شب ممکن

دانلود و خرید شب ممکن

۲٫۸ از ۲۶ نظر
۲٫۸ از ۲۶ نظر

برای خرید و دانلود   شب ممکن  نوشته  محمدحسن شهسواری  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچهدرباره طاقچه بی‌نهایت
یک‌بار که ازش پرسیدم از این‌همه کار خرکی نمی‌ترسد، گفت هر وقت تو زندگی احساس می‌کند دارد از انجام دادن کاری می‌ترسد، خودش را با سر می‌اندازد تویش
فرناز پوراسماعیلی
به «ضرورت تقدیر» معتقد نیستم، ولی کاملاً به «صداقت تصادف» مؤمن هستم. منتها ما همیشه این صداقت را بعدها، وقتی به‌تمامی گرفتارش می‌شویم، کشف می‌کنیم. شاید خوبی‌اش هم همین باشد.
فرناز پوراسماعیلی
نه این‌که با یک نگاه عاشقت شده باشم. بیشتر نیاز داشتم با یک نفر حرف بزنم. حوصلهٔ دوروبری‌ها را نداشتم. ولی خب، نمی‌خواستم پا جلو بگذارم. از این عادت‌ها ندارم. دیوانگی‌هایم بیشتر برای از بین بردن چیزهاست، نه به‌وجود آوردن‌شان.
فرناز پوراسماعیلی
اما من رمان خودم را همان‌طور که هست دوست دارم. آن‌چه در مازیار من را اذیت می‌کرد این بود که هر وقت با تو بود بسیار مهربان و همراه بود، اما وقتی می‌دیدی با همهٔ زن‌ها همین‌طور است، دلت می‌شکست. خیلی‌ها از جمله خود من آن اوایل فکر می‌کردیم ذاتاً آدم مهربانی است و همه را به یک اندازه دوست دارد، اما وقتی دقیق می‌شدی، درست‌ترش این بود که هیچ‌کس را جز خودش دوست ندارد. معقولش هم همین است. تو وقتی نتوانی دیگران را دوست داشته باشی، می‌توانی نسبت به همه به یک میزان مهربان باشی. شاید هم به‌قول خودش این یعنی نوع عالی خودخواهی.
زینب هاشم‌زاده
فریب جهان قصهٔ روشن است ببین تا چه زاید، شب آبستن است حافظ
فرهاد ملکی
هاله گفت دوستش از استاد روان‌شناسی‌اش پرسیده: «یک زن می‌تواند با دوتا مرد باشد، یعنی دوتا مرد را دوست داشته باشد؟» استاد لابد با انگشت کوچکش کلهٔ طاسش را خارانده. «لابد با انگشت کوچکش کلهٔ طاسش را خارانده» را هاله گفته بود. استاد جواب داده بود: «مردها می‌توانند؛ هم به‌لحاظ جنسی و هم احساسی. ولی زن‌ها از لحاظ جنسی که تقریباً نه، از نظر احساسی هم معمولاً نه.» ـ معمولاً یا اصلاً؟ ـ معمولاً. ـ حالا اگر شد؟ ـ به این حالت در عرف می‌گویند هرزگی. از نظر علمی هم تقریباً اسمش همین است.
پردیس
رمان مقلدهای گراهام گرین را یادت می‌آید؟ اسم آدم‌کش‌های دولتی در آن رمان اگر اشتباه نکنم، تون‌تون ماکوت بود. آن‌ها در تمام طول رمان عینک آفتابی به چشم می‌زدند. در یک‌لحظه از رمان، شخصیت اصلی می‌فهمد تون‌تون ماکوت‌ها عینک را نه به‌خاطر ترساندن مردم، بلکه بیشتر به‌خاطر نشان ندادن ترس خودشان می‌زنند.
زینب هاشم‌زاده
تو وقتی نتوانی دیگران را دوست داشته باشی، می‌توانی نسبت به همه به یک میزان مهربان باشی
فرناز پوراسماعیلی
همین زمان من داشتم فکر می‌کردم کاج چه درخت تنهایی است. حتا وقتی مثل این‌جا انبوه باشد، باز حس نمی‌کنی از درون یک جنگل می‌گذری. کاج انگار بسیار مغرور و خودبسنده است و نمی‌خواهد فردیتش را زیر نام کلی جنگل از دست بدهد.
خاک
حقم بود. گریز از تنهایی همیشه انسان را به جایی که می‌خواهد نمی‌کشاند.
خاک