با محمود، در جست‌وجوی «دولت آبادی» | طاقچه
infinite

ویژه مشترکین بی‌نهایت

با محمود، در جست‌وجوی «دولت آبادی»

گفت و گو با محمود دولت آبادی

مجلۀ آزما

۱۹ دقیقه مطالعه

sharebookmark

می‌خواهم دولت‌آبادی را ببینم بعد از چهارده ماه انتظار. شتاب دارم برای رسیدن به محل قرار در کافه‌ای نزدیک. دو خیابان بالاتر از جایی که هستم. زمان اما در حال کش آمدن است راه تمام نمی‌شود خیابانی را به اشتباه رد می‌کنم باید برگردم و زمان هم‌چنان کش می‌آید.

چهارده‌ماه منتظر این دیدار مانده‌ام از بهمن ۹۲ در این مدت چند باری دولت‌آبادی را دیده‌ام زمانی کوتاه، این دیدار اما، به وعده‌ای دیگر است وعده‌ای که بارها به تعلیق و تأخیر افتاده.

قرارم با دولت‌آبادی است اما من می‌خواهم محمود را ببینم و با او حرف بزنم می‌خواهم از محمود سراغ دولت‌آبادی را بگیرم می‌رسم به محل دیدار. بی‌حوصله نشسته است در کنجی از کافه‌ی نزدیک. دو آشنا هم در کنارش. اخم همیشه‌اش اما می‌گوید آن جا نیست مثل خیلی وقت‌ها که در جایی نشسته و می‌بینی‌اش اما آن‌جا نیست. مثل یک وهم کویری است گاهی. می‌نشینیم، آشناها می‌روند و من می‌مانم و دولت‌آبادی.

قرار است گفت‌وگو کنیم طبیعی است که فکر کند، باز همان حرف‌های همیشه! زوال کلنل! از کارهای تازه بگویید! و ... اما نه! من می‌خواهم از دولت‌آبادی سراغ محمود را بگیرم یا از محمود بپرسم از کی دولت‌آبادی را شناخت این دغدغه‌ای است که دو سال است با آن کلنجار می‌روم و حالا فرصتی است برای واگویی‌اش پس بی‌مقدمه می‌پرسم، دولت‌آبادی کیست می‌خواهم از زبان محمود بشنوم! نگاهم می‌کند به اخمی تلخ.

می‌گوید: دلم نمی‌خواهد درباره خودم حرف بزنم اعتقادی به این جور نوشتن ندارم. یک وقتی تصمیم گرفتم که درباره زندگی‌ام بنویسم اما نشد، نتوانستم. با خودم گفتم اصلاً چه اهمیتی دارد که درباره خودم بنویسم و این که من این بودم و آن‌جا بودم و ... حتی یکی، دو بار که وسوسه شدم و خواستم درباره زندگی‌ام همان «مقرمط جوانی من» را بنویسم به جای این که درباره خودم بنویسم، داستان نوشتم البته کسانی هستند که معتقدند خواندن این چیزها از نویسنده برای دیگران خوب است و تجربه می‌شود اما من نسبت به خودم بی‌رغبتم و این بی‌رغبتی مربوط می‌شود به اوایل زیست و کارم که معتقد بودم آدم با دیگران است و برای دیگران است؛ بعد هم رسیدیم به دوره‌ای که فردیت مطرح ‌شد و این که هر فردی فقط برای خودش است و نه برای دیگران و از دیگران؛ اما من به اعتبار همان فهم قدیمی به خودم رغبتی نداشتم و این که بگویم کی بودم، کجا بودم و کی هستم. هیچ‌وقت ماجرا را این طوری ندیده‌ام پس ناچار از خود نوشتن را گذاشتم کنار و گمان هم نمی‌کنم که ادامه‌اش بدهم. خلاصه این که معتقدم هر انسانی بزرگ شده‌ی همان کودکی خودش است؛

کتابی می‌خواندم درباره اسپینوزا، مولف عبارتی از نگرش اسپینوزا دریافته و در این عبارت نقل کرده بود که «همانم که هستم» و این عبارت برای من خیلی جالب بود، یعنی من این طور نمی‌بینم که گفته بشود که من آن بودم حالا این شدم، نه! من فکر می‌کنم من آنم که هستم و اهمیتش هم در همین است و به واقع نمی‌توانم نیز که از بیرون به خودم نگاه کنم؛ و چنان که آوردم بزرگ شده‌ی کودکی خودم هستم!

این نوشته‌ را پسندیدی؟

like
like

اطلاعات چاپ

این نوشته در شمارهٔ ۱۸۸ مجلهٔ آزما (زمستان ۱۴۰۳) منتشر شده است.