قصهام نیمهکاره مانده بود. باید آن را بازنویسی میکردم و جریان ارتباط خودم و او را به صورت مسابقهای برای محبتکردن در میآوردم. داستانی خندهدار و بامزه میشد. خوب بود. مسابقه، کلافگی، مسابقه میتوانست کمکم به نوعی انتقامجویی تبدیل شود. مگر نه این که گاهی محبتدیدن آدم را کلافه میکند، چون نمیداند چگونه آن را جبران کند؟ کمکم هرکدام میکوشیدیم تا آنچنان محبتی بکنیم که آن دیگری از تلافیکردنش عاجز بماند.