هر روز عصر حدود ساعت چهار و پنج بعدازظهر، از لای در همیشه باز حیاط خانه، روزنامه ای به داخل پرتاب میشد و بعد صدای موتور آقایوسف روزنامه فروش که دور میشد. روزهای یکشنبه جدا از روزنامه، کیهان بچهها هم همراه روزنامه بود. پدر مشتری روزنامه کیهان بود و کیهان بچهها هم سهم من. که داستانهای مصورش را دوست داشتم. خوب به یاد دارم اولین کیهان بچههایی که به خانهی ما آمد، شمارهی پنجمش بود. که عکس روی جلدش تصویر یک پاتیل بزرگ بود که چند تا بچه داخل آن بودند تصویر پاتیل روی امواج سیلاب عکس نبود، نقاشی بود. اما داستان «پاتیل نجات» مرا جذب کرد و از آن پس من مشتری کیهان بچهها شدم. پدرم اول ماه که میشد و حقوق میگرفت میرفت سر خیابان به دکهی روزنامه فروشی آقایوسف و پول روزنامهها و کیهان بچههایی را که در طول ماه به حیاط خانه انداخته بود میداد.
آقایوسف یک دست بیشتر نداشت. میگفتند در یکی از تظاهرات ضدحکومت، مأموران دستش را با تیر زده بودند و در بیمارستان …