
جلالالدین محمد در ربیعالاول سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ در خانهای سرشار از عشق و تقدس به دنیا آمد. پدرش بهاءولد خطیب بزرگ، واعظ و خطیب بزرگ بلخ و مدرس مشهور این شهر بود. بهاءولد در خارج از خانه موعظهکنندهای اهل ظواهر دین بود و در خانه یک صوفی عارف. مولانا نیز میخواست همین روش پدر را در پیش بگیرد، اما روزگار چنین نمیخواست.
محمد پنجساله به مکتبخانه رفت، مانند دیگر کودکان قرآن و خط و حساب یاد گرفت. دوازده سالش بود که پدرش به بهانهی حج اما به دلیل اختلاف با سلطان محمد خوارزمشاه شهر بلخ را ترک کرد و از دوستانش جدا شد. مولانا سفری طولانی در پیش داشت. او در طول این سفر طولانی شهرهای بغداد، آناتولی (ترکیه امروزی) و لارنده را دید. در لارنده مادر خود را از دست داد و در همین شهر بود که در سن هفدهسالگی با گوهر خاتون ازدواج کرد. سرانجام در بیستودوسالگی به قونیه رسید. بهاءولد در این شهر فوت کرد.
مولانا پیش از شمس؛ فقیهی محترم در قونیه
مولانا جوانی است بیستوچهارساله که سالها زیر نظر پدرش آموزش دیده است و پس از مرگ پدرش اوست که بهعنوان فقیه قونیه شناخته میشود. مولانا به جای پدر بر منبر تکیه میکند، مردم را پند میدهد، در امور دینی راهنمای ایشان است. سخنرانیهای مولانا مانند دیگر واعظان و فقیهان نبود، او در سخنان خود از اشعار عرفانی و قصههای قرآنی استفاده میکرد؛ به علاوه اینگونه نبود که فقط مردم را به انجام کارهای نیک پند دهد، بلکه در مورد ارتباط حاکمان و عالمان با مردم هم سخن میگفت و اینگونه بود که هر روز بر تعداد طرفداران و شاگردان مولانا افزوده میشد و دیگر او به یک فقیه سرشناس در قونیه تبدیل شده بود. در ابتدا این شهرت برای او خوشایند نبود. روح او سرکش و بیقرارِ شعر و شعور …