
پیچیدم چپ توی خیابون چهارم، محل استودیو. چند تا بچه مشغول بازی بودند. نمیدونم چرا، ولی یهو یاد دوران کودکی خودم و بچهمحلها افتادم. یادم افتاد چقدر دوست داشتم دکتر بشم. تو هر انشایی که از آرزوی بزرگسالی میپرسیدند، میگفتم فقط پزشک، اون هم متخصص مغز و اعصاب. اما حالا نزدیک استودیوی موسیقی هستم، برای ضبط اولین تِرَک حرفهایم. تو همین چند لحظه، باز تردید به جونم افتاد. چجوری با چند تا ترانه و آهنگ، آیندهای که سالها براش فکر کرده بودم رو به هم ریختم و یه چیز دیگه ساختم؟
همه بزرگترهام هم نهیم میکردند؛ یعنی میگفتند همون پزشکی رو برو، بعد اشکال نداره، ترانه هم بخون. زود هم مثال محمد اصفهانی رو برام میزدند.
اما نمیدونم چرا و چطور، از یه جایی دلم از پزشکی و طبابت زده شد. شاید اون وقتی که... ولش کن. ذهنمو …