شهرناز: ما همسران تو شدیم تا از بارِ ستم بر جهان بکاهیم؛ و تو را گوییم در جهان داد و دَهِش نیز هست.
ضحّاک: داد و دَهِش؟ من ضحّاک: م!
شهرناز: ما نیز همین گفتیم! اگر جمشید بودی، جهان دیگر بود!
ضحّاک: مرا دادگری همین است که بر تخت بنشینم و جهان مرا پرستاری
کند، و باژ از همهجا مرا برسد در پای شکوِه من؛ و مارانم نگهبانانِ من باشند و زهرِ جان دشمنانم، و مغز بُرنایان خوراک ایشان کنم!