حالا راستراست آن عنکبوته آمده و گوشهٔ سقف کانکس دربوداغان من لانه کرده و وقتی میروم جلو با چشمهایش جوری نگاهم میکند که انگار هماتاقی مهربانش هستم. نمیداند حتّی این کانکس هم مال خودم نیست و مال هرکسی است که بیاید و باغبان تالار شود و آنقدر روی درودیوارش علف و سبزه و گل کشیدهاند که وقتی کالسکهٔ اشرافی عروس و داماد توی راه چراغانیِ بین باغچهها حرکت میکند، دیده نشود. حتّی شیشهٔ پنجرهاش را هم رنگ زدهاند و صبحها کمی نور بهزور خودش را از پشت رنگها میکشد تو که حتّی عنکبوت را هم روشن نمیکند و صبح تا شب توی تاریکی نشسته و نمیدانم دارد به چه فکر میکند.