نویسنده: الیف شافاک
مترجم: ارسلان فصیحی
انتشارات: گروه انتشاراتی ققنوس

کاش میشد به بیت «هرکسی از ظن خود شد یار من» از دفتر اول مولانا پناه برد و غائلهی کتاب «ملت عشق» اثر الیف شافاک را بیحرف و حدیث تمام کرد؛ اما ماجرای این کتاب از همان سال انتشارش در ایران، یعنی سال ۱۳۹۴، پرفرازونشیب بوده و در سراسر جهان نیز موجی از موافقتها و مخالفتها به راه انداخته است. در این رمان دو داستان موازی با درونمایهی عرفانی و عاشقانه روایت میشود: اولی با سرگشتگی زنی خانهدار به نام اللا آغاز میشود و دیگری به سردرگمیهای مولانا جلالالدین گره میخورد. در خط داستانی مدرن، عزیز زاهارا در کالبدی استعاری، شمسی میشود که کتابی برای اللا میفرستد؛ اما در داستان تاریخیِ همین کتاب این شمس است که همهجا دنبال مولاناست تا هر چه دارد با او قسمت کند.
حقیقت این است که هرچه داستان ملت عشق سرراست و خطی است، حواشی بیرون از کتاب پر از قیلوقال است. این کتاب مدافعان پرشور و مخالفان سرسختی دارد. در ایران جنجال این کتاب فقط در نظرات موافق و مخالف آن خلاصه نمیشود؛ بلکه در این است که بههرحال، شمس و مولانا در تاروپود فرهنگ و ادبیات این سرزمین تنیده شدهاند و گفتن از آنها به شیوههای جدید، بحثبرانگیز است. در این یادداشت از بلاگ طاقچه، سعی میکنیم نقدی مفصل و چندجانبه از این رمان ارائه دهیم.

ملت عشق رمانی با تأثیرگذاریهای عمیق اجتماعی و فرهنگی است. نوآوری نویسنده در ساختار این کتاب و جرئتِ درآمیختن روایت عشقی عامهپسند به روایت عرفانی برای خیلی از نویسندگان الهامبخش بوده است. منتقدان زیادی آن را داستانی عامهپسند میدانند که دستکم گامی بهسوی آشتی فرهنگی و دینی برداشته است. در این بین، منتقدانی هم بودند که داستان را از اساس ناامیدکننده دانستهاند؛ اما این دوقطبی موافق و مخالف در محدودهی منتقدان فنی باقی نمانده است و خوانندگان عام را هم گاهی در دو صف مقابل هم قرار داده است.
اگر به ضربالمثل «مشت نمونهی خروار است» توجه کنیم، در بلاگ طاقچه یا حتی پای نسخههای الکترونیکی این کتاب از ناشرهای مختلف، خوانندهها این دوقطبی را حفظ کردهاند. تعدادی که کمشمار هم نیستند، این کتاب را نجاتدهنده دانستهاند و باور دارند ملت عشق تأثیر عمیق مثبتی روی دیدگاه و زندگی آنها گذاشته است. بسیاری هم از همردیفشدن عشق زمینی بین اللا و زاهارا با عشق الهی مولانا و شمس احساس انزجار کردهاند؛ البته این حب و بغض با چنین درجهای از غلظت دلیلی منطقی هم دارد.
مولانا و شمس هر دو از چهرههای برجستهی فرهنگ و ادب فارسیاند؛ بههمین خاطر است که ایرانیها از نظر احساسی و تاریخی خودشان را نزدیکتر به آنها احساس میکنند. مولانا برای ایرانیان میراثی فرهنگی است؛ پس شاید بشود به خوانندهها حق داد که حتی تغییر داستانی سرنوشت مولانا و شمس آنها را دلزده کند؛ چه برسد به روایت داستانی در دل سرگذشت آنها؛ آن هم داستانی معاصر که خیلیها آن را در قدوقوارهی داستانی فلسفیعرفانی نمیدانند.
در مجموع، بر کسی پوشیده نیست که ملت عشق نیز مانند هر کتاب دیگری نقاط قوت و ضعف خود را دارد و این ویژگیها در تاروپود روایت آن تنیده شدهاند. این رمان با شرح و توصیف عرفان اسلامی و معرفی شخصیت برجستهی مولانا، ارزش یکبار خواندن را دارد؛ گرچه شاید به مذاق خیلیها، بهویژه ایرانیها خوش نیاید. درهرحال، این کتاب احتمالاً برای کسانی که به درونمایههای عرفانی، عشق الهی و زندگی مولانا علاقهمندند، جالب است.
کتاب با گفتوگوهای موجز شروع میشود؛ اما شخصیتها رفتهرفته دچار زیادهگوییهایی میشوند که خواننده را از روند داستان دور میکند. کمکم جملات رنگوبوی شعارزدگی میگیرد و شبیه منولوگهای تئاتری میشود. این گفتوگوها به ریتم داستان آسیب زده و آن را کند کرده است.
کتاب ملت عشق ویژگی جالبی دارد: ارائهی چهل قانون عشق شبیه دستورالعملی عارفانه برای زندگی. بسیاری از خوانندهها این دیدگاههای عارفانه دربارهی عشق و زندگی را الهامبخش توصیف کردهاند. آنها معتقدند این قوانین نظر آنها دربارهی عشق و معنویت را به شکل مثبتی تغییر داده است.
محتوای کتاب ملت عشق با روایتهای تاریخی از سرگذشت شمس تبریزی فاصله دارد؛ البته استفاده از تخیل حق هر نویسندهای است و شافاک هم هیچگاه اعلام نکرده است که داستانش کاملاً مستند است. بااینحال، اضافهکردن توضیح کوتاهی برای تأکید بر تخیلیبودن بخشهایی از کتاب در پیشگفتار یا پسگفتار میتوانست از ایجاد شبهه برای خوانندگان جلوگیری کند؛ بهویژه برای خوانندگانی که هیچ آشنایی قبلیای با شمس و مولانا ندارند؛ مخصوصاً حالا که روایت فیلم «مست عشق» هم از داستان تاریخی همین کتاب وام گرفته شده است، شبههها در تخیلیبودن کتاب دوچندان شده است.
در رمان، شمس از پیش نسبت به سرنوشت خود آگاهی یا دستکم شهودی مبهم دارد و چند بار از قربانیکردن خویش سخن میگوید. در بخشی از داستان از زبان سلطان ولد آمده است: «روزی یک نفر میخواست پدرم را ببیند. اما هر کاری کرده بود شمس به او اجازه نمیداد، عصبانی شد و فریاد زد: “بس کن، آخر مگر تو که هستی که اجازه نمیدهی مولانا را ببینم؟ از همه میپرسی برای مولانا چه آوردهای؟ تو خودت برای مولانا چه هدیهای آوردهای؟” شمس کاملاً آرام و متین جواب داد: “من برای او خودم را هدیه آوردم. من آمدهام تا خودم را برای او قربانی کنم.”»
این تصویر را میتوان بخشی از منطق نمادین و عرفانی داستان دانست. بااینحال، پیوند میان آگاهی شمس از خطر و مفهوم قربانیشدن ممکن است برای برخی خوانندگان پرسشبرانگیز باشد و به توضیح و پرداخت دقیقتری نیاز داشته باشد.
خط داستانی اللا و عزیز زاهارا نیز واکنشهای متفاوتی برانگیخته است. برخی خوانندگان رابطهی آنها را تلاشی برای رهایی اللا از زندگی عاطفی پژمردهاش میدانند و برخی دیگر نسبت به جنبههای اخلاقی این تصمیم انتقاد دارند. رمان با نشاندادن خیانتهای دیوید میکوشد تصمیم اللا را برای مخاطب قابلفهمتر کند، اما پیامدهای این رابطه برای او، همسرش و فرزندان آنها چندان عمیق بررسی نمیشود.
در بخش معاصر داستان، خیانت زناشویی در هر دو سوی زندگی مشترک اللا و دیوید دیده میشود. این قرینهسازی بحران رابطهی آنها را برجسته میکند، اما پرداخت محدود به انگیزهها و تعارضهای درونی شخصیتها باعث شده است این بخش برای برخی خوانندگان سادهتر و کمعمقتر از روایت تاریخی به نظر برسد. برخی خوانندگان معتقدند رمان با پررنگکردن خیانتهای دیوید، تصمیم اللا را برای مخاطب پذیرفتنیتر کرده است، اما انتخاب مسیری مشابه برای اللا، روایت را تا حدی یکجانبه و از نظر اخلاقی بحثبرانگیز نشان میدهد.
فارغ از بحثهای اخلاقی و عرفی، از منظر داستانی انتخاب «آزادی بیشتر» برای زن مدرن در مقابل سازش زن در روایت تاریخی (کرا) هوشمندانه است و با الگوهای «زن مدرن» و «زن سنتی» همخوانی دارد.
پرداخت محدود و سطحی به آسیبهای خانوادگی، روانی و اخلاقی در خط داستانی معاصر، این بخش را به الگوهای آشنای رمانهای عاشقانه نزدیک کرده است. روایت تاریخی از نظر تعدد شخصیتها و موقعیتهای داستانی غنیتر به نظر میرسد، هرچند آن بخش نیز روایتی تخیلی از زندگی شمس و مولاناست و نباید با گزارشی تاریخی اشتباه گرفته شود.
در وادی نویسندگی، پایانبندی بهاندازهی خود داستان مهم است. شافاک از میان روایتهای مختلف از عاقبت شمس تبریزی، نسخهی عامهپسند آن، همان تروپ (Trope) «قتل از روی حسادت» را انتخاب کرده است و برای حفظ موازیسازی کامل با کالبد استعاری او (عزیز زاهارا)، عزیز را نیز به مرگ سپرده است؛ درحالیکه مرگ عزیز برای پیشبرد داستان ضرورتی نداشت و قوس تحول او هم با آشنایی با صوفیگری آغاز شده بود، نه با بیماری. به نظر میرسد این انتخاب بیشتر برای ایجاد تأثیر عاطفی عمیق بر اللا و خواننده بوده است.
البته این پایان تراژیک، برای برخی میتواند به تنبیه نمادین اللا برای آلودهکردن عشقش به عزیز با خیانت به دیوید هم تفسیر شود؛ پایانی که بیشباهت به داستانهای پرجزای ادگار آلنپو نیست.
بخشی از کتاب صوتی ملت عشق (اجرای جدید) را بشنوید.

ملت عشق (اجرای جدید)
نویسنده: الیف شافاک
گوینده: شیما درخشش
انتشارات: آوانامه

شخصیتهای این کتاب در تمام داستان در حد تیپ باقی میمانند و از الگوهای آشنای شخصیتی فراتر نمیروند؛ مثلاً زن جستوجوگر، عارف سرگردان و…؛ البته میشود بهخاطر درونمایهی عرفانی و عاشقانه از این بخش چشمپوشی کرد و تیپسازی را حالتی نمادین در خدمت درونمایه دانست. قوس تحول شخصیتها هم کمی ناگهانی و کمتر باورپذیر است و به نظر میرسد شخصیتها خیلی زود متحول میشوند، تحت تأثیر قرار میگیرند و رویهشان را تغییر میدهند.
شمس تبریزی صوفی تنهایی است که مکاشفهای او را به سمت مولانا میکشاند تا همدم و محرم اسرار او باشد. او نماد «مرگ ایگو» یا همان «مرگ نفس» است و در هیچ هنجاری نمیگنجد. شمس بر این باور است که باید پا را از عبادت ظاهری فراتر گذاشت و به عشق بیقید و شرط خداوند رسید. تیپ شخصیتی او «کاتالیزور» (محرک تحول) است.
تیپ شخصیتی او «حکیم و دانشمند» است که بناست در مسیر داستان به «عارف رها» تبدیل شود. مولانا مردی دانا، فقیه و پر جلال و جبروت است که از دید شمس باید عرفان را هم به توشهی معنویت زندگیاش اضافه کند. او نمادی از «ظرفیت انسانی» برای دگرگونی و رشد به سمت کمال است و آشنایی او با شمس مسیر این تغییر را هموار میکند.
اللا در آغاز بهصورت «زنی میانسال و محافظهکار با باورهای سنتی» به تصویر درمیآید. او با خیانتهای شوهرش مدارا میکند، چاق شده است و دیگر چندان به خودش نمیرسد. اللا تمام زندگیاش را بر اساس رضایت دیگران، بهویژه همسر و فرزندانش چیده است و نمایندهی نسلی مرفه است که از درون به خلأ مبتلاست. او برای پیداکردن معنای زندگی باید از نقطهی امن همیشگیاش خارج شود و دست به کارهایی بزند که قبلاً ممکن نبود حتی به آنها فکر کند. ممکن است اللا تصویری سادهسازی شده از سرگشتگی مولانا و اسارت او در هنجارهای اجتماعی باشد.
تیپ شخصیتی زاهارا «کولی و آوارهای خودخواسته» است. او بیماری لاعلاجی دارد و برخلاف اللا در گذشته و آینده سیر نمیکند. تمام زندگی او «لحظهی حال» است و همین لحظه را غنیمت میشمارد. او «شمس مدرن» است و یادآور اینکه رنج میتواند زندگی را دگرگون کند. عزیز زاهارا هم میتواند جنبهای از «مرشد مدرن» را در خود داشته باشد.
در این بخش، به درونمایهی ملت عشق از زوایای گوناگون مینگریم:
نویسنده از پس روایت دو داستان در دو زمان و مکان و فرهنگ متفاوت برآمده است. داستان اللا و عزیز زاهارا در آمریکای امروزی میگذرد. این داستان از می ۲۰۰۸ شروع میشود و تا سپتامبر ۲۰۰۹ ادامه دارد.
ماجرای شمس و مولانا به قرن سیزدهم میلادی برابر با قرن هفتم هجری برمیگردد و در بخشی از خاورمیانه (قونیه) یا همان ترکیهی امروزی روایت میشود. داستان حدوداً بین ۶۲۰ شمسی تا ۶۴۰ شمسی اتفاق میافتد.
گرچه نویسنده دو خط زمانی را بهخوبی کنترل کرده است؛ اما این نکته حائز اهمیت است که داستان صحنهپردازی کافی ندارد؛ نه خبری از توصیف فضای شهری مدرن مثل خانهها و خیابانها و وسایل است و نه خبری از توصیف حجرهها و کویوبرزنهای قدیم. هرچه هست حالوهوای انسانهاست که در طی قرنها تغییری نکرده است. این یعنی هر بخشی از داستان با اسم شهر و راوی شروع میشود و باقی داستان در خلأیی در ذهن خواننده رها میشود.
پیامهای ملت عشق را میتوان اینگونه برشمرد:
رمان ملت عشق زیرمجموعهی ژانرهای متفاوتی است. این داستان هم رمانی تاریخی و معاصر است؛ چون در دو خط زمانی متفاوت روایت میشود و هم عرفانی و معنوی است؛ چون شخصیتها در سفری درونی و با کمک قوانین عشق و مکتب صوفیگری در طلب خودشناسی هستند. بهخاطر خودشناسی و مطرحشدن فلسفهی زندگی در آن، این کتاب رمانی فلسفی هم هست.
بهخاطر اینکه بخشهایی از رمان کفر شیرین نوشتهی عزیز زاهارا (شخصیت خیالی) در متن کتاب اصلی آمده است، رمان ملت عشق به ژانر «رمان در رمان» هم تعلق دارد. بهخاطر لحظههای عرفانی و فرازمینی میشود با اغماض این اثر را در دستهی داستانهای رئالیسم جادویی ملایم هم قرار داد.
بهطور کلی ملت عشق در دستهی ادبیات داستانی با درونمایهی تصوف و عرفان و عشق قرار میگیرد.
رمان ملت عشق روایت چندصدایی (Polyphonic Narrative) دارد. این اثر پنج بخش دارد که هر بخش متعلق به یکی از عناصر کلاسیک است. هرکدام از این عناصر (خاک، آب، باد، آتش، خلأ) نماد مرحلهای از تحول درونی است.
بهطور کلی شافاک نثری داستانگو و حکمتمحور دارد که بیشباهت به قصههای قدیمی و آموزندهی شرق نیست؛ البته برخی، آثار او را با داستانهای پائولو کوئیلو مقایسه میکنند.
رمان ملت عشق بیش از ۱۵ راوی اولشخص دارد. کنترلکردن داستان با این تعداد راوی کار سادهای نیست. نویسنده باید آنقدر توانا باشد که همپوشانیهای روایی را به حداقل برساند تا کاسهی صبر مخاطب لبریز نشود. شافاک بهخوبی از عهدهی مدیریت چندین راوی اولشخص برآمده است؛ بااینحال تعداد راویها خیلی زیاد است و دنبالکردن تمام خردهداستانها حتی بدون همپوشانی هم ممکن است برای برخی طاقتفرسا باشد.
بر اساس نوشتههای سایت رسمی الیف شافاک (www.elifsafak.us) و مصاحبههای او با پنگوئن و… او در دوران دانشجویی با تصوف آشنا شد. در آن زمان شافاک زن جوان سرکشی با گرایشهای چپ و پیرو پوچگرایی و فمینیست بود.
او عنوان میکند که بعد از آشنایی با صوفیان تمایل داشت تا صوفیگری را کشف کند و پیام عشق مولانا را به دنیای مدرن برساند. یکی از خواستههای او معرفی تصوف به جهان بود.
یکی دیگر از انگیزههای مهم شافاک آشتیدادن تضادها و دوگانگیها بود. او در این رمان تلاش کرده است شرق و غرب، گذشته و حال، معنویت و روزمرگی، عشق الهی و عشق زمینی را با هم پیوند بزند.
او دربارهی «ملت عشق» میگوید:
«میخواستم رمانی دربارهی عشق بنویسم؛ اما از زاویهدید معنوی.»
او بهدنبال راهی برای مبارزه با افراطگرایی و ترویج ملت عشق به جای ملتهای جدا از هم بود.
رمان ملت عشق ساختاری پنجبخشی مطابق با عناصر پنجگانه دارد. نویسنده در این کتاب دو روایت تاریخی و معاصر را ترکیب کرده است و داستان با راویهایی متعدد روایت میشود. همهی اینها داستان را به اثری پستمدرن تبدیل کرده است و نمود کاملی از نوآوری در فرم است.
ملت عشق یکی از مهمترین آثار کارنامهی شافاک هم هست که او را به صدایی پرطنین از ادبیات ترکیه تبدیل کرد و نویسندهاش را به دنیا شناساند.
فروش این اثر فقط در ترکیه از مرز ۵۰۰ هزار نسخه گذشت تا رکورددار پرفروشترین کتاب در تاریخ ترکیه باشد. ملت عشق تا این لحظه به بیش از ۴۰ زبان ترجمه شده است.
BBC هم این کتاب را در لیست «صد کتابی که جهان را شکل دادهاند» قرار داده است.
کتاب ملت عشق عرفان مولانا را احیا و جهانی کرد. بسیاری از خوانندگان غیرمسلمان بعد از خواندن این کتاب به مثنوی، سماع و عرفان علاقهمند شدند.
این اثر الهامبخش بسیاری از نویسندگان برای نوشتن داستانهایی معنوی شد. در ترکیه ملت عشق را پدیدهای فرهنگی میدانند.
فیلم «مست عشق» (Mest-i Aşk) اقتباس سینمایی و محصول مشترک ایران و ترکیه است که داستان آن برگرفته از کتاب ملت عشق است. این فیلم که با بازی شهاب حسینی (در نقش شمس) و پارسا پیروزفر (در نقش مولانا) در سال ۱۴۰۳ اکران شد، با تغییرات دراماتیک در داستان کتاب همراه بوده است.
نتفلیکس در سال ۲۰۱۹ اعلام کرد که سریال یا فیلمی برگرفته از کتاب ملت عشق را در دست ساخت دارد؛ بااینحال، این اثر تاکنون منتشر نشده و وضعیت نهایی پروژه روشن نیست.
اقتباسهای تئاتری متعددی هم از این اثر در ترکیه، ایران و سایر کشورها به روی صحنه رفته است.
بسیاری از قوانین چهلگانهی عشق در این کتاب به صورت موسیقی، نقاشی، کالیگرافی و محتوای شبکههای اجتماعی بازآفرینی شدهاند.

کتاب ملت عشق مروج تساهل و گفتوگوی فرهنگی است. نویسنده در این کتاب با مذمت تعصب و همچنین نشاندادن جنبههای انسانی و عاشقانه، عشق را پلی بین ادیان، بهویژه مسیحیت، اسلام و یهودیت معرفی کرد تا جهان غرب، اسلام را با دید مثبتی ببیند. بعد از حملهی تروریستی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به برجهای دوقلوی آمریکا این ملت عشق بود که فرصتی ایجاد کرد تا مدارا و تساهل رواج پیدا کند و خاورمیانه با چهرهای جز جنگ به جهان معرفی شود.
داستان اللا با همهی کموکاستیهایش برای بسیاری از زنان الهامبخش شد تا معنای زندگیشان را جستوجو کنند و از محدودهی امنشان خارج شوند. بسیاری از زنان خاورمیانه بهویژه در ترکیه و ایران این کتاب را نجاتبخش زندگیشان میدانند.
با انتشار این کتاب، فرصتی پیش آمد تا طرفداران و منتقدان این کتاب آزادانه دربارهی هویت، دین و اسلام عرفانی در برابر اسلام سیاسی گفتوگو کنند.
ملت عشق در بین نسل جوان ایرانی به گفتمان «عشق به جای تعصب» دامن زد.
بخش مربوط به اللا و عزیز در رمان ملت عشق ساختهی ذهن الیف شافاک است و دقیقاً بیشتر نقدهای منفی هم به همین پرداخت بیپشتوانه اشاره میکنند؛ اما بخش کمی پختهتر کتاب یعنی ماجرای دیدار مولانا و شمس تبریزی بر پایهی واقعیتهای تاریخی است؛ بااینحال این بخش داستان هم دخلوتصرفهایی خیالی دارد.
بر اساس منابع معتبر تاریخی، بهویژه کتاب «مناقبالعارفین» افلاکی و پژوهشهای دکتر محمدعلی موحد، این دیدار صبح روز شنبه، بیست و ششم جمادیالاخر سال ۶۴۲ هجری در قونیه اتفاق افتاد. شمس تبریزی با ظاهری شبیه بازرگانان در کاروانسرای خان شکرریزان اقامت داشت. مولانا آن موقع سیوهشتساله، عالم، فقیه و صاحبمنزلت بود. او در کاروانسرا با شمس روبهرو شد. شمس جلو آمد، عنان اسب او را گرفت و پرسید: «بایزید بزرگتر بود یا محمد؟»
این ملاقات نقطهی آغاز تحولی عمیق در زندگی مولانا شد. او تمام دانش، مقام و موقعیتی را که سالها برایشان زحمت کشیده بود، در پای شمس ریخت تا «مقبول از نامقبول» جدا شود. این رابطه از درون آرامش و گشایش روحی به همراه داشت؛ اما از بیرون با مخالفتها و تنشهای زیادی همراه بود.
سرانجام در سال ۶۴۵ هجری و برای بار دوم، شمس ناگهان ناپدید شد. مولانا که از این جدایی بهشدت پریشان شده بود، چندین بار به شام سفر کرد تا او را پیدا کند؛ اما شمس به سمت تبریز رفته بود و سرانجام هم در خوی درگذشت. شمس وظیفهی خودش را در قبال مولانا انجام داده بود و عشق الهی را به او منتقل کرده بود و درنهایت هم با رفتنی ناگهانی، مولانا را به شیداترین شاعر ایرانی تبدیل کرد.
امروزه محل تقریبی این دیدار تاریخی در کنار خرابههای مدرسهی پنبهفروشان قونیه با نرده محصور شده است و زیارتگاهی کوچک با چراغی روشن قرار دارد که دراویش و علاقهمندان آن را محترم میدانند.
این کتاب با همهی موافقها و مخالفهایش تلاشی ارزشمند در حد وسع نویسنده برای شناساندن فرهنگ خاورمیانه، عرفان و عشق به دنیا بوده است. کسی باید این روایت را شروع میکرد و شاید بد نباشد که ما ادامهدهندهی آن باشیم.
در هیاهوی دنیا امروز، دسترسی آسان به کتابها فرصتی گرانبهاست. طاقچه این امکان را برای شما فراهم کرده تا در هر لحظه و هر کجا که هستید، به دنیای بیپایان داستانها و دانش سر بزنید. کافی است سری به سایت خرید کتاب طاقچه بزنید، کتاب موردنظرتان را پیدا کرده و بیدرنگ مطالعه را آغاز کنید. طاقچه، کتابخانهای همیشه همراه، درست در جیب شما!
دانلود کتاب از اپلیکیشن طاقچه