
مرگ که به زندگی ستارهها سرمیزند، هرکسی به اندازهی بلندای نگاه و آسمانِ خودش، به بررسی زندگی آنها میپردازد؛ از زیر ذرهبین بردن زندگی شخصی و خصوصی آنها تا بررسی جایگاهشان در فرهنگ، هنر، ادبیات، علم و... این بازنگری دوباره - به هر شکل و از هر منظری که باشد- باعث بازتعریف دوبارهی آن شخص از نگاه مردم و منتقدین شده و ابعاد تازهای از هویت آن شخص را از منظر فردی و اجتماعی آشکار میکند. سال گذشتهی میلادی، جهانِ ادبیات یکی دیگر از ستارههای خود را از دست داد؛ « خورخه ماریو پِدرو بارگاس یوسا». یوسا، انسانی چندوجهی بود که از سیاست، نقد، مقالهنویسی، تا روزنامهنگاری و نویسندگی را تجربه کرد. اما اگر بخواهیم پررنگترین وجه این غول ادبیات اهلِ پرو را بررسی کنیم، وجه روزنامهنگاری- نویسندگی او پررنگترین نقش اوست. نکته اینجاست که یوسا، هیچگاه نویسندگی را به خاطر روزنامهنگاری و روزنامهنگاری را به خاطر نوشتن، وانگذاشت و هر دو را همپای هم پیش برد تا لحظهای که مرگ آتش زندگی او را خاموش کرد. ادبیات جهان و آمریکای لاتین تا ابد مدیون سه نام خواهد ماند؛ «خورخه ماریو پِدرو بارگاس یوسا»، «گابریل گارسیا مارکز» و «کارلوس فئونتس».
پدر یا دقیقتر بگوییم، «پدرها» نقش پررنگی در زندگی «بارگاس یوسا» داشتند. او، بیست و هشتم مارس ۱۹۳۶ میلادی در «آرکیپا»ی کشور «پرو» به دنیا آمد. والدین ماریو بارگاس پنج ماه پیش از تولد او از هم جدا شده بودند. درواقع پدر او به سبب عشق زنی آلمانی، همسرش را ترک کرد. یوسا از وصلت پدرش با این زن، دو برادر ناتنی دارد. ترک پدر، باعث شد تا ماریو، ده سال نخست زندگی را همراه با مادرش در کشور «بولیوی» گذراند و در مدرسه مذهبی درس خواند. اما زمانی که پدرِ مادرش، شغل دولتی مهمی در …