گفتار در بندگی خودخواسته

دانلود و خرید گفتار در بندگی خودخواسته

۳٫۶ از ۱۳ نظر
۳٫۶ از ۱۳ نظر

برای خرید و دانلود   گفتار در بندگی خودخواسته  نوشته  اتین دو لابوئسی  و خواندن و شنیدن هزاران کتاب الکترونیکی و صوتی دیگر،  اپلیکیشن طاقچه  را رایگان نصب کنید.

دانلود و خواندن کتاب در اپلیکیشن طاقچه
به‌راستی که مردمان فرودست که شمارشان هر روز افزون می‌شود عمر خود را به اين می‌گذرانند که به آنکه خيرشان را می‌خواهد گمان بد ببرند و به آنکه فريبشان می‌دهد باور آورند.
mohsengach
دوستی بيش از آنکه با نيکی رساندن يکی به ديگری برپا نگاه داشته شود با نيک زيستن است که پابرجا می‌ماند.
mohsengach
کاش حرف تنها بر سر آن يک نفر جبار بود. ديگر نيازی به جنگيدن با او نبود، شکست دادن او کاری نداشت، خود در هم می‌شکست اگر مردم تن به بندگی او نمی‌دادند. نبايد چيزی از او باز می‌گرفتند، همين بس که ديگر چيزی به او وانمی‌گذاشتند. لازم نبود تلاشی کنند تا سودی ببرند، کافی بود که ديگر به خود زيانی نرسانند. پس خود مردمند که می‌گذارند جبار سرکوبشان کند و بدتر از آن اينکه سبب سرکوب خود هم می‌شوند زيرا اگر از بندگی دست می‌کشيدند از آن می‌رهيدند. مردم به دست خود در بند کشيده می‌شوند، خودشان گردن به يوغ می‌سپرند، و با پای خود به کشتارگاه می‌روند.
کاربر ۹۸۸۹۵۷
جباران نيز هرچه بيشتر به تاراج می‌برند بيشتر به طمع می‌افتند، هرچه بيشتر ويرانی بار می‌آورند بيشتر می‌تازند، هرچه بيشتر خدمتشان می‌کنيم به همان اندازه بر قدرتشان می‌افزاييم، پس می‌شتابند تا همه چيز را نيست و نابود کنند، اما اگر ديگر در برابر ايشان سر فرود نياوريم، اگر ديگر فرمانشان را نبريم، بدون آنکه به نبردشان بخوانيم يا تيغ بر ايشان بکشيم، جباران نيز برهنه و نزار می‌مانند و از نفس می‌افتند، درست به‌سان شاخه‌ای که چون به ريشه‌اش آب و غذا نمی‌رسد خود نيز می‌خشکد و می‌ميرد. دليران برای دست يافتن به خيری که می‌طلبند هيچ ترسی از خطر ندارند. دورانديشان از هيچ تلاشی روی برنمی‌گردانند. مردمان ترسو و نادانند که چون سختی را برنمی‌تابند خير خود را بازنمی‌يابند و به آرزوی آن بسنده می‌کنند. گرچه پستی‌شان توانايی در پی آن رفتن را از ايشان گرفته است ولی بنا بر سرشت خويش هنوز بهخواستن آن توانا مانده‌اند. همين است که هر انسانی، چه خردمند و چه نادان، و چه بی‌باک و چه ترسو، هر چيز نيکی را آرزو می‌کند، هر چيز که اگر به دست بيايد شادکامی و خوشبختی او را فراهم می‌آورد.
lordartan
در اين نوبت تنها می‌خواهم بفهمم چه می‌شود که گاه اين همه آدم، اين همه شهر و روستا، اين همه ملت يک تن جبار را تاب می‌آورند، جباری که قدرتی جز همان که ايشان به او می‌دهند ندارد، جباری که نمی‌تواند آزارشان دهد مگر از آن روی و به همان اندازه که می‌خواهند تابش آورند، جباری که نمی‌توانست کمترين آسيبی به ايشان رساند تنها اگر نمی‌خواستند به او گردن نهند و روياروی او می‌ايستادند. اين بی‌گمان امری گزاف است و با اين حال چنان همه‌گير است که بيشتر بايد دردآور باشد تا شگفت‌انگيز که می‌بينيم کرور کرور آدم بينوايانه بندگی می‌کنند و يوغ بر گردن دارند. نه اينکه زورمندتری وادارشان کرده باشد بلکه گويی تنها به شنيدن نام يکی افسون و جادو شده‌اند، يکی که نبايد از قدرتش بترسند، چرا که تنهاست، و نشايد که به شايستگی او دل ببندند، چرا که با ايشان درنده‌خوی و ددمنش است. ضعف ما آدميان چنان است که اغلب به‌ناچار از ديگران فرمان می‌بريم و ناگزير کوتاه می‌آييم زيرا هيچ يک از ما نمی‌تواند هميشه و همه‌جا زورمندترين باشد. بنابراين، اگر ملتی به زور جنگ به بندگی يکی وادار شود، چونان دولت‌شهر آتن که به سی جبار گردن نهاد، پيشامدی است که از آن نبايد به شگفت آمد، هرچند که بايد افسوس خورد، يا بهتر اينکه نه به شگفت آمد
lordartan
لوکورگوس، شهريار لاکدايمون و قانونگذار اسپارت دو سگ پرورده بود که از يک شکم زاده شده و از يک سينه شير خورده بودند اما پس از آن يکی در آشپزخانه فربه شده بود و ديگری در دشت به شنيدن بوق و کرنای شکار خو گرفته بود. روزی آن دو سگ را در ميانه بازار گذاشت و ميان آن دو يک کاسه آش و يک خرگوش. يکی به سوی کاسه دويد و ديگری به سوی خرگوش. پس لوکورگوس به کسانی که آنجا بودند گفت: «با اين حال، برادرند.» سپس آن مرد به مردم شهر خويش آموخت که آدميان را نيز تربيت می‌سازد و با قانون و سياست خود از آن مردم چنان شهروندانی ساخت که تک‌تک ايشان هزار بار مردن را دوست‌تر می‌داشتند تا اينکه به پيروی از چيزی جز عقل و قانون تن دردهند.
Reza.golshan
صفحه قبل۱صفحه بعد