نویسنده: فرانتس کافکا
مترجم: علیاصغر حداد
انتشارات: نشر ماهی

«ماکس بسیار عزیز، آخرین خواهش من: تمام چیزهایی را که میان نوشتههای منتشرنشدهی من وجود دارد، از یادداشتهای روزانه گرفته تا دستنوشتهها، نامهها، نامههای من و دیگران، طراحیها و غیره، همه را ناخوانده بسوزان.»*
این برگهای بود که فرانتس کافکا پس از مرگ برای ماکس برود، دوست صمیمی و همیشگیاش باقی گذاشته بود. گرچه کافکا رسماً وصیتنامهای نداشت ولی برود میگوید پس از مرگ دوستش این برگهی تاشدهی رنگ و رو رفته را از میز تحریرش پیدا کرد. در این برگه، کافکا دوستش را وصیِ خود قرار داده بود تا بعد از خودش تقریباً همهی آثارش را از بین ببرد. اما برود از این کار شانه خالی کرد و حاضر نشد چنین میراثی را نابود کند. برود بعدها به خاطر آورد که کافکا سالها پیشْ هم، زمانی که هنوز چندان بیمار نبود، یکبار به شوخی و در میانهی صحبتشان همین خواسته را مطرح کرده بود و او هم گفته بود هرگز چنین کاری نمیکند. برود از خود میپرسد وقتی کافکا میدانست من چنین کاری نخواهم کرد، پس چرا باز هم مرا وصی خود کرد؟ چرا از کس دیگری نخواست که مطمئن باشد این کار را خواهد کرد؟
آیا کافکا واقعاً از نوشتههایش نفرت داشت یا این خواسته صرفاً از سر ناراحتی و ناامیدی لحظهای بود؟
در این یادداشت از وبلاگ طاقچه، سعی میکنیم دلایل و انگیزههای این خواستهی فرانتس کافکا را بیابیم و البته به این موضوع هم فکر میکنیم که آیا تصمیم ماکس برود درست بود یا میبایست به وصیت کافکا احترام میگذاشت.
فرانتس کافکا علیرغم میل شدیدی که به نوشتن داشت و به شکل منظمی، ساعاتی از روزش را به نوشتن اختصاص میداد (که خود آن را «سیاهمشق» مینامید)، میلی به انتشار آنها نداشت. درواقع متنها را مینوشت و گاهی در جمعهای خصوصی برای دوستانش میخواند، اما دوست نداشت در مجلات چاپ شود یا بهصورت کتاب درآید. ماکس برود میگوید همان چند اثری که کافکا در طول زندگی به چاپ رسانده هم به اصرار او بوده. گاهی حتی مجبور شده بهزور و با فریب آنها را از کافکا بگیرد و منتشر کند. با این همه، کافکا در اکثر موارد راضی نمیشده و نوشتههایش را به کسی نشان نمیداده.
این میل توأمان به نوشتن و همزمان فرار از خواندهشدن، از روحیهی خاص کافکا میآمد. او در تمام زندگی نسبت به نبوغ و استعدادش تردید داشت و مطمئن نبود آنچه مینویسد واقعاً خوب است یا نه. کافکا همیشه منتقد سختگیر خود بود. این بیرحمی نهفقط در نوشتن که در سبک زندگی او هم پیدا بود؛ از فراریبودن از عشق گرفته تا حتی ریاضتدادن به بدن.
ماکس برود معتقد بود بخشی از این احساس از تجربیات تلخ زندگی کافکا میآمد؛ تجربیاتی که او را به سوی هیچانگاری و خودویرانگری سوق داد. او که تکپسر خانواده بود، روحیهای حساس، منزوی و درونگرا داشت اما پدرش، مردی سختگیر و زمخت و سنتی بود که انتظار داشت پسرش شبیهش باشد و راهش را ادامه دهد. فرانتس تقریباً در همهچیز با پدرش فرق داشت. فشار پدر برای تغییر او چنان بود که کافکا گاهی حس میکرد پدرش از او متنفر است. بیماری و رنجوریاش هم بر این احساس میافزود. در نتیجه نوعی حس ناکافیبودن در او شکل گرفت که هیچگاه رهایش نکرد. کافکا در خاطراتش یا نامههایی که به نامزدش، فلیسه مینوشت، دائم تکرار میکرد که «چیز خوبی ننوشتم» و احتمالاً بعید است «فردا هم واقعاً چیز خوبی بنویسم».
دلیل دیگر این تردید نسبت به خود، به خاستگاه کافکا برمیگشت. او یهودی آلمانیزبانی در پراگ بود که در آن اجتماع اقلیت و حاشیهای محسوب میشد؛ هم از نظر دینی در اقلیت بود و هم از نظر زبانی به اکثریت پراگ تعلق نداشت. مسئلهی دیگر این بود که کافکا یهودی بورژوای چندان معتقدی نبود و به خاطر همین در محافل یهودیها هم راه پیدا نمیکرد. گرچه که در خیلی از آثارش ردپای المانهای دینی و الهی دیده میشود، اما خود او بهعنوان مردی مذهبی شناخته نمیشد. (برود میگوید کافکا حامل نوعی کمالگرایی دینی بود و نوشتههایش را با ملاکهای دینی میسنجید و چون حس میکرد نمیتواند به این مقیاسها برسد، هم رنج میکشید و هم آثارش را فاقد ارزش میدانست). این حاشیهنشینی، باعث شد او احساس تنهایی کند و دچار ازخودبیگانگی شود. بسیاری از منتقدین ریشهی تردید او نسبت به استعدادش و خودانتقادی بیرحمانهاش را در همین طردشدگی میدیدند.

«نگهداری اینگونه کارها [رمانها] که حتی از لحاظ “هنری” هم ناموفق بوده چه ثمری دارد؟ اینکه امیدوار باشی از این تکهپارهها ترکیبی یکپارچه پدید بیاید، مرجعی برای فرجامخواهی که در لحظههای اضطرار بتوانم به سینهی آن بکوبم؟ میدانم که چنین چیزی امکانپذیر نیست… این چیزها به چه کار میآید؟ یعنی بگذارم آنچه نمیتواند کمکم کند، مایهی آزارم شود؟»*

از کافکا سه رمان ناتمام باقی مانده که پس از مرگش منتشر شدهاند: محاکمه، قصر و آمریکا. برود میگوید از وجود رمان محاکمه اطلاع داشته و کافکا بخشهایی از آن را برایش خوانده بود؛ هر چند این داستان پراکنده بود و کافکا حتی برایش اسم هم انتخاب نکرده بود. برود بعد از مرگ کافکا، دستنوشتهها را گردآوری کرد و بر اساس آنچه از گفتههای دوستش به خاطر داشت و البته احساس و غریزهی خودش آنها را مرتب نمود. او میگوید کافکا این رمان را تمامنشدنی میدانست و عمداً تمامش نکرد. به نظر این رمان به گونهای پیش میرفت که میتوانست تا ابد ادامه پیدا کند و همین موضوع باعث شد کافکا آن را رها کند و «کاملنشدنی» ببیند.

منتقدین برای این بنبست کافکا، چند دلیل عمده دارند:
دلیل اول و مهم این مسئله توقع بالای کافکا از خود بود. همانطور که اشاره شد، او کمالگرایی افراطیای داشت که احتمالاً از مذهب ریشه میگرفت. همین استاندارد و توقع زیاد از خود باعث میشد هیچگاه از نوشتههایش راضی نباشد.
مورد دیگر به شیوهی نویسندگی و تکنیکهای او برمیگشت. کافکا گرچه بیشتر شبهایش را به نوشتن اختصاص میداد، ولی در نوشتن استمرار نداشت. گاهی تمام شب پیش میزش مینشست اما مطلقاً چیزی نمینوشت. گاهی هم یک داستان را ظرف چند ساعت مینوشت. به خاطر همین روحیه بود که وقتی به بنبست میرسید ایدهاش را برای مدتها و گاهی برای همیشه رها میکرد. در مورد رمانهایش، او معمولاً پیرنگ اولیهی پیچیده و سمبلیکی طراحی میکرد و در طول قصه، این پیرنگها را پیچیدهتر هم میکرد. به خاطر همین در طول رمان بارها به بنبست روایی برمیخورد و نوشتن را ول میکرد.

برخی از منتقدین معتقدند این بنبستها اجتنابناپذیر بود و رمانهای کافکا اساساً امکان پایانپذیری نداشتند (همان چیزی که خود کافکا هم اعتراف کرده بود). و این به معماری تماتیک رمانهای او برمیگشت. کافکا که کارمند ادارهی بیمهی حوادث کارگری بود و ساختار اداری را خیلی خوب میشناخت، خیلی از ایدههایش را از همین تجربیات بروکراتیک و ساختار قدرت آن گرفت. درونمایهی رمانهای قصر و محاکمه، کشمکش بیپایان در برابر ساختارهای دستنیافتنی و شکستناپذیر قدرت بود (چه قدرت سیاسی و چه قدرت الهی). کافکا در پلاتهایش روی این معنای نمادین خیلی تأکید داشت و اگر میخواست رمانهایش را تمام کند، قاعدتاً باید از این ساختار سمبلیک قدرت نتیجهای میگرفت. اما او خود میدانست که انسان در برابر این قدرت شکستناپذیر، وضعیتی ابزورد و بیمعنا دارد. بنابراین ترجیح میداد داستان را ناتمام بگذارد تا اینکه واقعیت را تحریف کند.
در کنار همهی اینها، چیز دیگری که به این ناتمامی دامن میزد، وضعیت سلامتی و زندگی عاطفی او بود. کافکا که دچار سل بود بهمرور حالش رو به وخامت میرفت و مجبور بود بهکرات جابهجا شود و به آسایشگاه یا خانهای مناسبتر برود. این جابهجاییها برای او که زندگی منظمی داشت سخت و آزاردهنده بود و از نوشتن دورش میکرد. رابطهی پیچیدهی عاطفی با فلیسه و دوری و نزدیکیهای مکررش هم او را آشفتهتر کرده بود.
کافکا در وصیت غیررسمیاش که توی میز تحریرش گذاشته بود، خطاب به ماکس برود نوشته بود فقط شش داستان را که در زمان حیاتش به چاپ رسیده بودند به رسمیت میشناسد و هر چه غیر اینهاست را دوست ندارد و باید نابود شوند. این شش اثر عبارتاند از: آتشانداز، مسخ، حکم، هنرمند گرسنگی، پزشک دهکده و در سرزمین محکومان.
برود پس از مرگ کافکا در اتاقش به ده دفتر بزرگ برمیخورد که فقط جلدشان باقی است و برگی درونشان نیست. برود حدس میزند که کافکا محتویات این ده جلد را خود سوزانده و از بین برده بود. ضمن اینکه از دیگران هم شنیده بود که او در لحظاتی که دچار بحران بود، چند دفترش را سوزانده. یکی از منابع برود، دورا دیامانت بود، زنی که در سال آخر زندگی کافکا با او بود. دورا میگوید وقتی کافکا در بستر بیماری بود از او خواست در مقابل چشمانش یکی از دفترچه یادداشتهایش را بسوزاند. او هم این کار را کرد. گفته شده کافکا احتمالاً ۹۰درصد کارهایش را خود از بین برده بدون اینکه کسی بداند محتوایشان چه بوده.

کافکا احتمالاً حدس میزد که صمیمیترین دوستش چنین کاری نخواهد کرد. چنان که برود هم میگوید، اگر کافکا میخواست باقی نوشتههایش سوزانده شود، میتوانست خودش این کار را بکند و آن را به کس دیگری محول نکند. گرچه همانطور که گفته شد، او خود بخش زیادی از نوشتههایش را سوزانده بود ولی تصور میشود بهترین نوشتههایش را نگه داشت.
برود این خواستهی کافکا را به مسئلهی خودانتقادی یا حتی تشدید بیماری او مرتبط میداند، اما هستند منتقدین که اعتقاد دارند این وصیت به خاطر ژست ادبی یا حتی ناشی از تشدید بیماری نبوده. در کافکا واقعاً میل به فنا وجود داشته، همانطور که یکبار خودش صریحاً گفته بود: «خواستهی قلبی من ناپدیدشدن آن [نوشته]هاست».
برود حدود بیست سال پس از مرگ کافکا سعی کرد دلایلش برای زیر پا گذاشتن خواستهی او را توضیح دهد. مهمترین دلیلی که ذکر میکند مربوط به صحبتی شفاهی بین آن دو است: برود میگوید یک روز به کافکا گفت که وصیتنامهاش را نوشته و او را وصیاش قرار داده تا نوشتههایش را وارسی کند و بعضیها را نگه دارد و بعضی دیگر را دور بریزد. کافکا هم به شوخی (و جدی) تکهکاغذی را به برود نشان میدهد و میگوید من هم وصیتنامهام را نوشتم ولی خواستهام از تو خیلی ساده است: «همهی نوشتههایم را بسوزان.» برود در جواب میگوید این کار را نخواهد کرد. برود وقتی بعد از مرگ کافکا همان تکهکاغذ را روی میز او پیدا میکند، با خود میگوید اگر کافکا واقعاً میخواست همهچیزش از بین برود، قاعدتاً به سراغ او نمیآمد.
برود دلایل دیگری هم برای این کارش داشت. مثل اینکه کافکا آن تکهکاغذ را با مداد نوشته بود، گو اینکه نمیخواست رسمی یا جدی به نظر برسد. از سوی دیگر، کافکا در طول زندگیاش روحیاتش تغییر میکرد کمااینکه دمادم مرگ کمی از آن روحیهی ویرانگر فاصله گرفت. برود میگوید او در اواخر حتی با چاپ چند داستانش موافقت کرده بود.
اما هیچکدام از اینها دلیل نهایی برود نبود. ماکس بیش از هر کسی نبوغ کافکا را میفهمید و او را ستایش میکرد. او میدانست که این نوشتهها گنجینههای ارزشمندی هستند و نمیتوانست آنها را با دست خود از بین ببرد. در حقیقت ارزش ادبی نوشتههای کافکا بود که او را مصمم کرد به خواستهی دوستش عمل نکند و آنها را نگه دارد. به عبارت بهتر، ارزشِ اخلاقیِ حفظ میراث کافکا را خیلی بالاتر از ارزشِ اخلاقیِ عمل به وصیتش میدانست.
یکی از ویژگیهای کافکا، نگاه او به وضعیت دنیا و واکنش انسان به پوچی زندگی است. در کتابهای کافکا، مثل مسخ یا محاکمه، شخصیت اصلی در وضعیت عجیب و غیرمعمولی گیر میکند؛ مردی تبدیل به یک حشره میشود و مردی دیگر بدون اینکه بداند چرا به دادگاه فراخوانده میشود. نبوغ کافکا اما در نشاندادن واکنش شخصیتهاست. آدمهای او طوری با این وضعیت غریب برخورد میکنند که انگار خیلی عادی است. نوعی بیتفاوتی در آنهاست که هم پوچ است و هم ترسناک. گرگور سامسا نگران حشرهشدنش نیست، بیشتر به این فکر میکند که چطور باید به اداره برسد. یا یوزف کا. بیشتر از اینکه از این محاکمهی بیدلیل و بیمعنا بترسد، به فکر راهی برای تبرئهشدن است. به عبارت بهتر، ترس و دلهره نه از موقعیتها، که از رفتار آدمها میآید. این وضعیت کرختی، بیقدرتی و گیرافتادن در ساختار پیچیده، بروکراتیک و بیتفاوت قدرت را عموماً وضعیت «کافکایی» میدانند. اگر داستانهای کافکا نبود، احتمالاً تعریف این وضعیت برایمان سختتر میشد یا شاید به این شکل دقیق درکش نمیکردیم. به هر حال این شرایطی است که همهی ما در زندگی به آن برمیخوریم و گاهی در آن گیر میافتیم. آیا کسی هست که در وضعیت کافکایی نبوده باشد؟
کافکا مرد متناقضی بود. از یک طرف دربارهی معدود داستانهایی که چاپ کرده بود، میگفت «سیاهمشقهای من چیزی فراتر از عینیتیافتنِ ترسهایم نیستند. این نوشتهها هرگز نباید به زیر چاپ میرفتند؛ سزایشان سوختن در آتش است.» و از طرف دیگر مینوشت «سرشت و وجود من از ادبیات ساخته شده و نمیتوانم هویتی جز این داشته باشم.» این تناقض تا پایان عمر با کافکا ماند؛ از یک سو دائماً میخواست بنویسد و خلق کند و از سوی دیگر کمالگراییاش او را منفعل میکرد و باعث میشد احساس کند به اندازهی کافی خوب نیست. با این همه، اندک نوشتههای باقیماندهاش، او را نویسندهای باهوش، تیزبین و مدرن نشان میدهد؛ کسی که دنیا را خوب میفهمید و ماهیتش را درک میکرد.
اما مسئلهی خواستهی کافکا همچنان محل بحث است. این پرسش اخلاقی در تمام این سالها هم مطرح بوده که اگر مؤلفی خواستار نابودی اثرش باشد، چه باید کرد: آیا باید آن را خواستی شخصی دید و به آن احترام گذاشت یا آن را میراث فرهنگی تلقی کرد و حفظ نمود؟ چنان که اشاره شد، برود نوشتههای کافکا را میراثی بشری میدید و هر طور بود حفظش کرد، تا جایی که بعد از هجوم نازیها به پراگ و خطر دستگیری برودِ یهودی، او از معدود چیزهایی که موقع فرار برداشت نوشتههای کافکا بود. همه را در یک چمدان ریخت و بهسختی خود را به آخرین قطار رساند و از کشور خارج کرد.
در طول تاریخ معاصر، این مسئله فقط دربارهی کافکا مطرح نبود و نویسندگان بزرگ دیگری هم بودند که میخواستند برخی از کارهایشان هیچوقت چاپ نشود. مثل ناباکوف که پیش از مرگ، از همسر و پسرش خواست یکی از داستانهایش را از بین ببرند تا کسی آن را نخواند. چند دههی بعد پسرش دیمیتری از خواست پدرش دست کشید و آن را منتشر کرد. اما برخلاف قضیهی کافکا، داستان ناباکوف چندان با استقبال روبهرو نشد و برخی منتقدین به ناباکوف حق دادند که میخواست آن را از بین ببرد.
در نهایت شاید بتوان اینطور گفت که وصیت نویسندگان را باید هم از نظر اخلاقی و هم از لحاظ فرهنگی سنجید و بعد تصمیم گرفت؛ گاهی احترام گذاشتن به خواست نویسنده بهترین کار است و گاهی هم انتشار آثار، خدمت بزرگی به بشریت و ادبیات خواهد بود.
در هیاهوی دنیا امروز، دسترسی آسان به کتابها فرصتی گرانبهاست. طاقچه این امکان را برای شما فراهم کرده تا در هر لحظه و هر کجا که هستید، به دنیای بیپایان داستانها و دانش سر بزنید. کافی است سری به سایت خرید کتاب بزنید، کتاب موردنظرتان را پیدا کرده و بیدرنگ مطالعه را آغاز کنید. طاقچه، کتابخانهای همیشه همراه، درست در جیب شما!
* نقل قولها برگرفته از پسگفتار کتاب محاکمه، ترجمهی علیاصغر حداد، نشر ماهی است.
دانلود کتاب از اپلیکیشن طاقچه