بریدههایی از کتاب عزرائیل (جلد اول)
۴٫۵
(۲۰۳)
یک راه خیلی سرراست برای نزدیکشدن به آدمها، نشستن و گوشدادن به حرفهایشان است.
mohan
در مورد آدمهای با هوشِ سرشار و قدرت عملکرد بالا همیشه یک ضعف ذاتی وجود دارد.
نوابغ برخلاف آدمهای معمولی هرگز شکست نمیخورند. بنابراین، راهورسم زندگی در روزهای شکست را هم بلد نیستند. تجربهای ندارند و نمیدانند چه کنند. فشار از بالا هم همیشه فقط و فقط باعث میشود بیشتر دست و پایشان را گم کنند و به درون خویش بخزند و باز ندانند چه کنند
گلابتون بانو
شکنجه هدفش مختلکردن مغز شماست نه آسیبزدن به جسمتون. جسم شما به هیچ درد بازجو نمیخوره و مطمئن باشید بعد از تخلیهٔ اطلاعاتی کشته میشید.
Alibp
همیشه همین طور بود. آدمهایی که در شرایط سخت قرار میگرفتند، مقاومت میکردند. غافل از اینکه همه روزی خواهند شکست. مسئله فقط زمان بود. حدش فرق داشت، بستگی به خود آدمها. بعضی توان تحملشان بیشتر بود و بعضی کمتر. مهم بعد از شکستن بود. تمام تصوراتشان از دنیا مثل تصویری نقشبسته بر آینهای که میشکست، فرومیریخت. بیصدا و دردناک نابود میشد. نقطهٔ عطفی شکل میگرفت. آن موقع، اغلب آدمها صحت عقلشان را از دست میدهند. اغلب برای کوتاهمدت، اما خیلیها هم بودند که برای همیشه ساکن تیمارستان میشدند. گروه دوم اقلیتی بودند که بهقول دوندگان ماراتن، نسیم دوم را احساس میکردند. فروریختن آینه برای آنها نعمتی بود که بتوانند پشتش را ببینند و عذابی بود که تا آخر عمر با آن زندگی میکردند. عملگرا، افسرده و کمحرف میشدند. بیشتر از باقی آدمها، منطقی میشدند. تا حد زیادی احساساتشان میمرد و تا آخر عمر رنج میکشیدند.
mohan
علی کمی از چایش را نوشید و مشتاق پرسید: «تو چطوری فهمیدی؟»
من چند تا روند رو طی کردم که فکر نمیکنم برات جالب باشه و نهایتاً پیداش کردم.
برام جالبه. دوست دارم بشنوم.
برای علیزاده واقعاً مهم نبود، اما میدانست باید با بهروز بهتر رفتار کند تا بتواند او را هم همراه کند. باید آنقدری به او نزدیک میشد تا هر زمان که بهروز به آن نقطهٔ عطف رسید، بتواند کمک کند. یک راه خیلی سرراست برای نزدیکشدن به آدمها، نشستن و گوشدادن به حرفهایشان است. همین بود که تا آنجا که ازش برمیآمد قیافهٔ مشتاق گرفت و خودش را آمادهٔ شنیدن نشان داد.
mohan
آدم اهل عملی مانند او خوب میداند که برای هر روز یک قدم رو به جلو کافی است. سفرهای چنددههزار کیلومتری با برداشتن گام اول شروع میشود و کافی است هر روز کار همان روز را انجام دهد. نتیجه بعداً حاصل میشود و نباید با نگریستن به درازبودن راه و سختی کار از آن ترسید و آن را انجام نداد. باید کار درست را به وظایف و کارهایی روزانه تقسیم کرد و یکییکی انجام داد.
گلابتون بانو
ناپلئون میگه: خودپرستی بالاترین عشقهاست!
mohsen
برای هر روز یک قدم رو به جلو کافی است. سفرهای چنددههزار کیلومتری با برداشتن گام اول شروع میشود و کافی است هر روز کار همان روز را انجام دهد. نتیجه بعداً حاصل میشود و نباید با نگریستن به درازبودن راه و سختی کار از آن ترسید و آن را انجام نداد. باید کار درست را به وظایف و کارهایی روزانه تقسیم کرد و یکییکی انجام داد.
Samadi
«تحت بازجویی به کارهای نکرده و آرزوهاتون فکر نکنید. به خانواده یا دوستان فکر نکنید. یادتون باشه تنها نقطهٔ قوت شما اینه که بازجو رو به این نتیجه برسونید که آدم اشتباهی رو گرفته. اگر اطلاعات بدید، حتی یک کلمه، خیالش رو راحت کردید. سر صبر خدمتتون میرسه. همه زیر بازجویی میشکنن. دیر و زود داره؛ اما بیسوختوسوز. هرقدر خودتون رو به خریت بزنید بهتره.»
Alibp
یک دور دیگر زمانسنجی را ادامه داد. سه ساعت بعد سروصدایی از بیرون به گوشش رسید. علی با خودش گفت: میرسیم به ناهار. بعد هم خندید. علی چیزی را میدانست که اغلب به آن بیتوجه بودند. زندان محلی برای نشستن و وقت تلفکردن نیست. میدانست اگر چنین کند، بهزودی زندان کنترلش را به دست خواهد گرفت. حالا دیگر اینطور نبود. از این بهبعد، کارش هم آسانتر میشد. هر سه ساعت یک وعدهٔ غذایی و چهار ساعت پس از شام صبحانه میآمد.
Alibp
اغلب تیراندازها طی آموزش برای تیراندازی به قلب، به سیبلهایی بهشکل انسان شلیک میکنند و عادت میکنند. قلب قربانی داخل قفسه سینه و سمت راست خودشان است. وقتی دشمنی را از پشت هم ببینند باز به همان سمت شلیک میکنند.
نصیری
اولیش بود که به گا رفتم با اجازهتون.
کاربر ۶۰۱۴۳۹۱
سرمایهگذاری کلان توی این کارها کرده و با آدمهایی رابطه داره که همهٔ محققهام نتیجه گرفتن بازار تأمین عضو از عراق و سوریه الان تماموکمال دست ایناست. کشورهایی که جنگزده بشن و دچار آشوب فراگیر، برای اینا حکم مزرعهای آمادهٔ برداشت رو داره باید برن سراغش و حسابی از توش پول در بیارن. پس کجا رفتم؟
کاربر ۶۰۱۴۳۹۱
آدمهایی که در شرایط سخت قرار میگرفتند، مقاومت میکردند. غافل از اینکه همه روزی خواهند شکست.
mh.mirvakili
اما نداشتن متحد و روابط داخلی و درونسازمانی همواره موقعیت شغلی این افراد درخشان را نابود میکند. این دانستهها در هیچ مدرسه و دانشگاهی تدریس نمیشود. اطلاعاتی است که اغلب از پدر به پسر میرسد.
Alibp
«اگر حین بازجویی دچار فقدان حافظه شدید، به عقب برگردید. آنقدر عقب که بالاخره چیزی رو به یاد بیارید. یادتون باشه هرکسی تحت فشار تا جایی از حافظهش رو از دست میده و اگر بهاندازهٔ کافی به عقب برگرده، قطعاً چیزهایی رو پیدا میکنه که به یاد بیاره. بعد از همون جا باید شروع کنید. قدمبهقدم بیایید جلو تا زمانی رو که دستگیر شدید، به یاد بیارید. یادتون باشه بازجو دقیقاً دنبال همین خطاهای حاصل از فشار میگرده؛ مخصوصاً زمانی که واقف باشه یه مأمور آموزشدیده رو گرفته.»
مرد با انگشت به سرش اشاره کرد و ادامه داد: «بازجو میدونه باید اطلاعات موردنیازش رو از شما زمانی بگیره که مغزتون درست کار نمیکنه. شما در صورت دستگیری شکنجه میشید.
Alibp
یک ساعت بعد خاموشی برقرار شد. گویی شب فرارسیده و وقت خواب شده است. علی روی پتوی کهنه داخل سلول دراز کشید و همچنان به زمانسنجی ادامه داد. دو ساعت بعد، چراغها روشن شدند. حالا باید مینشست به تماشا تا ببیند نقشهٔ حریف چیست. میدانست از دو حالت خارج نیست؛ یا میخواهند خوابش را مختل کنند یا اینکه به او القا کنند که زمان سریعتر از جریان واقعی خود در جریان است و او بیاهمیت، در این سلول رها شده است.
Alibp
یک راه خیلی سرراست برای نزدیکشدن به آدمها، نشستن و گوشدادن به حرفهایشان است
ely.m
گروه دوم اقلیتی بودند که بهقول دوندگان ماراتن، نسیم دوم را احساس میکردند. فروریختن آینه برای آنها نعمتی بود که بتوانند پشتش را ببینند و عذابی بود که تا آخر عمر با آن زندگی میکردند. عملگرا، افسرده و کمحرف میشدند. بیشتر از باقی آدمها، منطقی میشدند. تا حد زیادی احساساتشان میمرد و تا آخر عمر رنج میکشیدند.
ely.m
آدمهایی که در شرایط سخت قرار میگرفتند، مقاومت میکردند. غافل از اینکه همه روزی خواهند شکست. مسئله فقط زمان بود. حدش فرق داشت، بستگی به خود آدمها. بعضی توان تحملشان بیشتر بود و بعضی کمتر. مهم بعد از شکستن بود. تمام تصوراتشان از دنیا مثل تصویری نقشبسته بر آینهای که میشکست، فرومیریخت. بیصدا و دردناک نابود میشد. نقطهٔ عطفی شکل میگرفت. آن موقع، اغلب آدمها صحت عقلشان را از دست میدهند. اغلب برای کوتاهمدت، اما خیلیها هم بودند که برای همیشه ساکن تیمارستان میشدند. گروه دوم اقلیتی بودند که بهقول دوندگان ماراتن، نسیم دوم را احساس میکردند. فروریختن آینه برای آنها نعمتی بود که بتوانند پشتش را ببینند و عذابی بود که تا آخر عمر با آن زندگی میکردند. عملگرا، افسرده و کمحرف میشدند. بیشتر از باقی آدمها، منطقی میشدند. تا حد زیادی احساساتشان میمرد و تا آخر عمر رنج میکشیدند
mh.mirvakili
هرچی آسوپاسه با ما همکلاسه
mh.mirvakili
روش نابودکردن ستارههای جوان و پرامیدوانگیزه در تمام سیستمها در همهجای این کرهٔ خاکی همین بوده و هست. در جزئیات تفاوت هست؛ اما نداشتن متحد و روابط داخلی و درونسازمانی همواره موقعیت شغلی این افراد درخشان را نابود میکند.
عباس
عملگرا، افسرده و کمحرف میشدند. بیشتر از باقی آدمها، منطقی میشدند. تا حد زیادی احساساتشان میمرد و تا آخر عمر رنج میکشیدند.
mh.mirvakili
«یا رب مپسند که لوتیان خوار شوند.»
علی اکبر
آدم اهل عملی مانند او خوب میداند که برای هر روز یک قدم رو به جلو کافی است. سفرهای چنددههزار کیلومتری با برداشتن گام اول شروع میشود و کافی است هر روز کار همان روز را انجام دهد. نتیجه بعداً حاصل میشود و نباید با نگریستن به درازبودن راه و سختی کار از آن ترسید و آن را انجام نداد. باید کار درست را به وظایف و کارهایی روزانه تقسیم کرد و یکییکی انجام داد.
علی اکبر
داشتن روال روزانه بیش از هرچیز میتواند زندگی انسان را مفید و پرثمر کند.
z.zahiri
در مورد آدمهای با هوشِ سرشار و قدرت عملکرد بالا همیشه یک ضعف ذاتی وجود دارد.
نوابغ برخلاف آدمهای معمولی هرگز شکست نمیخورند. بنابراین، راهورسم زندگی در روزهای شکست را هم بلد نیستند. تجربهای ندارند و نمیدانند چه کنند. فشار از بالا هم همیشه فقط و فقط باعث میشود بیشتر دست و پایشان را گم کنند و به درون خویش بخزند و باز ندانند چه کنند.
آریا سلطانی نجف آبادی
باید دایرهٔ کاریم رو محدود میکردم به کسایی که امکان حضور توی عراق و سوریه رو دارن. رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به یه آقازادهٔ قطری. باباش آدم گندهای بود و البته که هنوزم هست. سرمایهگذاری کلان توی این کارها کرده و با آدمهایی رابطه داره که همهٔ محققهام نتیجه گرفتن بازار تأمین عضو از عراق و سوریه الان تماموکمال دست ایناست. کشورهایی که جنگزده بشن و دچار آشوب فراگیر، برای اینا حکم مزرعهای آمادهٔ برداشت رو داره باید برن سراغش و حسابی از توش پول در بیارن.
آریا سلطانی نجف آبادی
جوابی برایش نداشت؛ اما آدم اهل عملی مانند او خوب میداند که برای هر روز یک قدم رو به جلو کافی است. سفرهای چنددههزار کیلومتری با برداشتن گام اول شروع میشود و کافی است هر روز کار همان روز را انجام دهد. نتیجه بعداً حاصل میشود و نباید با نگریستن به درازبودن راه و سختی کار از آن ترسید و آن را انجام نداد. باید کار درست را به وظایف و کارهایی روزانه تقسیم کرد و یکییکی انجام داد.
حبیب
مهمترین تفاوت بین نسل من و نسل تو باشه. برای نسل من کار نشد نداشته و نداره. یه جوون لاغر که ریشش کامل درنیومده بود، روی کاغذ نوشت: «باید به خود جرئت داد، ما میتوانیم.» ما هم تونستیم. خرمشهر رو آزاد کردیم، از اروند رد شدیم و توی تمام قلههای غرب و شمال غرب کاری کردیم که وقتی اسممون میاومد، گندههای ارتش بعث خودشون رو خیس میکردن.
و ح ی د
حجم
۲۵۷٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۲۹۶ صفحه
حجم
۲۵۷٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۲۹۶ صفحه
قیمت:
۶۵,۰۰۰
۱۳,۰۰۰۸۰%
تومان