
«ماکس بسیار عزیز، آخرین خواهش من: تمام چیزهایی را که میان نوشتههای منتشرنشدهی من وجود دارد، از یادداشتهای روزانه گرفته تا دستنوشتهها، نامهها، نامههای من و دیگران، طراحیها و غیره، همه را ناخوانده بسوزان.»
این برگهای بود که فرانتس کافکا پس از مرگ برای ماکس برود، دوست صمیمی و همیشگیاش باقی گذاشته بود. گرچه کافکا رسماً وصیتنامهای نداشت ولی برود میگوید پس از مرگ دوستش این برگهی تاشدهی رنگ و رو رفته را از میز تحریرش پیدا کرد. در این برگه، کافکا دوستش را وصیِ خود قرار داده بود تا بعد از خودش تقریباً همهی آثارش را از بین ببرد. اما برود از این کار شانه خالی کرد و حاضر نشد چنین میراثی را نابود کند. برود بعدها به خاطر آورد که کافکا سالها پیشْ هم، زمانی که هنوز چندان بیمار نبود، یکبار به شوخی و در میانهی صحبتشان همین خواسته را مطرح کرده بود و او هم گفته بود هرگز چنین کاری نمیکند. برود از خود میپرسد وقتی کافکا میدانست من چنین کاری نخواهم کرد، پس چرا باز هم مرا وصی خود کرد؟ چرا از کس دیگری نخواست که مطمئن باشد این کار را خواهد کرد؟
آیا کافکا واقعاً از نوشتههایش نفرت داشت یا این خواسته صرفاً از سر ناراحتی و ناامیدی لحظهای بود؟
در این یادداشت، سعی میکنیم دلایل و انگیزههای این خواستهی فرانتس کافکا را بیابیم و البته به این موضوع هم فکر میکنیم که آیا تصمیم ماکس برود درست بود یا میبایست به وصیت کافکا احترام میگذاشت.
کافکا منتقد بیرحم خودش بود
فرانتس کافکا علیرغم میل شدیدی که به نوشتن داشت و به شکل منظمی، ساعاتی از روزش را به نوشتن اختصاص میداد (که خود آن را «سیاهمشق» مینامید)، میلی به انتشار آنها نداشت. درواقع متنها را مینوشت و گاهی در جمعهای خصوصی برای دوستانش …