقتی یه موسیقی باشکوه میشنوی.»