جملات زیبا از متن کتاب خون حرف نمی زند | طاقچه
تصویر جلد کتاب خون حرف نمی زندsubscriptionAvailable

کتاب خون حرف نمی زند

نوع کتاب
۲.۸ امتیاز(از ۶ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
مهرنوش
۴
اگر از آدمی که هیچ‌گاه گرسنگی نکشیده، بپرسید: ‫«گرسنگی چیست؟...» ‫فوری شروع می‌کند به تعریف کردن گرسنگی؛ کلی شرح و تفصیل و تصویر برایتان رو می‌کند. ‫اما اگر از آدم گرسنه بپرسید: ‫«گرسنگی چیست؟» ‫در جواب می‌گوید: «نمی‌دونم... گرسنگی چیزه... گرسنگی رو که نمی‌شه تعریف کرد... گرسنگی گرسنگیه دیگه...» ‫حتی شاید این را هم نگوید. فقط به صورتتان زل بزند.
مهرنوش
۲
«یه رمان خونده‌م نویسنده‌ش آمریکاییه. یارو یه حرف خوبی زده. می‌گه که دو جور محبوس بودن هست. تو اولیش آدم توی زندونه، اما نعمت‌های دنیا بیرونه، آزاد و رها... تو دومیش آدم بیرونه، آزاد و رها، اما نعمت‌های دنیا توی زندونه، محبوسه... و از این دو نوع محبوس بودن دومی از اولی بدتره.» ‫جمال گبر این حرف را زده بود، چون فکر می‌کرد «حرف قشنگی» است. اوستا نوری به این حرف گوش کرده بود، چون فکر می‌کرد حرف مهمی است، اما الان که دیوارهای گذرناپذیر زندانی را می‌بیند که از شیشه، کرکره و گاه تنها از دو قدم فاصله ساخته شده و او را از نعمت‌های دنیا جدا می‌کند، نعمت‌هایی که در دکان‌های بقالی، مغازه‌ها و میوه‌فروشی‌ها حبس شده‌اند، می‌فهمد که این حرف صفت دیگری جز مهم بودن نیز دارد.
مهرنوش
۲
نگران شدن بابت یک احتمال، در کنار واقعیتِ موجود، کار زشتی است.
مهرنوش
۲
باید شجاع بود... باید همه چیز رو همون‌طور که هست، دید.
مهرنوش
۱
ذهنم هیچی رو نمی‌تونه قبول بکنه. چون به نظرم دنیای امروز معقول نیست. هر چیزی که معقول نباشه، به نظر من سفسطه‌ست. اما همینم، تو ذهنم از یه ملاحظهٔ نظری فراتر نمی‌ره.
مهرنوش
۱
دیگر در نظرش حق و ناحق، درست و نادرست، دنیای خوب و بد وجود نداشت. ‫اضطراب و خستگی و نیمه‌گرسنگی و نیمه‌سیری خطی دارد که وقتی پدیده‌هایی مثل حق و درستی و خوبی به زیر آن خط می‌افتند، از حالت پیوندی که انسان‌ها را متحد می‌کند، خارج می‌شوند. ‫آدم زیر آن خط که باشد نه به فکر عصیان کردن می‌افتد و نه می‌تواند ببیند آدم‌های زیادی مثل خودش وجود دارند. فقط، مثل حیوانی جنگلی که به صحرایی بی‌انتها و بی‌آب و علف افتاده، با پاهای لنگش، تک و تنها، لنگان‌لنگان برای خودش می‌گردد.
مهرنوش
۱
این قماش آدما ذاتاً همین‌جوری‌ان. حتی با سوادترینشون وقتی می‌بینن توی بحث در مونده‌ن، شروع می‌کنن به تحریک کردن. اما تقصیر خودمونه، واسه چی می‌ریم تو لونهٔ این جماعت؟
مهرنوش
۱
سیفی‌بیک برای به دست آوردن دل پسرش که بحق از او متنفر است، آخرین برگش را رو می‌کند:*۱ ‫«پسرم، گذشته‌ها گذشته... ولی، هرچی باشه تو از خونِ منی. اگر فردا روزی من به زندان بیفتم، خون تو با پشیمانی و تأسف فریاد نمی‌زنه که ای وای، پدرم رو توی زندان انداختم؟...» ‫این سؤال طاقت عمر را که به زحمت جلو خودش را گرفته، طاق می‌کند. با عصبانیت و پرخاش‌کنان از جایش بلند می‌شود و فریادکشان می‌گوید: ‫«نه... فریاد نمی‌زنه... چون در برابر پستی‌های انسان خون نیست که فریاد می‌زند، شعور است... شما دیگه خواهش می‌کنم زحمت رو کم کنید. و در باقیماندهٔ عمرتون، اگه ممکنه، این حقیقت رو درک کنید: ‫«خون حرف نمی‌زند.»