لوگو طاقچه
خرید اشتراک بی نهایت طاقچه با اسنپ پی
دوستی‌ها و دشمنی‌های معروف در تاریخ ادبیات

دوستی‌ها و دشمنی‌های معروف در تاریخ ادبیات

پشت داستان‌های بزرگ ادبیات، داستان زندگی خود نویسنده‌ها نیز جریان دارد. نامه‌ها، خاطرات و حاشیه‌های زندگی آن‌ها پر است از دوستی‌هایی که سال‌ها دوام آورده‌اند، رفاقت‌هایی که به رقابت تبدیل شده‌اند و اختلاف‌هایی که با نقدی تند، جمله‌ای نسنجیده یا حتی یک مشت، برای همیشه به پایان رسیده‌اند. نام‌های بزرگی مثل تالکین، مارکز، همینگوی، ناباکوف و ویرجینیا وولف، فقط با کتاب‌هایشان در تاریخ ادبیات نمانده‌اند. دوستی‌ها، رقابت‌ها و دشمنی‌هایشان هم بخشی از این تاریخ شده است. در این یادداشت از بلاگ طاقچه، سراغ همین بخش پنهان تاریخ ادبیات می‌رویم؛ جایی که گاهی داستان رابطه‌ی دو نویسنده، از داستانی که خودشان نوشته‌اند خواندنی‌تر می‌شود.

تالکین و سی. اس. لوئیس

تالکین و سی. اس. لوئیس

پیش از آنکه ارباب حلقه‌ها و نارنیا میلیون‌ها خواننده پیدا کنند، بخشی از این داستان‌ها در اتاقی در آکسفورد برای چند دوست خوانده می‌شدند. جی. آر. آر. تالکین و سی. اس. لوئیس در اواخر دهه‌ی ۱۹۲۰ با هم آشنا شدند. علاقه‌ی مشترکشان به اسطوره، افسانه و ادبیات قرون وسطی خیلی زود آن‌ها را به گفت‌وگوهای طولانی درباره‌ی ادبیات، دین و خیال کشاند. لوئیس در ابتدا چندان مجذوب تالکین نبود و با شوخی می‌گفت ترکیب کاتولیک و فیلولوژیست (واژه‌‌شناس) چندان قابل اعتماد نیست!

به‌مرور دوستی‌شان نزدیک‌تر شد. گفت‌وگوهای تالکین با لوئیس درباره‌ی اسطوره و مسیحیت در مسیر بازگشت لوئیس به مسیحیت تأثیر گذاشت. چند سال بعد، لوئیس از نخستین خوانندگان هابیت شد و تالکین هم نوشته‌های او را می‌خواند و نقد می‌کرد. حتی یک بار تصمیم گرفتند با هم داستان‌هایی درباره‌ی سفرهای شگفت‌انگیز بنویسند. لوئیس سفر فضایی را انتخاب کرد و تالکین سراغ سفر در زمان رفت.

دوستی آن‌ها به شکل‌گیری اینکلینگز هم کمک کرد؛ حلقه‌ای از نویسندگان و دانشگاهیان آکسفورد که نوشته‌هایشان را برای هم می‌خواندند و درباره‌شان بحث می‌کردند. بخشی از این دیدارها در میخانه‌ی معروف Eagle and Child می‌گذشت. با گذشت زمان، رابطه‌ی تالکین و لوئیس سردتر شد. اختلافات شخصی و مذهبی و ازدواج لوئیس با جوی دیویدمن در این فاصله بی‌تأثیر نبود.

با وجود این فاصله، اثر آن دوستی باقی ماند. پیش از آنکه تالکین و لوئیس نویسندگان مشهور ارباب حلقه‌ها و نارنیا باشند، مهم‌ترین مخاطب و منتقد یکدیگر بودند. دو نویسنده که می‌توانستند ساعت‌ها درباره‌ی یک داستان بحث کنند، از کار هم ایراد بگیرند و دوباره سراغ جهان‌های خیالی خودشان برگردند. شاید سرزمین میانه و نارنیا را بتوان بخشی از میراث همان سال‌های دوستی دانست.

ترومن کاپوتی و هارپر لی

ترومن کاپوتی و هارپر لی

ترومن کاپوتی و هارپر لی از کودکی آشنا بودند. هر دو در شهری کوچک در آلاباما، بزرگ شدند و خانه‌هایشان نزدیک هم بود. کاپوتی چند سال از لی بزرگ‌تر بود و کودکی متفاوتی داشت. لباس‌پوشیدن و رفتارهایش باعث می‌شد بچه‌های دیگر او را مسخره کنند. لی از معدود کسانی بود که طرف او را می‌گرفت. دوستی‌شان کم‌کم به علاقه‌ی مشترک به داستان‌گویی رسید. پدر هارپر لی یک ماشین تحریر داشت و آن دو با کمک همان ماشین، داستان‌هایی می‌نوشتند و برای خودشان دنیایی خیالی می‌ساختند.

در سال ۱۹۵۹، خبر قتل خانواده‌ی کلاتر در کانزاس منتشر شد. کاپوتی تصمیم گرفت برای تحقیق درباره‌ی این جنایت به کانزاس برود و از دوست قدیمی‌اش لی کمک خواست. لی با لهجه و پیشینه‌ی جنوبی‌اش ارتباط طبیعی‌تری با مردم منطقه برقرار کرد. او در گفت‌وگو با شاهدان و مردم محلی کمک کرد و یادداشت‌هایی برداشت. کاپوتی بعدها کتاب «در کمال خونسردی» را نوشت. کتابی که روایت قتل واقعی را با تکنیک‌های داستان‌نویسی ترکیب کرد و به یکی از آثار مهم ادبیات غیرداستانی تبدیل شد. نام هارپر لی نیز در تقدیم‌نامه‌ی کتاب آمد.

در همان سال‌ها، کاپوتی خواننده‌ی یکی از مهم‌ترین نوشته‌های هارپر لی هم بود. او نسخه‌ی اولیه‌ی «کشتن مرغ مقلد» را خواند و پیشنهادهایی درباره آن به لی داد. رمان در سال ۱۹۶۰ منتشر شد و یک سال بعد جایزه‌ی پولیتزر را برد.

با این حال، داستان این دوستی پایان کاملاً خوشی ندارد. هرچه شهرت کاپوتی بیشتر شد، رابطه‌اش با لی پیچیده‌تر شد. نقش واقعی لی در تحقیقات در کمال خونسردی بعدها محل اختلاف و بحث قرار گرفت. میزان کمک او بسیار بیشتر از چیزی بود که اشاره‌ی کوتاه کاپوتی در تقدیم‌نامه نشان می‌داد و همین مسئله در روایت‌های مربوط به رابطه‌ی آن‌ها اهمیت پیدا کرد. لی نیز پس از موفقیت «کشتن مرغ مقلد» تقریباً از زندگی عمومی کناره گرفت، درحالی‌که کاپوتی بیش از پیش در مرکز توجه رسانه‌ها قرار گرفت.

گابریل گارسیا مارکز و ماریو بارگاس یوسا

گابریل گارسیا مارکز و ماریو بارگاس یوسا

مارکز و یوسا در اواخر دهه‌ی ۱۹۶۰ با هم دوست شدند و خیلی زود رابطه‌ای نزدیک پیدا کردند. مدتی در بارسلونا زندگی می‌کردند، خانواده‌هایشان با هم رفت‌وآمد داشتند و درباره‌ی ادبیات و سیاست حرف می‌زدند. یوسا چنان تحت تأثیر مارکز بود که پژوهشی مفصل درباره‌ی آثار او نوشت و بخش مهمی از آن به «صد سال تنهایی» می‌پردازد.

آن‌ها حتی برای نوشتن با هم نقشه داشتند و برای نوشتن رمانی مشترک درباره‌ی جنگ پرو و کلمبیا حرف زده بودند. نامه‌ای از مارکز در سال ۱۹۶۷ این ایده را تأیید می‌کند. همچنین با هم پروژه‌ای جمعی شکل دادند و قرار بود چند نویسنده آمریکای لاتین هرکدام داستانی درباره‌ی یک دیکتاتور از کشور خودش بنویسد. 

همه‌چیز در ۱۲ فوریه‌ی ۱۹۷۶ در مکزیکوسیتی تغییر کرد. مارکز در یک سالن سینما به سمت یوسا رفت تا با او سلام و احوالپرسی کند. یوسا ناگهان به صورت او مشت زد و گفت: «این به خاطر کاری است که با پاتریشیا کردی.» منظورش پاتریشیا یوسا، همسرش، بود. علت دقیق درگیری هیچ‌وقت به شکل عمومی روشن نشد و یوسا سال‌ها درباره‌ی آن سکوت کرد.

بعد از آن، رابطه‌شان عملاً پایان یافت. آن دو تا سال‌ها با هم دیدار یا گفت‌وگوی قابل‌توجهی نداشتند و حتی پس از مرگ مارکز در سال ۲۰۱۴، یوسا همچنان حاضر نشد جزئیات آن دعوای قدیمی را آشکار کند.

تری پرچت و نیل گیمن

تری پرچت و نیل گیمن

پرچت و گیمن نخستین بار در ۱۹۸۴ با هم آشنا شدند. گیمن آن زمان روزنامه‌نگار جوانی بود و برای یک مجله با پرچت، که هنوز در آغاز مسیر نویسندگی بود، مصاحبه کرد. گفت‌وگویشان آن‌قدر خوب پیش رفت که این آشنایی به دوستی طولانی تبدیل شد. چند سال بعد، این دو تصمیم گرفتند ایده‌ای مشترک درباره‌ی فرشته‌ها، شیاطین و آخرالزمان را به داستان تبدیل کنند. حاصل کارشان «فال نیک» بود که در سال ۱۹۹۰ منتشر شد.

روش نوشتنشان هم جالب بود. آن‌ها بیشتر کار را از راه دور پیش می‌بردند، با تلفن درباره‌ی فصل‌ها و شخصیت‌ها حرف می‌زدند و نسخه‌های داستان را برای هم می‌فرستادند. پرچت و گیمن آن‌قدر در نوشته‌ی یکدیگر دست می‌بردند که بعدها خودشان گفتند دیگر دقیقاً معلوم نبود کدام بخش را چه کسی نوشته است. گیمن حتی تخمین زده بود که در پیش‌نویس اولیه، پرچت حدود ۶۰ هزار کلمه و خودش حدود ۴۵ هزار کلمه نوشته بود.

دوستی‌شان تا سال‌های پایانی زندگی پرچت ادامه داشت. پیش از مرگش در سال ۲۰۱۵، پرچت از گیمن خواست اقتباس تلویزیونی «فال نیک» Good Omens را بسازد. گیمن این درخواست را پذیرفت و بعدها گفت ساخت این مجموعه برایش راهی بود تا به قولی که به دوستش داده، وفادار بماند.

ژان پل سارتر و آلبر کامو

ژان پل سارتر و آلبر کامو

رابطه‌ی ژان پل سارتر و آلبر کامو یکی از مشهورترین دوستی‌های فکری قرن بیستم است؛ رابطه‌ای که از نزدیکی و تحسین متقابل شروع شد و در نهایت به جدایی انجامید.

سارتر و کامو در سال ۱۹۴۳ در پاریس با یکدیگر آشنا شدند. هر دو در فضای فکری و سیاسی فرانسه‌ی دوران اشغال و سپس سال‌های پس از جنگ فعال بودند و درباره‌ی آزادی، مسئولیت انسان و معنای زندگی بحث می‌کردند. کامو در آن زمان با روزنامه‌ی زیرزمینی «کامبا» همکاری می‌کرد، به سارتر و آثارش علاقه داشت و سارتر نیز از نوشته‌های کامو استقبال می‌کرد. دوستی آن‌ها خیلی زود جدی شد و مدتی در محافل روشنفکری پاریس در کنار یکدیگر دیده می‌شدند.

با گذشت زمان، اختلاف‌های فکری‌شان آشکارتر شد. مسئله‌ی اصلی به سیاست و نقش روشنفکر مربوط می‌شد. کامو در کتاب «انسان طاغی» با خشونت انقلابی و توجیه کشتار به نام ساختن آینده‌ای بهتر مخالفت کرد. او معتقد بود هیچ آرمان سیاسی نباید انسان و اصول اخلاقی را قربانی کند. سارتر در آن دوره به مارکسیسم نزدیک‌تر بود و باور داشت روشنفکر نمی‌تواند در برابر مبارزات سیاسی زمانه بی‌طرف بماند.

انتشار «انسان طاغی» در سال ۱۹۵۱ اختلاف را جدی‌تر کرد. فرانسیس جانسون در «عصرهای مدرن» مجله‌ای که سارتر سردبیری آن را بر عهده داشت، نقد تندی بر کتاب نوشت. کامو به این نقد پاسخ داد و سارتر نیز نامه‌ای تند برای او نوشت. بحثی که ابتدا درباره‌ی فلسفه و سیاست بود، به رابطه‌ی شخصی آن‌ها کشیده شد و در سال ۱۹۵۲ به دوستی‌شان پایان داد.

با این حال، ماجرای سارتر و کامو را نمی‌توان صرفاً دعوای دو روشنفکر بر سر مارکسیسم دانست. اختلاف آن‌ها به پرسش‌های عمیق‌تری درباره‌ی مسئولیت روشنفکر، آزادی، خشونت سیاسی و مرزهای اخلاق در مبارزه‌ی سیاسی مربوط می‌شد. دو نویسنده‌ای که ابتدا به دلیل دغدغه‌های مشترک به یکدیگر نزدیک شدند، بعدها وقتی پای پاسخ‌دادن به همان دغدغه‌ها به میان آمد، در دو سوی متفاوت ایستادند.

چارلز دیکنز و ویلکی کالینز

چارلز دیکنز و ویلکی کالینز

رابطه‌ی چارلز دیکنز و ویلکی کالینز یکی از جذاب‌ترین دوستی‌های ادبی قرن نوزدهم بود؛ رابطه‌ای که نزدیک به بیست سال ادامه داشت و بخش مهمی از آن به همکاری ادبی و نمایشی گذشت.

این دو در ۱۸۵۱، هنگام یک اجرای تئاتر آماتور، با هم آشنا شدند. دیکنز آن زمان نویسنده‌ای مشهور بود و کالینز، که ۲۷ سال داشت، هنوز در ابتدای مسیر نویسندگی بود. دوستی‌شان خیلی زود جدی شد و کالینز به یکی از نزدیک‌ترین دوستان و همکاران دیکنز تبدیل شد.

آن‌ها در مجله Household Words با یکدیگر همکاری کردند، چند داستان مشترک نوشتند و در نمایش‌هایی که خودشان اجرا می‌کردند نیز کنار هم بودند. یکی از معروف‌ترین همکاری‌هایشان نمایشنامه The Frozen Deep بود. در سال ۱۸۵۷ نیز همراه هم به شمال انگلستان سفر کردند و حاصل این سفر، نوشته‌ای مشترک با عنوان The Lazy Tour of Two Idle Apprentices شد. همکاری آن‌ها ادامه پیدا کرد و در مجموع ده داستان مشترک نوشتند؛ تعداد همکاری‌هایی که دیکنز با هیچ نویسنده‌ی دیگری به آن نرسید.

کالینز بعدها با انتشار کتاب «زن سفیدپوش» به نویسنده‌ای مستقل و بسیار موفق تبدیل شد. دوستی‌شان تا پایان عمر دیکنز ادامه پیدا کرد، هرچند در سال‌های آخر کمتر یکدیگر را می‌دیدند. کالینز بعدها حتی نقدهای تندی درباره بعضی آثار دیکنز نوشت، ولی این نوشته‌ها پس از مرگ دیکنز پیدا شدند.

شارلوت برونته و الیزابت گاسکل

شارلوت برونته و الیزابت گاسکل

شارلوت برونته و الیزابت گاسکل در سال ۱۸۵۰ با هم آشنا شدند. گاسکل نویسنده‌ای اجتماعی، پررفت‌وآمد و مادر چهار دختر بود، درحالی‌که شارلوت زندگی بسیار منزوی‌تری داشت. با این حال، خیلی زود به هم علاقه‌مند شدند.

شارلوت چند بار به خانه‌ی گاسکل در منچستر رفت و گاسکل هم در سال ۱۸۵۳ به هورث سفر کرد. تفاوت شخصیتشان حتی در مهمانی‌های گاسکل هم خودش را نشان می‌داد. در یکی از دیدارها در سال ۱۸۵۳، زنی برای ملاقات با نویسنده جین ایر به خانه گاسکل آمد؛ اما شارلوت که ظاهراً نمی‌خواست با یک غریبه روبه‌رو شود، پشت پرده‌ی اتاق پذیرایی پنهان شد و بعد از رفتن مهمان بیرون آمد. این خاطره را جولیا، دختر گاسکل، سال‌ها بعد نقل کرد.

با وجود این تفاوت‌ها، رابطه‌شان عمیق‌تر شد. آن‌ها درباره‌ی ادبیات و زندگی شخصی با هم صحبت می‌کردند و آثار یکدیگر را جدی می‌گرفتند. پژوهش‌های ادبی نیز نشان می‌دهد که این دوستی فقط رابطه‌ای شخصی نبود و نوشته‌هایشان بر یکدیگر تأثیر گذاشت؛ رمان‌هایشان تقریباً هم‌زمان منتشر می‌شدند و هر دو به مسائل زنان و محدودیت‌های زندگی آن‌ها توجه داشتند، هرچند نگاهشان به این مسائل یکسان نبود.

شارلوت آخرین بار در مه ۱۸۵۴، کمی پیش از ازدواجش با آرتور بل نیکولز، به خانه‌ی گاسکل رفت. کمتر از یک سال بعد، در ۳۱ مارس ۱۸۵۵، شارلوت درگذشت. پس از مرگ او، پدرش از گاسکل خواست زندگی‌نامه‌ی دخترش را بنویسد. گاسکل این کار را با تحقیق فراوان انجام داد و در سال ۱۸۵۷ زندگی شارلوت برونته را منتشر کرد؛ کتابی که به یکی از مهم‌ترین منابع برای شناخت زندگی شارلوت تبدیل شد و نقش بزرگی در شکل‌گیری تصویری که نسل‌های بعد از او داشتند ایفا کرد.

لئو تولستوی و ایوان تورگنیف

لئو تولستوی و ایوان تورگنیف

تولستوی و تورگنیف پیش از آنکه یکدیگر را ببینند، همدیگر را از روی نوشته‌هایشان می‌شناختند. وقتی تولستوی در نوامبر ۱۸۵۵ از جبهه کریمه به سن‌پترزبورگ برگشت، یکی از اولین کارهایش دیدار با تورگنیف بود. دو نویسنده همدیگر را در آغوش گرفتند و تورگنیف از تولستوی خواست مهمانش باشد. تولستوی حدود یک ماه در خانه او ماند. شروعی صمیمانه برای رابطه‌ای که بعدها به یکی از عجیب‌ترین دوستی‌ها و دشمنی‌های تاریخ ادبیات روسیه تبدیل شد.

این دو نویسنده تقریباً در همه چیز با هم اختلاف داشتند؛ از ادبیات و سیاست گرفته تا سبک زندگی و مسائل اخلاقی. تولستوی شخصیتی تند، سخت‌گیر و بدگمان داشت و تورگنیف آرام‌تر و اجتماعی‌تر بود. با این حال، احترام ادبی میانشان باقی می‌ماند و تورگنیف با وجود اختلاف‌ها، همیشه نبوغ تولستوی را تحسین می‌کرد.

چند سال بعد، در ۱۸۶۱، یک گفت‌وگوی ساده در خانه‌ی دوست مشترکشان، به مشاجره‌ای جدی تبدیل شد. بحث از شیوه‌ی تربیت دختر تورگنیف و کارهای خیریه‌ی او شروع شد و تولستوی با تندی از این موضوع انتقاد کرد. حرف‌ها بالا گرفت، تورگنیف عصبانی شد و کار به جایی رسید که تولستوی او را به دوئل دعوت کرد. دوئل انجام نشد، ولی این دعوا رابطه‌شان را به کدورت کشاند.

پس از هفده سال قهر، تولستوی در سال ۱۸۷۸ برای آشتی قدم اول را برداشت. نامه‌ای به تورگنیف نوشت، از او طلب بخشش کرد و پیشنهاد داد دوباره دوست شوند. تورگنیف هم قبول کرد و چند ماه بعد این دو نویسنده دوباره یکدیگر را دیدند.

در مجله‌ی طاقچه بخوانید:

فرازوفرودهای رابطه تولستوی و همسرش

هنری جیمز و ادیت وارتون

هنری جیمز و ادیت وارتون

رابطه‌ی هنری جیمز و ادیت وارتون یکی از جذاب‌ترین دوستی‌های ادبی قرن بیستم بود؛ رابطه‌ای که از تحسین ادبی شروع شد و به یک صمیمیت فکری عمیق رسید. جیمز حدود بیست سال از وارتون بزرگ‌تر بود و وقتی با او آشنا شد، نویسنده‌ای مشهور بود و وارتون هنوز در ابتدای مسیر حرفه‌ای خود قرار داشت.

ماجرا از ۱۹۰۰ شروع شد. وارتون پس از خواندن آثار جیمز با او مکاتبه کرد و جیمز هم بعد از خواندن یکی از داستان‌های کوتاه وارتون برایش نامه فرستاد و او را تشویق کرد که نویسندگی را جدی‌تر دنبال کند. جیمز استعداد وارتون را خیلی زود تشخیص داد و او را به پرورش توانایی‌های طنزش تشویق کرد. آن‌ها سرانجام در ۱۹۰۳ برای نخستین بار حضوری یکدیگر را دیدند.

رابطه‌شان در سال‌های بعد هم ادامه داشت و بخش بزرگی از آن در نامه‌هایشان ثبت شده است. بیشتر نامه‌های باقی‌مانده از طرف جیمز است؛ او در سال ۱۹۰۹ بخش بزرگی از نامه‌های شخصی‌اش، از جمله نامه‌های وارتون، را سوزاند. به همین دلیل امروز صدها نامه از جیمز داریم، اما تعداد بسیار کمی از نامه‌های وارتون به او باقی مانده است.

وارتون در زندگی‌اش دوستان زیادی داشت، اما جیمز جایگاه متفاوتی برایش داشت. او هم دوست و هم محرم فکری‌اش بود و هم نویسنده‌ای که نظرش درباره‌ی آثار وارتون اهمیت زیادی داشت. در مقابل، جیمز هم وارتون را صرفاً یک شاگرد جوان نمی‌دید؛ او به استعدادش احترام می‌گذاشت و درباره‌ی نوشته‌ها، سفرها و زندگی‌اش با او در ارتباطی صمیمانه بود.

جیمز بالدوین و تونی موریسون

جیمز بالدوین و تونی موریسون

بالدوین و موریسون در سال ۱۹۷۳ با هم آشنا شدند. زمانی که موریسون در انتشارات رندوم هاوس ویراستار بود و تلاش کرد بالدوین را برای انتشار کتابی به این انتشارات جذب کند. قرارداد شکل نگرفت، اما این آشنایی خیلی زود به دوستی تبدیل شد.

بالدوین برای موریسون نوعی الگوی ادبی و اخلاقی بود. او از نسلی جلوتر وارد ادبیات شده بود و با نوشته‌هایش راه تازه‌ای برای روایت تجربه‌ی سیاه‌پوستان در ادبیات آمریکا باز کرده بود. این تحسین دوطرفه بود. بالدوین در آخرین مصاحبه‌اش، چند هفته پیش از مرگش، موریسون را متحد خود خواند و از توانایی او در استفاده از تمثیل و تبدیل اسطوره‌ها به چیزی تازه حرف زد.

وقتی بالدوین در سال ۱۹۸۷ درگذشت، موریسون در مراسم خاکسپاری او سخنرانی کرد و از سه هدیه‌ای گفت که بالدوین به نسل خودش بخشیده بود: زبان، شجاعت و لطافت. او می‌گفت بالدوین به او زبانی داده که بتواند با آن در جهان ادبیات زندگی کند و شجاعتی که به او اجازه دهد حقیقت تجربه سیاه‌پوستان را بدون ترس بنویسد.

موریسون بعدها این دوستی را در عمل هم ادامه داد. در ۱۹۹۸، بیش از یک دهه پس از مرگ بالدوین، او ویراستار دو مجموعه مهم از آثارش شد.

فیتزجرالد و همینگوی

فیتزجرالد و همینگوی

فیتزجرالد از نخستین کسانی بود که استعداد همینگوی را جدی گرفت و به پیشرفت حرفه‌ای او کمک کرد. آن‌ها در بهار ۱۹۲۵ در پاریس با هم آشنا شدند. فیتزجرالد آن زمان نویسنده‌ای مشهور بود و گتسبی بزرگ تازه منتشر شده بود، درحالی‌که همینگوی هنوز خیلی شناخته‌شده نبود. فیتزجرالد پیش از این دیدار حتی همینگوی را به ویراستار انتشارات اسکریبنر، معرفی و توصیه کرده بود.

در سال‌های اول، رابطه‌شان واقعاً دوستانه بود. درباره‌ی ادبیات با هم حرف می‌زدند، سفر می‌رفتند و فیتزجرالد نوشته‌های همینگوی را می‌خواند و نظر می‌داد. اما با بیشترشدن شهرت همینگوی و مشکلات شخصی فیتزجرالد، فاصله میانشان بیشتر شد. همینگوی بعدها در کتاب «پاریس جشن بی‌کران» تصویری تند از دوست قدیمی‌اش ارائه کرد. تصویری که البته با نامه‌ها و خاطرات همان سال‌ها کاملاً همخوان نیست.

رابطه‌ی آن‌ها را نمی‌توان فقط یک دوستی یا یک رقابت ادبی دانست. فیتزجرالد در آغاز حامی همینگوی بود، اما بعدها همینگوی به یکی از بی‌رحم‌ترین ناظران زندگی او تبدیل شد. همین تناقض، رابطه‌ی این دو نویسنده را به یکی از جالب‌ترین دوستی‌های ادبی نسل گمشده تبدیل کرده است.

ناباکوف و ادموند ویلسون

ناباکوف و ادموند ویلسون

رابطه‌ی ولادیمیر ناباکوف و ادموند ویلسون نمونه‌ای جالب از دوستی‌ای است که از حمایت و صمیمیت شروع شد و سرانجام بر سر یک اختلاف ادبی به جدایی رسید.

آن‌ها در سال ۱۹۴۰، کمی پس از مهاجرت ناباکوف به آمریکا، با هم آشنا شدند. ویلسون که منتقدی شناخته‌شده بود، خیلی زود از ناباکوف حمایت کرد و به او کمک کرد جایگاهی در محافل ادبی آمریکا پیدا کند. دوستی‌شان با نامه‌نگاری‌های طولانی ادامه پیدا کرد و ناباکوف و ویلسون درباره‌ی ادبیات، زبان و ترجمه با یکدیگر بحث می‌کردند.

با این حال، اختلاف‌های فکری میانشان همیشه وجود داشت. ناباکوف نسبت به زبان و ترجمه وسواس زیادی داشت و ویلسون رویکردی متفاوت به نقد ادبی داشت. نقطه‌ی انفجار رابطه‌شان در ۱۹۶۵ و بر سر ترجمه‌ی ناباکوف از «یوگنی انه گین» پوشکین اتفاق افتاد. ویلسون ترجمه را به‌شدت نقد کرد و ناباکوف نیز در پاسخی تند، صلاحیت او در زبان روسی و نقد ادبی را زیر سوال برد. این دعوا عملاً به دوستی ۲۵ ساله‌شان پایان داد، هرچند در ماه‌های آخر دوباره چند نامه میانشان ردوبدل شد.

با وجود این جدایی، ناباکوف بعدها از ویلسون با احترام یاد کرد و نقش او را در سال‌های نخست زندگی‌اش در آمریکا فراموش نکرد.

کاپوتی و گور ویدال

کاپوتی و گور ویدال

رابطه‌ی ترومن کاپوتی و گور ویدال بیشتر شبیه یک رقابت طولانی بود تا دوستی. هر دو از چهره‌های جوان و بحث‌برانگیز ادبیات آمریکا در دهه‌ی ۱۹۴۰ بودند و ابتدا رابطه‌ای نسبتاً دوستانه داشتند؛ حتی در مهمانی‌ها و محافل ادبی نیویورک کنار هم دیده می‌شدند. اما خیلی زود رقابت ادبی جای رفاقت را گرفت و هر کدام دیگری را دستمایه‌ی طعنه‌های تند قرار می‌داد.

در ۱۹۷۵ اختلافشان به دادگاه کشید. کاپوتی در مصاحبه‌ای ادعا کرده بود ویدال در مهمانی کاخ سفید، به دلیل مستی و رفتار نامناسب، از آنجا بیرون انداخته شده است. ویدال به اتهام افترا از او شکایت کرد و سرانجام پرونده بیرون از دادگاه حل‌وفصل شد و کاپوتی مجبور شد عذرخواهی کند. اما رابطه دیگر قابل ترمیم نبود. آن دو از اینجا به بعد تقریباً رسماً دشمن بودند. حتی سال‌ها بعد، وقتی از ویدال درباره‌ی کاپوتی پرسیدند، هنوز همان لحن زهرآگین را حفظ کرده بود. خصومتشان تا پایان عمر کاپوتی ادامه داشت و ویدال پس از مرگ او در ۱۹۸۴، با همان زبان نیش‌دار همیشگی گفت مرگ کاپوتی «حرکت خوبی برای پیشرفت حرفه‌ای‌اش بود.»

دیکنز و تاکری

دیکنز و تاکری

چارلز دیکنز و ویلیام میکپیس تاکری رابطه‌ای میان دوستی و رقابت داشتند. هر دو از نویسندگان بزرگ عصر ویکتوریا بودند و برای آثار یکدیگر احترام قائل بودند، اما تفاوت شخصیت و جایگاه اجتماعی‌شان گاهی فاصله‌ای میان آن‌ها ایجاد می‌کرد. تاکری از خانواده‌ای مرفه‌تر می‌آمد و دیکنز مسیر دشوارتری را تا رسیدن به شهرت طی کرده بود.

اختلاف جدی آن‌ها در ۱۸۵۸ و در ماجرای مشهور باشگاه گریک شکل گرفت. ادموند ییتس، روزنامه‌نگار جوان و دوست دیکنز، مطلبی هجوآمیز درباره‌ی تاکری منتشر کرد. تاکری خواستار اخراج او از باشگاه شد و دیکنز از ییتس حمایت کرد. همین ماجرا باعث شد رابطه‌ی دو نویسنده برای چند سال کاملاً تیره شود و دیگر با هم صحبت نکنند.

آشتی آن‌ها سرانجام در اواخر ۱۸۶۳ و به شکلی اتفاقی در باشگاه آتنیوم تنها چند هفته پیش از مرگ تاکری رخ داد. آن‌ها با هم دست دادند و اختلافشان را کنار گذاشتند. دیکنز پس از مرگ تاکری نیز یادداشتی بسیار ستایش‌آمیز درباره‌ی او نوشت.

همینگوی و فاکنر

همینگوی و فاکنر

ارنست همینگوی و ویلیام فاکنر از مهم‌ترین نویسندگان آمریکایی قرن بیستم بودند. دو نویسنده‌ای که با وجود تفاوت شدید در سبک، مدام با یکدیگر مقایسه می‌شدند. فاکنر با نثر پیچیده، چندلایه و جریان سیال ذهن شناخته می‌شد و همینگوی به جمله‌های کوتاه، دقیق و ساده شهرت داشت. هر دو نیز سرانجام جایزه‌ی نوبل ادبیات را دریافت کردند.

آن دو هرگز با هم ملاقات نکردند، اما از طریق نامه‌ها و اظهارنظرهای عمومی از کار یکدیگر باخبر بودند. مشهورترین طعنه زمانی شکل گرفت که فاکنر درباره‌ی نثر همینگوی گفت او هیچ‌وقت از کلمه‌ای استفاده نمی‌کند که خواننده را مجبور کند سراغ فرهنگ لغت برود. همینگوی هم در پاسخ گفت: «فاکنر بیچاره؛ واقعاً فکر می‌کند احساسات بزرگ از کلمات بزرگ می‌آیند؟» این جمله بعدها به نماد رقابت ادبی آن‌ها تبدیل شد.

اما پشت این کنایه‌ها تحسین واقعی هم وجود داشت. فاکنر در سال ۱۹۵۲ درباره‌ی پیرمرد و دریا نوشت که این اثر ممکن است بهترین اثر میان نویسندگان هم‌نسلشان باشد. همینگوی نیز بارها استعداد فاکنر را ستوده بود، هرچند به پیچیدگی و برخی شگردهای روایی او انتقاد داشت.

جمع‌بندی

شاید بعد از کنارهم‌گذاشتن این همه رابطه، سخت باشد نویسنده‌ها را فقط با کتاب‌هایشان به یاد بیاوریم. آدم‌هایی که درباره‌ی عشق، غرور، خیانت، تنهایی و رقابت می‌نوشتند، خودشان هم درگیر همین احساسات بودند؛ گاهی با دوستشان کتاب می‌نوشتند، گاهی او را به جلو هل می‌دادند و گاهی یک جمله یا یک اختلاف، سال‌ها میانشان فاصله می‌انداخت. با این حال، چیزی که این داستان‌ها را جذاب می‌کند، نتیجه‌ی رابطه‌ها نیست، شدت حضور دیگری در زندگی این نویسنده‌هاست. این‌بار خود نویسنده‌ها هستند که در یک داستان واقعی، با تمام غرور، علاقه، حسادت و ضعف‌هایشان، نقش اصلی را بازی می‌کنند.

در هیاهوی دنیا امروز، دسترسی آسان به کتاب‌ها فرصتی گران‌بهاست. طاقچه این امکان را برای شما فراهم کرده تا در هر لحظه و هر کجا که هستید، به دنیای بی‌پایان داستان‌ها و دانش سر بزنید. کافی است سری به سایت خرید کتاب بزنید، کتاب موردنظرتان را پیدا کرده و بی‌درنگ مطالعه را آغاز کنید. طاقچه، کتابخانه‌ای همیشه همراه، درست در جیب شما!

بستن تبلیغ
خرید کتاب صوتی با کد تخفیف

روشنا (زهرا) مرتمی هستم و بیشتر از هرچیز با کتاب‌ها حالم خوب می‌شود. کتاب‌خواندن برای دیگران با صدای بلند یکی از سرگرمی‌هایی است که همیشه به‌طرز عجیبی حالم را بهتر می‌کند. آدم شنیدنِ داستان‌ها هستم و گاهی بی‌آنکه فکرش را بکنم خودم را وسط درددل طولانی آدم‌ها (حتی کسانی که خیلی نمی‌شناسم) پیدا می‌کنم. مسیر دانشگاهی‌ام را با اقتصاد در خوارزمی تهران شروع کردم، راهی که در ابتدا به‌ظاهر منطقی بود اما در آن رشته چارچوب‌ها بیش‌ از حد بسته بودند و عددها خسته‌ام می‌کردند. این مسئله با روحیه‌‌ای که با قصه‌ها نفس می‌کشید سازگار نبود. این ناسازگاری مرا به سمت تحصیل در هنر کشاند؛ جایی که دنیایش رنگی‌تر بود، جواب قطعی وجود نداشت و حتی گاهی سؤال‌ها از پاسخ‌ها مهم‌تر‌ بودند. دغدغه‌ی درست‌نویسی و اشتیاق به یادگیری مرا به سمت شرکت در دوره‌های ویراستاری، زیبا‌نویسی و مرورنویسی برد. مسیری که تجربه‌ی خواندن و نوشتن را لذت‌بخش‌تر کرد. نوشتن در طاقچه ادامه‌ی همین مسیر است؛ تلاشی است برای نزدیک‌تر شدن به کتاب‌ها. اینجا سعی می‌کنم درباره‌ی کتاب‌ها با دقت، پرسش‌گری و صداقت بنویسم.


اشتراک‌گذاری یادداشت
0 0 رای
امتیاز مطلب
guest

0 دیدگاه ها
جدیدترین
قدیمی ترین بیشترین رای
بازخورد داخلی
نمایش همه کامنت ها
یادداشت‌های مشابه

دانلود کتاب از اپلیکیشن طاقچه

نصب طاقچه