جملات زیبا از متن کتاب دم عشق،‌ دمشق | طاقچه
تصویر جلد کتاب دم عشق،‌ دمشق

کتاب دم عشق،‌ دمشق

روایت‌هایی خواندنی از شهدای مدافع حرم

۴.۰(از ۱ امتیاز)
نوع کتاب
پدیدآورندگان: 
عالمه طهماسبی

قیمت:

۷۴,۵۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
الگوهایی هم‌عصر و هم‌زیست که به نسل کنونی و آیندگان سیره زندگی مکتبی را می‌آموزند و روش حیات اعتقادی در جهان پر از ازدحام مادی را آموزش می‌دهند. آموختن از آنان و درک زندگی‌شان بی‌شک،‌ حلقهٔ گمشده تربیت نسل امروز ماست که شایسته است به عنوان الگوهای جامع انسانی ترویج و معرفی شوند.
سپیده دم اندیشه
۶
ازم می‌خواست دعا کنم هروقت که عمرش سر آمد خدا او را با شهادت ببرد. می‌گفت: خیلی دوست دارم مثل پدرت شهید بشم. حرف‌های روز خواستگاری را یادش می‌آوردم. می‌گفتم: یادته بهت چی گفتم؟ هیچ‌وقت نباید بمیری. می‌خندید و می‌گفت: شهید که نمی‌میره. می‌گفتم: نه، من هیچ‌وقت نمی‌خوام تو رو از دست بدم. می‌گفت: بی‌انصافی نکن، برای من این‌جوری دعا کن. برایم از شهید و شهادت می‌گفت؛ از اینکه چه اجری دارد، چه آیه‌ای توی قرآن آمده، پیامبر چه حدیثی گفته. دل من را با حرف‌هایش می‌برد. می‌گفتم: کاش منم شهید بشم. می‌گفت: آره ان‌شاءالله همه‌مون شهید بشیم؛ من برای تو دعا می‌کنم، تو برای من دعا کن. همیشه ازم می‌پرسید برام دعا کردی؟ می‌گفتم: دعا کردم سالم و تندرست باشیم، همیشه باهم خوب باشیم، بچه‌های سالم و صالح داشته باشیم، عاقبت به‌خیر بشیم. شهید بشیم و تو هفتاد سالگی به بالا شهید بشی. می‌گفت: تو برای خدا تعیین تکلیف کردی؟ آدم برای خدا تعیین تکلیف نمی‌کنه. بگو خدایا هروقت صلاحشه و قراره بره با شهادت بره. حرف‌های‌مان در مورد شهادت همیشگی بود؛ تمامی نداشت.
العبد
۲
شبِ آخر زیر پتو به عکس زن و بچه‌هایش نگاه می‌کرد و اشک می‌ریخت. آن شب اصلا نخوابید. وقتی ساعت یک و دو صبح از پستش آمد، رفت چوب جمع کرد که آب گرم کند. بچه‌ها شوخی می‌کردند، می‌گفتند: جواد! نکنه می‌خوای شهید بشی خودت رو تر و تمیز می‌کنی. گفت: یک‌وقت دیدی شهید شدم. از حرف‌هایش پیدا بود می‌خواهد غسل کند. چای درست کرد. رفتم پیشش و یک استکان داد دستم. گفت: می‌ری خونه، مامان و بابا رو اذیت نکن. هوای بچه‌هام رو داشته باش. طوری سفارش می‌کرد که انگار خودش برنمی‌گردد. گفتم: جواد! ما که دیگه رفتنی شدیم. دو روز مانده بود دورهٔ اعزام‌مان تمام شود، گفت: نه داداش! معلوم نمی‌کنه. گفتم: معلوم نمی‌کنه چیه؟! بچه‌های دیگه میان جایگزین ما می‌شن. خندید و گفت: معلوم نمی‌کنه.
العبد
۱
رفتم سر مزارش. دخترخانمی نشسته بود و با گلاب قبر را می‌شست. گفتم: می‌شناسیش؟ گفت: آره، داداشمه. خندیدم و گفتم: من زن دوم نداشتم که. گفت: حاج‌آقا آبروم در خطر بود. اومدم گلزار، چشمم خورد به شهید. ازش کمک خواستم. دست رد به سینه‌ام نزد. آبروم رو خرید. برادری کرد در حقم. از اون به بعد شده داداشم. پسرم از بعد رفتنش، برادرِ خیلی از مردم این شهر شده.
العبد
۱
محمدحسین را چسباندم به ضریح. گفتم: بگو بی‌بی سلام! مواظب بابای من باش. بعد از اینکه با زبان بچگانه‌اش گفت، نگاهی به من کرد و گفت: مامان، بابا اینجا نشسته. جیغ می‌کشید و ضریح را محکم گرفته بود. داد می‌زد: بابا بیا! من اینجام. همسر شهیدی بهم گفت: بس که بهش می‌گی بابا پیش ماست خیالاتی شده. فردای آن روز که برای زیارت حضرت رقیه سلام‌الله‌علیها رفتیم، دوباره همین اتفاق افتاد. همسر شهید بهم گفت: همهٔ اینا به‌خاطر حرفای توئه که می‌گی بابا پیش ماست. وقتی رفتیم هتل، نصفه‌شبی یکی در اتاق‌مان را زد. همسر شهید تا من را دید، گفت: منو ببخش؛ اون بچه راست می‌گفت. خواب دیدم همسرم دخترم رو بغل کرده و داریم دور ضریح حضرت رقیه طواف می‌کنیم. بعد درِ گوشم گفت: اولین شبی هست که این‌قدر راحت خوابیدم و تا صبح محدثه رو بغل کردم. گفت: همهٔ شهدا اینجا بودن
العبد
۱
با بچه‌ها ما را بردند سوریه. نگاهم که به ضریح افتاد، گفتم: شما باید بهم صبر بدید، دل‌آشوبه‌م رو برطرف کنید. هزارتا سؤال توی ذهنم بود. با حضرت زینب سلام‌الله‌علیها درددل می‌کردم. می‌گفتم بی‌بی! سعیدم فدای سرت. من در برابر کاری که شما کردی، هیچ کاری نکردم. بعضی وقت‌ها داغ دلم می‌نشست روی زبانم. هرچه باید و نباید می‌گفتم. چرا باید سعید من؟ پدرم که رفته بود، همسرم می‌تونست پیشم باشه، مثل هزار نفر که رفتن و برگشتن سعید هم برمی‌گشت. یک‌دفعه یک نفر از کنار ضریح داد زد: خانوم‌ها! آقایون! فکر نکنید اگه ما اومدیم اینجا می‌جنگیم به‌خاطر شخص اومدیم، ما شخص رو در نظر نداریم، ما اگه می‌جنگیم به‌خاطر همین بی‌بی هست که دارید زیارتش می‌کنید. دانه‌دانه سؤال‌های من را جواب داد. میخکوب شده بودم.
العبد
۱
اجازه ندادند پیکرش را ببینیم. توی قبر، وقتی صورتش را روی خاک گذاشتند، آخرین بار نوازشش کردم. جواد انگار خوابیده بود توی قنداق؛ مثل بچگی‌هایش. تنها تفاوتش این بود که حالا دستش را نمی‌توانستم بگیرم. قطع شده بود و گذاشته بودند روی پیکرش.
العبد
۰
شب شهادتش، خواهرش خواب دیده بود خانه‌مان روضه است. دوتا خانم که یکی‌شان پوشیه داشت، آمدند سمتش و آن یکی سینی بزرگ خرما را تعارف کرد به دخترم. دخترم دودل بود بردارد یا نه. آن خانم اشاره کرد به کسی که پوشیه روی صورتش بود و گفت: بردارید. می‌دونید ایشون کی هستند؟ حضرت زینب هستند. از خواب پریده بود و با خودش گفته بود خانم برای سربازهای خودشون مراسم گرفتند.
العبد
۰
در چند قدمی جواد رضا اکبری برادر شهید داغ برادر کمر آدم را می‌شکند؛ اما جواد با رفتنش همهٔ قلبم را آتش زد. جواد جلوی چشمم داشت پرپر می‌شد و من کمی دورتر از او ایستاده بودم و نمی‌توانستم کاری بکنم. آن لحظه دلم می‌خواست تمام زور عالم و آدم را داشتم و خودم را می‌کشاندم جلو. هرچه فریاد می‌زدم، هرچه دست و پا می‌زدم، هرچه خودم را بالا و پایین می‌انداختم، هرچه خواهش و التماس می‌کردم تو را به خدا بگذارید بروم، نمی‌گذاشتند. چند نفری من را گرفته بودند و چشم‌های خیسم را دوخته بودم به جواد. سینه‌خیز خودش را با پایی که تیر خورده بود و دستی که به پوست آویزان بود می‌کشید و گلوله‌های بی‌امان داعش می‌دویدند سمتش. پاهایم لحظه به لحظه بی‌جان‌تر می‌شد و فریاد توی گلویم بیشتر. ـ جواد... داداش...
العبد
۰
شهید مدافع حرم سعید سامانلو تولد: قم ـ ۱۳۶۰/۱۰/۱ شهادت: سوریه، نبل و الزهرا ـ ۱۳۹۴/۱۱/۱۶ مزار: گلزار شهدای علی‌بن‌جعفر علیه‌السلام قم تحصیلات: کارشناس امور دفاعی وضعیت تأهل: متأهل تعداد فرزندان: ۲ پسر
العبد
۰
شهید مدافع حرم سعید سامانلو تولد: قم ـ ۱۳۶۰/۱۰/۱ شهادت: سوریه، نبل و الزهرا ـ ۱۳۹۴/۱۱/۱۶ مزار: گلزار شهدای علی‌بن‌جعفر علیه‌السلام قم تحصیلات: کارشناس امور دفاعی وضعیت تأهل: متأهل تعداد فرزندان: ۲ پسر
العبد
۰
همیشه دستم را می‌بوسید؛ جز یک‌بار. هنوز از خانه بیرون نرفته، پیام داد: بی‌ادبی منو ببخشید بابا. آخه توی جمع دوتا فرزند شهید بودند، ترسیدم دست‌تون رو ببوسم و دل اونا که پدر ندارن بلرزه.
العبد
۰