
پنجساله بودم که پدرم پر کشید. تصاویر مبهمی از روزهای بودن او در ذهنم دارم. یکی از آن تصاویر، سینی بزرگ روحی بود و یک کتابچهی خطی با جلدی از جنس چرم...
هر پنجشنبه دور سینی جمع میشدیم و بابا برایمان، به قول خودش، «متل» میگفت؛ از پیرمردی به نام عبدالله که خارکَن بود و بهسختی امرار معاش میکرد. عبدالله نذری میکند و همسرش یک …