شمس به آفتاب روزهای نیمه ابری میماند خودش را به رخ نمیکشد. مثل آفتاب ظهر تابستان نیست که وق بزند در آسمان بیابر و از شدت حضور کلافهات کند بیشتر به آفتاب پاییزی میماند که حضورش کم اما دلچسب است و گفتگو با او به حوصله اگر باشد دلچسب و این هم یکی از آن گفتگوی بیخستگی با شمس است.

دی ۱۳۹۵-شماره ۱۲۰
در مورد شعر، و تحقیق و پژوهش در عرصهی ادبیات تا کنون مصاحبههای بسیاری با شما شده و حرفهای بسیاری هم به میان آمده، من میخواهم از یک منظر دیگر با شمس لنگرودی به عنوان یک انسان چندوجهی صحبت کنم باور من است که شما به یک عرفان زمینی رسیدهاید یعنی از یک خودشناسی به درک دیگری از انسان رسیدهاید. و این در شعرهای شما مشهود است میخواهم بدانم شعر به طور مشخص چهقدر کمک کرده به شما در رسیدن به این نقطه از شناخت انسان، جامعه و به طور کلی هستی در محدودهی کوچک بشریاش. میگویم «عرفان زمینی» که با عرفان به معنای لاهوتیاشاشتباه نشود. آیا شما از کانال شعر به این نوع نگاه رسیدید یا خود زندگی شما را به این جا رساند. یعنی شمس مادیگرا چهطور و از چه مسیری اینجا رسیده؟
من فکر کنم عوامل مختلفی وجودداشته که مهمتریناش خود زندگی بود. اما دربارهی چند چیز دیگر هم باید حرف زد. یکی ایدهآلهای دور و درازی که در دوران نوجوانی و جوانی داشتیم و اندیشههای چپی که تصور میکردم – نمیگویم میکردیم – سعادت بشر را تأمین میکند. شعر من هم در همین سمت و سو بود. در پرانتز بگویم: «هنر درواقع کوششی است برای جبران فقدانها» به هر حال هر کس در زندگی خودش با فقدانهایی روبروست. یک بچه عروسک و اسباببازی ندارد و یک آدم بزرگ چیزهایی دیگر و هنر اساساً قرار است به این فقدانها پاسخ بدهد، چون به هر حال نمیتواند آنها …