انتقام، انتقام، انتقام

دانلود و خرید انتقام، انتقام، انتقام

۲٫۶ از ۳۴ نظر
۲٫۶ از ۳۴ نظر

برای خرید و دانلود   انتقام، انتقام، انتقام  نوشته  سعید نفیسی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

هر وقت در دبستان جشن می‌گرفتند مدیر و ناظم و انجمن همکاری خانواده و مدرسه با عشق و کامیابی مخصوص او را در لب صحنه‌ای که با هنرنمایی شاگردان برافراشته بودند جا می‌دادند و آن کودک هنرمند در برابر حضار یا پررویی خاص بی هیچ‌گونه رو دربایستی گنجینه‌ی خاطر خود را بی‌دریغ بیرون می‌ریخت و سه چهار تصنیف بی‌سر و ته با کلمات بی‌مغز و آهنگ بی‌لحن و ملاحت خود می‌خواند و کف زدنهای پرشور و شعف حاضران باز وی را برای فراگرفتن ده پانزده آهنگ دیگر تشویق می‌کرد.
Mitfrm86
عقیده داشت کتاب باید چاپ شود و به دست مردم برسد. کتاب را نباید حبس کرد و جلوی پیشرفت فکری مردم را گرفت. باید وسیله به‌دست مردم داد تا هر کس هر قدر مایل است، مطالعه کند، و روشن‌بین و روشنفکر شود و این مسئله را یک قدم اساسی برای پیشرفت جامعه و بخصوص جوانان می‌دانست.
"Shfar"
وقتی که این نویسنده و شاعر شهیر تازه پا به سن گذاشته بود، دم به دم که از گردوبازی و تیله بازی در سر کوچه خسته می شد و به خانه برمی‌گشت مرحومه‌ی اشرف‌السادات جده‌ی بزرگوراش او را زانوی از کار افتاده‌ی خود می نشاند، دزدانه بوسه‌ای از لبان پرگوشت بی‌رنگش می ربود، دستی به زلفان مشک‌ریزِ او می‌کشید و باز بار دیگر خوشمزگی‌های یکی دوساعت پیش او را به یادش می‌آورد و ده پانزده شوخی رکیک نمک و فلفل دار دیگر به او یاد می‌داد.
سپیده
بارها که مهمانی از سر گذر به خانه‌شان می‌آمد علیا مخدره مادرش فروغ‌الزمان با غروری که میلیون‌ها ریال نمی‌توانست با آن برابری بکند این راز سربسته را با زنان محله در میان می‌گذاشت و در میان برق‌های شادی و پیروزمندی می‌گفت: چشمم کف پاش، این هادیِ ما آدم را از خنده روده‌بر می‌کند.
سپیده
در میان برق‌های شادی و پیروزمندی می‌گفت: چشمم کف پاش
merida
میزهای رنگ و رو رفته و مندرس کافه‌های
merida
کم کم در چهارراه «عشق و احساسات» جا گرفت.
merida
در گذرقلی آثار وی دست به دست می‌گشت. حتی مشهدی تقی قهوه‌چی هم عکس او را که از یکی از روزنامه‌ها بریده بود در بالای سماور برنجی خود با سریش به دیوار چسبانده بود.
سپیده
کم کم در چهارراه «عشق و احساسات» جا گرفت. درهای این بهشت جاودانی بر رویش گشاده شد. در سر راه دبیرستان‌های دخترانه می‌ایستاد و در موقعیکه شاگردان ساعت چهار بعد از ظهر بیرون می‌آمدند. در پی ایشان راه می‌افتاد و با همان اصرار و پررویی که در راه «ادبیات معاصر» گام برمی داشت اشعار نغز و شوخی‌های هزار تا یک پول خود را برایشان تکرار می‌کرد، متلک می‌گفت، شعر عاشقانه می‌خواند، دستی به سر و کراوات خود می‌کشید، سر و گردن و شانه و چانه را به کار می انداخت، به هیچ قوه‌ای از میدان در نمی‌رفت.
سپیده
اینک دیگر همه‌ی ادب پروران و هنرپرستان گذرقلی یک دست متفق‌القولند که شاهکار جاودانی او که بیم آن می‌رود به زبان‌های مرده و زنده‌ی جهان ترجمه شود
سپیده
صفحه قبل۱۲صفحه بعد