
محمد علی شاکری یکتا
«...»
لمیده در سکنج رؤیاهای تلخ
گریزان از فریاد شبانهی شبگیر
ترسیده از گرفتگی خورشید
که زمین را وسوسه میکند
و مرا آوارهی تاکستانهای مستی بخش
یگانهای
رهیده از گودال هراسهای بیفرجام
نشسته بر خرسنگ دلسپردگی باران و کوه
تو را میگویم
چون لب بگشایی
یکریز میبارند …