ازم میخواست دعا کنم هروقت که عمرش سر آمد خدا او را با شهادت ببرد. میگفت: خیلی دوست دارم مثل پدرت شهید بشم. حرفهای روز خواستگاری را یادش میآوردم. میگفتم: یادته بهت چی گفتم؟ هیچوقت نباید بمیری. میخندید و میگفت: شهید که نمیمیره. میگفتم: نه، من هیچوقت نمیخوام تو رو از دست بدم. میگفت: بیانصافی نکن، برای من اینجوری دعا کن. برایم از شهید و شهادت میگفت؛ از اینکه چه اجری دارد، چه آیهای توی قرآن آمده، پیامبر چه حدیثی گفته. دل من را با حرفهایش میبرد. میگفتم: کاش منم شهید بشم. میگفت: آره انشاءالله همهمون شهید بشیم؛ من برای تو دعا میکنم، تو برای من دعا کن.
همیشه ازم میپرسید برام دعا کردی؟ میگفتم: دعا کردم سالم و تندرست باشیم، همیشه باهم خوب باشیم، بچههای سالم و صالح داشته باشیم، عاقبت بهخیر بشیم. شهید بشیم و تو هفتاد سالگی به بالا شهید بشی. میگفت: تو برای خدا تعیین تکلیف کردی؟ آدم برای خدا تعیین تکلیف نمیکنه. بگو خدایا هروقت صلاحشه و قراره بره با شهادت بره. حرفهایمان در مورد شهادت همیشگی بود؛ تمامی نداشت.