باغ طوطی

دانلود و خرید باغ طوطی

داستان زندگی میثم تمار

۴٫۵ از ۴۰ نظر
۴٫۵ از ۴۰ نظر

برای خرید و دانلود   باغ طوطی  نوشته  مسلم ناصری  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه
چه می‌گویی مرد؟ دلم برای دیدن خنده‌های علی تنگ شده. اگر این روزها خنده بر لب‌هایش دیده شود!
Erfan Behrouz
پس از سال‌ها زندگی در کوفه حالا حس غریبی و ناآشنایی می‌کرد. حسی که به او می‌گفت این شهر چقدر مرموز است و هنگامی که نیاز داری تنهایت می‌گذارد.
Erfan Behrouz
احساس می‌کرد فقط بخشی از زندگی‌اش وزن داشته. همان چهار سال و اندکی که امیرالمؤمنین پا به کوفه گذاشته بود. احساس می‌کرد زندگی‌اش شبیه ترازویی است که دو کفه‌اش خالی است و او میانهٔ آن روی تکیه‌گاه ایستاده. لحظه‌های با علی بودن فراموش‌ناشدنی بود.
Erfan Behrouz
سرانجام در گوشه نخلستان پیکر علی را دیده بود و بعد گریهٔ او میخکوبش کرده بود. او را دیده بود که سر در حفره‌ای کرده و شیون و زاری می‌کند و می‌نالد. باور نکرده بود. خلیفهٔ مسلمین اندوه دلش را به زمین می‌گفت. از مردم کوفه می‌نالید و از خدا می‌خواست که او را پیش خود ببرد.
Erfan Behrouz
خم شد تا دست خلیفه را ببوسد. اما دست استخوانی و ستبر او بالا آمد و بر شانه میثم نشست. - ما هر دو بشر و انسان هستیم. فرقی با هم نداریم. بعض میثم ترکید. زانو زد. گریه‌اش در دکان پیچید. علی بازوی او را گرفت و بلندش کرد. میثم دوست داشت سر بر شانه یک نفر بگذارد که خلیفه او را در آغوش گرفت. هق‌هق میثم بلند شد. شانه‌هایش تکان می‌خورد و بغض چندین ساله‌اش ترکیده بود. امیرالمؤمنین چند بار به شانهٔ او زد. نرم و آهسته که بیشتر شبیه نوازش بود. سنگینی دردی را که سالیان سال بر دلش مانده بود بیرون می‌ریخت و سبک می‌شد. خجالت می‌کشید و سعی می‌کرد گریه‌اش را فروخورد ولی هر کاری می‌کرد نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد
گدای فاطمه
گریه میثم تمام‌شدنی نبود. مثل بچه‌ای که مادرش را گم کرده باشد. دست علی شانه او را می‌مالید و منتظر بود که آرام شود. کمی که آرام شد از پس پرده اشک خلیفه را دید که لبخندی ملیح بر چهره داشت و می‌گفت که باید به محله بنی‌اسد بروند. پچ‌پچ کسانی که بیرون بودند بازار را پر کرده بود. - امیرالمؤمنین علی می‌خواهد میثم را بخرد و آزاد کند.
گدای فاطمه
لحظه‌های با علی بودن فراموش‌ناشدنی بود.
گدای فاطمه
چشمان میثم درخشید. پیاله را کناری گذاشت و گفت: «میثم پسر یحیی هستم. عجم و ایرانی. دلم برای دیدن پسر رسول خدا تنگ شده بود.»
گدای فاطمه
امیرالمؤمنین دوست دارند که میثم آزاد باشد، مادر! - من او را خریده‌ام ولی هرگز برده نگاهش نکرده‌ام. علی با محبت به ماجدهٔ پیر نگاه کرد. به‌سوی میثم برگشت که هنوز جای قطره‌های اشک بر گونه‌اش دیده می‌شد.
گدای فاطمه
میثم مدتی در اتاق نشست ولی طاقت نیاورد. به همین زودی دلش تنگ شده بود. احساس می‌کرد اگر امیرالمؤمنین در کوفه نباشد طاقت نخواهد آورد. وقتی علی نبود شهر چیزی کم داشت. این را به خوبی حس می‌کرد. شاید هم او بود که حس تنهایی داشت. درست مثل زمانی که با دست‌های بسته او را به این سرزمین آورده بودند. آن وقت نه شهری بود و نه خانه‌ای.
گدای فاطمه
صفحه قبل۱۲صفحه بعد