نویسنده: الهام فلاح
انتشارات: انتشارات هوپا

آغاز کتاب سترگ شاهنامه فردوسی بخشی با عنوان دیباچه است. دیباچهای که بهظاهر مطالب سادهای در آن بیان شده؛ از ستایش خرد و آفرینش تا آفرینش مردم و آفتاب و ماه. اما اغلب ابیات این بخش مفاهیم فلسفی عمیقی را مطرح میکند؛ بهطوری که میتوان به جهانبینی فردوسی و طرز نگاه و اندیشهی وی به این دنیا دست یافت و به عبارتی، فردوسی را شناخت. آن موقع درمییابیم که چرا فردوسی را حکیم خطاب میکنند. فردوسی پس از دیباچه متن اصلی شاهنامه را از پیشدادیان آغاز میکند؛ کیومرث، هوشنگ، طهمورث، جمشید، ضحاک و هزار سال پادشاهی او. همانطور که میدانیم، فریدون با کمک کاوه آهنگر پادشاهی را از ضحاک پس میگیرد و به هنگام پیری قدرت و جهان را میان سه پسر خود یعنی سلم و تور و ایرج تقسیم میکند. منوچهر نوهی ایرج پس از کشتهشدن ایرج به دست برادرانش بر تخت پادشاهی مینشیند و ماجراهای شاهنامه گویی از این دوره به بعد رنگ و جان تازهای به خود میگیرد. اکنون در یادداشت پیشِ رو میخواهیم نگاهی به داستان زال، پهلوان دورهی منوچهر، و ماجرای عاشقشدنش بر رودابه و سرانجامِ این عشق و شیفتگی بیندازیم.
کتاب شاهنامه فردوسی دارای سه بخش اساطیری، پهلوانی و تاریخی است. اگرچه نمیتوان مرز مشخصی میان این سه بخش کشید، اما از آغاز شاهنامه تا پایان دوران ضحاک را دوران اساطیری، پادشاهی فریدون تا پایان دورهی گشتاسپ را دوران پهلوانی و پادشاهی بهمن، پسر اسفندیار، تا پایان کتاب را دوران تاریخی کتاب شاهنامه میدانند. فریدون در دورهی پادشاهی خود ابتدا برای سه پسر خود همسر انتخاب میکند، سپس جهان را میان آنها تقسیم میکند. روم و خاور (غرب) را به سلم، توران (شرق) را به تور و ایران را به ایرج میدهد. فریدون اولین بار اسم سام را بر زبان میآورد. سام پسر نریمان که پهلوان و پیشرو سپاه فریدون در گرفتن انتقام خون ایرج از دو برادر او یعنی سلم و تور است، تا مدتی طولانی صاحب فرزند نمیشود، تا اینکه بالاخره همسرش باردار میشود و پسری به دنیا میآورد.

هنگامی که زال، پسر سام، به دنیا میآید به دلیل موی سپیدش از طرف پدر و خانوادهاش طرد و رها میشود و سیمرغ، آن مرغ افسانهای، او را همچون فرزند خود بزرگ میکند و پرورش میدهد. هنگامی که زال بزرگ میشود، خبر به سام میرسد و در نهایت زال به زابل و آغوش خانواده و قوم خود بازگردانده میشود. پس از آنکه سام پسر خود را نزد منوچهر، نوهی ایرج و پادشاه ایران، میبرد، منوچهر وی را ستایش میکند و سرانجام سام او را به جانشینی خود در زابل مینشاند. در واقع سام و بعد پسرش زال و بعدتر رستم علاوه بر آنکه پهلوانان دربار پادشاهی ایران بودهاند، ادارهی امور منطقهی زابل را هم بر عهده داشتهاند. بدین معنی زال جانشین پدرش میشود.
در همسایگی ایران منطقهای وجود داشته به اسم کابل که بازماندگان خاندان ضحاک در آنجا زندگی میکردهاند. زمانی که منوچهر در ایران بر تخت پادشاهی تکیه زده بوده، مهراب هم در کابل پادشاه بوده است. هنگامی که زال در دانش به جایی رسید که همتا و نظیر نداشت و با دانشمندان رفتوآمد میکرد، روزی به همراه سپاهی از یاران خود به کابل میرود. مهراب به دیدنش میرود و از او میخواهد که به کاخش برود، اما زال میگوید اجازهی چنین کاری را ندارد.
مهراب کابلی و همسرش سیندخت دختری به اسم رودابه دارند که فردوسی وی را از زبان یکی از مهتران اطراف زال برای او چنین توصیف میکند:
پسِ پردهی او یکی دخترست/ که رویش ز خورشید نیکوترست
ز سر تا به پایش به کردار عاج/ به رخ چون بهشت و به بالای ساج
بر آن سُفتِ سیمینش مشکینکمند/ سرش گشته چون حلقهی پایبند
رخانش چو گلنار و لب ناردان/ ز سیمینبرش رسته دو نار دان
دو چشمش به سانِ دو نرگس به باغ/ مژه تیرگی برده از پرّ زاغ
دو ابرو به سان کمانِ طراز/ بر او توز پوشیده از مشک و ناز
بهشتیست سرتاسر آراسته/ پر آرایش و دانش و خواسته
زال زر با شنیدن وصف رودابه بیقرار میشود و دلش از عشق وی به جوش میآید. بهطوری که: دل زال یکباره دیوانه گشت/ خرد دور شد، عشق فرزانه گشت. به این ترتیب زال ندیده و از روی شنیدهها شیفته و عاشق رودابه میشود.
از آن سو، وقتی مهراب به کاخ خود برمیگردد، همسرش سیندخت در حضور رودابه دربارهی پسر سام و اینکه چگونه آدمی است، میپرسد. مهراب هم در پاسخ میگوید:
به گیتیدر از پهلوانان گُرد/ پی زال را کس نیارد سپرد
چو دست و عنانش بر ایوان نگار/ نبینی و بر زین چون او یک سوار
دل شیر نر دارد و زور پیل/ دو دستش بهکردار دریای نیل
چو بر گاه باشد دُرافشان بود/ چو در جنگ باشد سرافشان بود
و توصیفاتی دیگر، که هرچه مهراب میگفت، دخترش رودابه بیشتر شیفتهی زال میگشت. در ادامه، رودابه با پرستاران خود وصف این دلدادگی را میگوید، اما آنها میگویند حیف از توست. او دستپروردهی سیمرغ است و از مادر پیر زاده شده است (زال را به خاطر موهای سپیدش پیر میدانستند.) رودابه که دیگر جز تعریف از زال هیچ چیز دیگری را برنمیتابد، بر سر پرستاران خود عصبانی میشود. پرستاران هم وقتی عشق و علاقهی رودابه را میبینند، یک روز به نزدیک لشکر زال که در کنار رود خیمه زده بودند، میروند. آنجا شکارگری زال را میبینند و برای غلامی از لشکر زال هم تعریف شاهزاده خانم خودشان، یعنی رودابه را میکنند. آن غلام هم هرآنچه را که شنیده با شور و ذوق برای زال تعریف میکند.
هنگامی که زال میفهمد که این پرستاران از سوی رودابه هستند، میخواهد پیغامی نهانی برای رودابه به واسطهی اینها بدهد. پرستاران هم از اینکه توانستهاند توجه زال را جلب کنند، شادمانه میگویند:
پرستنده گفتند یک با دگر/ که آمد به داماندرون شیرِ نر
کنون کام روداوه و کام زال/ به جای آید و این بود خوبفال
پرستاران نزد زال رودابه را به بهترین شکلی توصیف میکنند. سرانجام زال از آنها چارهجویی میکند و میپرسد به چه طریقی میشود به نزدیک وی راه پیدا کرد؟ آنها هم پیشنهاد میکنند که زال به نزدیک کاخ رودابه بیاید و کمند (طناب) بیندازد به کنگرههای کاخ و اینگونه مخفیانه به داخل کاخ شاهزاده خانم برود.
پس از آنکه پرستاران رودابه همهی ماجرا را برای رودابه تعریف میکنند و میگویند که چنین قراری با زال گذاشتهاند؛ رودابه ترتیبی میدهد تا کاخ را برای ورود زال آماده کنند. سپس
چو خورشید تابنده شد ناپدید/ درِ حجره بستند و گم شد کلید
پرستنده شد سوی دستانِ سام/ که شد ساخته کار، بگذار گام
شبانه زال سپهبد سوی کاخ رودابه میرود. رودابه که از ایوان کاخش منتظر زال ایستاده، به محض آنکه او را میبیند، زبان به ستایش زال میگشاید و بهنوعی تشکر میکند از بابت اینکه زال به زحمت افتاده و به دیدار او رفته است. از این سو، زال هم از صدا و سخنان رودابه خرسند میشود و از وی میخواهد که
یکی چارهی راه دیدار جوی/ چه پرسی تو بر باره و من به کوی؟!
رودابه همین که سخن زال را میشنود کاری را انجام میدهد که تا به امروز تصویر این صحنه در نگارگریها، انیمیشنها و تصاویر داستان زال و رودابه بسیار مشهور گشته است و اغلب ما با آن آشناییم.
پریروی گفت سپهبد شنود/ ز سر شعر گلنار بگشاد زود
کمندی گشاد او ز سرو بلند/ که از مشک از آنسان نپیچد کمند
خم اندر خم و مار بر ماربر/ بر آن غبغبش نار بر ناربر
بدو گفت: بریاز و برکش میان/ برِ شیر بگشای و چنگ کیان
بگیر این سیهگیسو از یک سُوَم/ ز بهر تو باید همی گیسوَم
این پیشنهاد رودابه و نپذیرفتن زال در این قسمت از داستان، بسیار جالب است. چراکه شیفتگی هر دو به همدیگر را نشان میدهد. اما سرانجام زال کمندی بالای ایوان کاخ میاندازد و میتواند بالا برود.
شاید بد نباشد در اینجا این نکته را دربارهی فردوسی بگوییم که وی در صحنههای همآغوشیِ اینچنینی، چندان آشکارا سخن نمیگوید و خیلی سریع میگذرد. مثلاً در همین داستان، فردوسی هنگامی که زال به درون کاخ رودابه راه مییابد، پس از توصیف مفصل کاخ و رودابه، در یک بیت میگوید که این دو تا کجا با یکدیگر پیش رفتهاند. پس از آن بیشتر به گفتوگوی میان این دو میپردازد. معنای این نوع سخنپردازی فردوسی این است که چیزهای دیگری مهم هستند و قرار نیست حواشی بر اصل موضوع غالب شود.
زال و رودابه پس از بوس و کنار و نبید (شراب) دربارهی موانع بزرگ بر سر راه عشقشان سخن میگویند. زال میگوید که منوچهر و سام با این وصلت همداستان و موافق نیستند، اما من همهی تلاشم را برای جلب رضایت آنها میکنم. رودابه هم قسم میخورد:
که بر من نباشد کسی پادشا/ ـجهانآفرین بر زوانم گواـ
جز از پهلوانِ جهان زالِ زر/ که با تخت و تاجست و با زیب و فر
سرانجام سپیده که سر میزند:
پس آن ماه را شاه پدرود کرد/ برِ خویش تار و برش پود کرد
هنگامی که حافظ چهارصد سال بعد از فردوسی میگفت «که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها» درست منظورش مشکلاتی نظیر دشمنی و تفاوت تبار و نژاد زال و رودابه بود. رودابه متعلق به نژاد ضحاک تازی بود و زال تباری ایرانی داشت. مگر میشود منوچهر پادشاه که جدّش فریدون علیه ضحاک شورید، اکنون بپذیرد که پهلوانش با آنها وصلت کند.
زال در گفتوگو و مشورت با موبدان تصمیم میگیرد ابتدا به پدرش نامه بنویسد. این نامهی زال بسیار خواندنی است، چراکه زال زبان به بیان دردهایی میگشاید که از زمان تولدش به خاطر عیبی که دست خودش نبوده، متحمل شده است؛ «پدر بود در ناز و خزّ و پرند/ مرا برده سیمرغ بر کوه هند». سپس شرح ماجرای عاشقشدنش بر دخت مهراب را بازگو میکند و در پایان نامه مینویسد:
به پیمان چنین رفت پیش گروه/ چو بازآوریدم از البرزکوه
که هیچ آرزو بر دلت نگسلم/ کنون اندر اینست بسته دلم
سام وقتی از نامهی پسرش آگاهی مییابد، سخت اندیشناک میشود و چاره را از ستارهشناسان میجوید. آنها هم طالع این وصلت را میبینند و در پاسخ نوید تولد فرزندی را میدهند که «بدو باشد ایرانیان را امید». سام که با این طالع خوب دست از مخالفت با پسر برمیدارد، کسی را میفرستد نزد زال که به او بگوید غمت نباشد و خودم کار این دلدادگی را درست خواهم کرد و خود به سوی دربار منوچهر میرود تا او را هم راضی کند.
در این سوی ماجرا هم زال خبر موافقت پدرش را بهواسطهی زنی از کاخ رودابه، به او میرساند. اما از آنجایی که اتفاقات همیشه باب میل ما پیش نمیرود. هنگامی که آن زن میخواهد نزد رودابه برود، سیندخت، مادر رودابه، زن را میبیند و با پرسوجوی بسیار از او و سپس از خودِ رودابه، بر اصل ماجرا آگاه میشود.
سیندخت که پیش از این وصف زال را از همسر خود، مهراب کابلی، شنیده بود، با سیاست و کیاست سعی کرد شوهر خویش را متقاعد کند که به این وصلت اجازه بدهد. چراکه میدانست اگر مهراب بداند که دخترش عاشق چه کسی شده و چه بین آنها اتفاق افتاده، حتماً خشمگین میشود. همینطور هم شد. اما جالب است که اولین نگرانی مهراب برای تاج و تخت خودش است و میترسد مبادا یک روز پدر و پسر (سام و زال) بدانجا حمله کنند و آنها را کنار بزنند.
فردوسی بهحق در هنر داستانگویی هم سنگ تمام گذاشته است. چنان صحنهها را یکی پس از دیگری میچیند که خواننده احساس میکند که به تماشای فیلمی نشسته است. توصیف دقیق مکان و حالات و رفتارهای هر کدام از شخصیتهای داستانی به خواننده کمک میکند که با تخیل خود صحنهها را بازسازی کند، حتی کنش و واکنش شخصیتها را پیشبینی کند. ناگفته نماند که فردوسی با آوردن عنوانهای فرعی برای داستانها این جابهجایی در صحنهها را انجام میدهد.
یکی از صحنههای ماندگار داستان زال و رودابه دیدار زال با پدرش، پس از آن نامه و اظهار عشقش به دخت مهراب کابلی است. زال دوباره به یاد رنجهای کودکیاش میافتد. البته وی همهی این گلهها را پس از ادای احترام به پدرش بازگو میکند و گویی بهنوعی میخواهد دلسوزی و توجه پدرش را تحریک کند. سام هم برای جبران کارهای نکرده در حق پسرش، نامه به منوچهر مینویسد. پس از آن، نوبت به سیندخت و تدبیرگری او میرسد. وی راهیِ ایران میشود تا با سام در باب این مسئله سخن بگوید. سخنگویی سیندخت و شیوهی رویاروییاش با سام هم خواندنی است و بار دیگر شخصیت زیرک و استوار سیندخت را به تصویر میکشد. وی در جایی از سام میخواهد که سوگند بخورد، تا او هم راحت حرفش را بزند و وقتی سام قسم میخورد، چنین میگوید:
که من خویش ضحاکم ای پهلوان/ زنِ گردمهراب روشنروان
همان مامِ روداوهی ماهروی/ که دستان همی جان فشاند بر اوی
همه دودمان پیش یزدان پاک/ شب تیره تا برکشد روز چاک
همی بر تو بر خواندیم آفرین/ همان بر جهاندارشاهِ زمین
کنون آمدم تا هوای تو چیست؟/ ز کاول تو را دشمن و دوست کیست؟
اگر ما گنهکار و بدگوهریم/ بدین پادشایی نه اندرخوریم
من اینک به پیش توام مستمند/ بکش کشتنی را و بندی ببند
دل بیگناهان کاول مسوز/ که بس تیرهروز اندرآید به روز
مشکلات و مصائب عشق زال و رودابه یکی پس از دیگری با کمک و تلاشهای سیندخت و سام و زال برطرف شد و آنها توانستند به یکدیگر برسند و ازدواج کنند. دیری نمیگذرد که پیشگویی ستارهشناسان که پیشتر هم بدان اشاره کردیم، درست از آب درمیآید و رودابه باردار میشود. اما به هنگام زایمان چنان حال رودابه بد میشود که از هوش میرود و زال چارهی کار را در کمکگرفتن از سیمرغ میبیند. سیمرغ زال را راهنمایی میکند. موبدان طبق راهنمایی سیمرغ عمل میکنند. سرانجام موفق میشوند بچه را به دنیا بیاورند. همان قهرمان و پهلوان اسطورهای شاهنامه و ایران، رستم دستان.
یکی بچه بُد چون گوی شیرفش/ به بالا بلند و به دیدار گش
شگفت اندر او مانده بُد مرد و زن/ که نشنید کس بچهی پیلتن
در این یادداشت داستان زال و رودابه را از شاهنامه فردوسی نقل کردیم. داستان پهلوان بزرگ ایرانی که از کودکی به دلیل موهای سفیدش در دامان سیمرغ رشد و پرورش یافت، اما پس از آنکه پدرش سام و منوچهر شخصیت قوی و درایتش را میبینند، او را در آغوش میکشند و تا پایان بخش دوم شاهنامه یعنی دوران پهلوانی که دورهی کیخسرو، پسر سیاوش، تمام میشود از وجود و درایت و خرد وی بهره میگیرند. زال یکی از شخصیتهای بسیار مهم در شاهنامه است و بعضی از منتقدان از او به صدای عقل و خرد در شاهنامه یاد میکنند. درواقع باید گفت آنچه شاهنامه فردوسی را چنین خواندنی و جذاب میکند، بهکارگیری عقل و اندیشه در پیشبرد امور است. به همین دلیل فردوسی شاهنامه را چنین میآغازد: «به نام خداوند جان و خرد/ کزین برتر اندیشه برنگذرد». آرزوی قلبیمان این است که هر کدام از ما که سواد خواندن زبان فارسی را داریم، اندک اندک شاهنامه فردوسی را بخوانیم و حکمت فردوسی را که در تکتک ابیاتش تابیده درک کنیم. شاهنامه فردوسی فقط داستان جنگ و نبرد رستم با دشمن نیست، بلکه داستانِ پیروزیِ خرد و تواناییِ دانایی است.
در هیاهوی دنیا امروز، دسترسی آسان به کتابها فرصتی گرانبهاست. طاقچه این امکان را برای شما فراهم کرده تا در هر لحظه و هر کجا که هستید، به دنیای بیپایان داستانها و دانش سر بزنید. کافی است سری به سایت خرید کتاب طاقچه بزنید، کتاب موردنظرتان را پیدا کرده و بیدرنگ مطالعه را آغاز کنید. طاقچه، کتابخانهای همیشه همراه، درست در جیب شما!
منابع
جیحونی سیفیکار، مصطفی (۱۳۸۱) حماسهآفرینان شاهنامه، اصفهان: شاهنامهپژوهی.
فردوسی، ابوالقاسم (۱۳۹۲) شاهنامه، تصحیح و مقدمه جلال خالقی مطلق، جلد اول (دوجلدی)، تهران: نشر سخن.
دانلود کتاب از اپلیکیشن طاقچه