لوگو طاقچه
خانه یادگیری طاقچه
تصویر نویسنده هایی که آثارشان را دوست نداشتند

نویسنده‌هایی که آثارشان را دوست نداشتند!

ما اغلب به کتاب‌های محبوبمان مثل میراث افتخارآمیز نویسنده نگاه می‌کنیم. فکر می‌کنیم نویسنده با لبخند، سطرها را کنار هم چیده و به پایان قصه دل‌بسته است. اما گاهی حقیقت ماجرا در کشوهای قفل‌شده و نامه‌های خصوصی پنهان مانده است. گاهی کتاب برای نویسنده تبدیل به قفسی آهنین می‌شود؛ نویسندگانی را تصور کنید که تمام زندگی در حال فرار از مشهورترین آثارشان بوده‌اند، کسانی که وقتی نام شاهکارشان می‌آمد، تنها شرم یا بیزاری را در چشم‌هایشان می‌دیدیم. این یادداشت از وبلاگ طاقچه روایت آن‌هاست؛ روایت کتاب‌هایی که خالقانشان، آرزوی نابودی‌شان را داشتند.

آرتور کانن دویل؛ خسته از شرلوک هولمز

آرتور کانن دویل

در سال ۱۸۸۶، آرتور کانن دویل پزشک جوانی بود که در مطب سوت‌وکور خود در ساوت‌سی انگلستان روزگار می‌گذراند. مراجعانش کم بودند و برای نوشتن زمان زیادی داشت. او پیش از این داستان‌های کوتاهی برای مجله‌ها فرستاده بود، اما سودای نوشتن اثری بزرگ‌تر را در سر داشت. در همان اتاق انتظار خالی از بیمار، شخصیت کارآگاهی دقیق با نام اولیه‌ی «شرین‌فورد هولمز» در ذهنش شکل گرفت و کمی بعد به «شرلوک هولمز» تغییر نام داد. در سال ۱۸۸۷ رمان کوتاه «اتود در قرمز لاکی» (A Study in Scarlet) در سالنامه‌ی کریسمس بیتون منتشر شد. دویل برای واگذاری حق امتیاز کامل این اثر تنها ۲۵ پوند دریافت کرد.

جلد کتاب شرلوک هولمز
شرلوک هولمز

نویسنده: کریس ساساکی

مترجم: محمد قصاع

انتشارات: انتشارات شهر قلم

موفقیت داستان‌های هولمز، به‌ویژه پس از انتشار منظم در مجله‌ی «استرند» از سال ۱۸۹۱، دویل را به ثروت و آوازه‌ای کم‌نظیر رساند. اما این موفقیت کم‌کم برای خالقش آزاردهنده شد. کانن دویل خود را بیشتر نویسنده‌ی رمان‌های بلند تاریخی می‌دانست. او سال‌ها وقت صرف پژوهش درباره‌ی آثاری مثل «میکا کلارک» (Micah Clarke – ۱۸۸۹) کرده بود و باور داشت نامش باید در کنار والتر اسکات و رابرت لویی استیونسون در تاریخ ادبیات ثبت شود. بااین‌حال، مردم و ناشران فقط به معمای بعدی هولمز اهمیت می‌دادند.

کم‌کم بی‌میلی دویل به شخصیت شرلوک هولمز به خصومتی آشکار بدل شد. او در نوامبر ۱۸۹۱ در نامه‌ای صریح به مادرش، مری فولی، نوشت: «به این فکر افتاده‌ام که کلک هولمز را بکنم… و برای همیشه از شرش خلاص شوم. او ذهن مرا از کارهای بهتر دور می‌کند.» پاسخ مادرش کوتاه و بازدارنده بود: «حق نداری! نمی‌توانی این کار را بکنی!» اما دویل تصمیمش را گرفته بود. هولمز برای او به دارویی مخدر بدل شده بود که وقت، ذهن و توان ادبی‌اش را می‌بلعید. برای فرار از سفارش‌های پی‌درپی ناشران، دستمزدهایی نجومی مطالبه کرد تا منصرفشان کند؛ اما مجله‌ی استرند بدون هیچ مشکلی چک‌ها را امضا می‌کرد.

سرانجام در دسامبر ۱۸۹۳، دویل تصمیمش را عملی کرد. در داستان «ماجرای آخرین مسئله»، هولمز را به همراه دشمن دیرینه‌اش، موریارتی، به اعماق آبشار رایشنباخ در سوئیس فرستاد تا نفس راحتی بکشد. او در دفترچه‌ی یادداشت روزانه‌اش نوشت: «هولمز را کشتم.»

واکنش عمومی فراتر از تصور دویل بود. مجله‌ی استرند با لغو اشتراک بیش از بیست هزار خواننده مواجه شد و سیل نامه‌های خشمگین به سوی دویل روانه شد. یکی از نامه‌ها این‌گونه آغاز می‌شد: «ای جانور کثیف!» حتی شایعه‌ای به وجود آمده بود که مردم در خیابان‌های لندن روبان‌های سیاه عزا به کلاه‌هایشان می‌بستند. بااین‌حال، دویل نزدیک به یک دهه در برابر این فشارها مقاومت کرد تا با فراغ بال مشغول نوشتن تاریخ شود.

سرانجام دویل زیر بار ضرورت‌های مالی و فشارهای خردکننده‌ی افکار عمومی تسلیم شد. ابتدا در سال ۱۹۰۱ با «درنده‌ی باسکرویل» (که روایتی پیش از مرگ هولمز در رایشنباخ بود) و سرانجام در ۱۹۰۳ با «خانه‌ی خالی» توضیح داده شد که هولمز با استفاده از فنون رزمی باریتسو سقوط نکرده و زنده مانده است. به این ترتیب هولمز به زندگی بازگشت، اما دویل تا آخرین سال‌های عمر هرگز کارآگاه مشهورش را از صمیم قلب دوست نداشت. وقتی در سال ۱۹۰۲ از پادشاه ادوارد هفتم نشان شوالیه دریافت کرد، اکثرا معتقد بودند این افتخار برای خلق کارآگاه معروفش شرلوک هولمز به دست آمده، اما خودش با تلخی اصرار داشت این عنوان به پاس پژوهش‌ها و کتابش درباره‌ی تاریخ «جنگ بوئر» به او اعطا شده است.

لوییزا می آلکوت؛ دلزده از زنان کوچک

لوییزا می آلکوت

برای درک بیزاری لوییزا می آلکوت از کتابش، باید به سال‌های پیش از چاپ کتاب و خانه‌ی پدری‌اش در کنکورد ماساچوست بازگردیم. پدرش، ایموس برانسون آلکوت، فیلسوفی آرمان‌گرا و اصلاح‌طلبی تندرو بود. برانسون ذهنی سرشار از آرمان‌های آموزش آزاد و نظریه‌های پاک‌زیستی داشت، اما در تأمین معاش خانواده ناتوان بود. او با کارهایی که انجام داد و طرح‌هایی که در سرش داشت، خانواده را تا مرز گرسنگی، آوارگی و قرض‌های کمرشکن کشاند.

لوییزا، فرزند دوم از میان چهار دختر، از همان نوجوانی تصمیم گرفت فقر را به زانو در بیاورد. خیاطی می‌کرد، لباس‌های دیگران را می‌شست، در خانه‌ها کارهای یدی انجام می‌داد و حتی به‌عنوان پرستار در جنگ داخلی آمریکا به میدان رفت؛ جایی که بر اثر ابتلا به حصبه و درمان با جیوه‌ی کلرید، سلامت جسمی‌اش برای همیشه آسیب دید.

جلد کتاب زنان کوچک
زنان کوچک

نویسنده: لوییزا می الکات

مترجم: پروین ادیب

انتشارات: بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه

در کنار این کارها، آلکوت دست‌به‌قلم هم بود. او با نام مستعار «ای. ام. بارنارد» (A. M. Barnard) پاورقی‌های مهیج، تاریک و عامه‌پسند می‌نوشت. داستان‌هایی پر از انتقام، فریب، اعتیاد به تریاک و زنانی سرکش که بر مردان مسلط می‌شدند. او به نشریه‌های زرد داستان می‌فروخت و حق‌التحریر پنجاه دلاری و صد دلاری می‌گرفت تا مخارج خانواده را تامین کند. آلکوت نوشتن این ژانر تند را دوست داشت؛ در این قصه‌ها هیجان و طغیان موج می‌زد و خشمش از نابرابری‌های جامعه‌ی مردسالار تخلیه می‌شد.

در سپتامبر ۱۸۶۷، توماس نایلز، مدیر انتشارات رابرتز برادرز در بوستون، با پیشنهادی تجاری سراغ آلکوت آمد. نایلز احساس کرده بود بازار ادبیات نیازمند رمانی خانوادگی و آرام برای دختران نوجوان است. آلکوت در یادداشت روزانه‌اش پاسخی را که به نایلز داد ثبت کرده است: «به او گفتم تلاشم را می‌کنم، هرچند دخترها را چندان دوست ندارم و شناختی هم از آن‌ها ندارم، جز خواهران خودم.» او انگیزه‌ای برای این کار نداشت و چند ماه به پیشنهاد توجهی نکرد؛ تا اینکه در مه ۱۸۶۸، نایلز یادآوری کرد اگر لوییزا این رمان را بنویسد، انتشارات کتاب فلسفی پدرش را هم چاپ خواهد کرد. فداکاری برای پدر و نیاز شدید مالی، او را به نوشتن وا داشت.

آلکوت از مه تا ژوئیه ۱۸۶۸، بخش اول «زنان کوچک» را نوشت. او زندگی خود و سه خواهرش، آنا، الیزابت و می را دستمایه قرار داد؛ خانه‌ی اورکارد، بی‌پولی‌ها، نمایش‌های خانگی و مریضی‌ها را به کاغذ آورد و خود را در کالبد «جو مارچ» بازآفرید. کتاب در اکتبر ۱۸۶۸ منتشر شد و بازار را تسخیر کرد. دو هزار نسخه‌ی اول در چند هفته نایاب شد. خوانندگان مسحور خانواده‌ی مارچ شدند. ناشر با شتاب از آلکوت خواست که دنباله‌ی آن را بنویسد. آلکوت تمام بدهی‌های پدرش را پرداخت، برای مادرش رفاه به ارمغان آورد و خواهر کوچکش، می، را برای تحصیل نقاشی به اروپا فرستاد.

جلد کتاب صوتی زنان کوچک

زنان کوچک

نویسنده: لوییزا می‌الکوت

گوینده: آرمان سلطان زاده

انتشارات: آوانامه

اما همین موفقیت، آغاز دل‌زدگی عمیق نویسنده شد. آلکوت در دفتر خاطراتش با لحنی نیش‌دار کتاب را نوعی غذای نرم و بی‌مزه برای کودکان (moral pap for the young) نامید. او حس می‌کرد اثری سطحی و پاستوریزه خلق کرده که با تجربه‌ی دردناک فقر و تلخی‌های واقعی زندگی فرسنگ‌ها فاصله دارد.

دختران نوجوان و مادرانشان به او نامه می‌نوشتند و تقاضا داشتند جو مارچ با لوری، پسر پولدار و رمانتیک همسایه، عروسی کند. آلکوت، که در زندگی واقعی از قالب‌های سنتی ازدواج فرار کرده بود و تا پایان عمر مستقل و مجرد ماند، در برابر این موج مقاومت کرد. او در یادداشتی نوشت: «دخترها مدام می‌نویسند که جو باید لوری را بگیرد؛ انگار در دنیا برای یک دختر سرنوشتی جز شوهر کردن وجود ندارد.»

او حاضر نشد تسلیم این تقاضای رمانتیک شود. برای دهن‌کجی به خوانندگان و فرار از کلیشه‌ها، لوری را به عقد خواهر خودپسندتر، ایمی، درآورد و جو را با فریدریش بائر پیوند داد؛ استاد آلمانی میانسال، با جیب‌های خالی و ظاهری کاملاً معمولی، تا خیال رمانتیک مخاطبان را نقش بر آب کند. بااین‌حال، همین سازش نصفه‌نیمه برای شوهردادن جو نیز تا پایان عمر بر دلش سنگینی می‌کرد. او بعدها گفت ترجیح می‌داد جو مثل خودش مجرد و خودساخته بماند.

پس از موفقیت «زنان کوچک»، ناشران دیگر تمایلی به داستان‌های تند، جنایی و اجتماعی آلکوت نداشتند. هر بار که او دست به قلم می‌برد تا اثری متفاوت و جدی درباره‌ی حق رأی زنان، اصلاحات مدنی یا مسائل کارگری بنویسد، بازار از او دنباله‌ای بر خانواده‌ی مارچ طلب می‌کرد. او در بند تقاضای عمومی افتاد و در سال‌های بعد «مردان کوچک» و «پسران جو» را به چاپ رساند.

آلکوت در ۶ مارس ۱۸۸۸ (تنها دو روز پس از مرگ پدرش برانسون) در سن ۵۵ سالگی در اثر سکته مغزی و عوارض ناشی از مسمومیت با جیوه از دنیا رفت و تا آن زمان خود را نویسنده‌ای ناامید و محبوس در اتاقی صورتی‌رنگ می‌دید. «زنان کوچک» خانواده‌اش را از فقر نجات داد، اما صدایی را که دوست داشت با آن دنیا را تکان دهد، برای همیشه در ملایمت درس‌های اخلاقی خانوادگی مدفون ساخت.

آنتونی برجس؛ ناراضی از شهرت پرتقال کوکی

آنتونی برجس

در سال ۱۹۵۹، جان آنتونی برجس در تنگنای مالی و بحران روحی دست‌وپا می‌زد. پزشکان به نادرست تشخیص داده بودند که او به تومور بدخیم مغزی دچار است و بیش از یک سال زنده نخواهد ماند. برجس سراسیمه قلم به دست گرفت تا پیش از مرگ، با چاپ چند رمان پی‌درپی، اندوخته‌ای مالی برای همسرش باقی بگذارد. یکی از این آثار، رمانی به نام «پرتقال کوکی» بود که برجس بعدها به طعنه ادعا ‌کرد در طول سه هفته آن را سرهم کرده بود. کتاب درباره‌ی نوجوانی بزهکار به نام الکس بود که شیفته‌ی بتهوون و خشونت عریان است و دولت برای اصلاحش از روش‌های شست‌وشوی مغزی استفاده می‌کند.

جلد کتاب پرتقال کوکی
پرتقال کوکی

نویسنده: آنتونی برجس

مترجم: فربد آذسن

انتشارات: سنجاق

برجس در این اثر گویشی ساختگی به نام «ندست» (ترکیبی از اصطلاحات خیابانی انگلیسی و روسی) آفرید تا خشونت متن، فرمی غریب و غیرطبیعی به خود بگیرد. بااین‌حال، رمان پس از چاپ در سال ۱۹۶۲ فروش معمولی داشت و خیلی دیده نشد؛ تا اینکه در سال ۱۹۷۱، استنلی کوبریک با اقتباس سینمایی جنجالی‌اش، همه‌چیز را دگرگون کرد.

فیلم کوبریک تبدیل به طوفانی رسانه‌ای شد. نمایش خشونت عریان بر پرده، تقلید نوجوانان خیابانی از پوشش و رفتار دارودسته‌ی الکس در بریتانیا و موجی از جرایم مشابه در خیابان‌ها، فشار اجتماعی عظیمی پدید آورد. نوک پیکان تمام اتهام‌ها مستقیم به سوی کتاب و نویسنده‌اش نشانه رفت. روزنامه‌ها برجس را مقصر رواج تباهی دانستند. کوبریک پس از تهدیدهای مکرر، نمایش فیلمش را در بریتانیا را متوقف کرد، برجس با بار اتهام‌های بی‌پایان تنها ماند.

نسخه‌ای که مبنای فیلم کوبریک قرار گرفت، چاپ آمریکایی کتاب بود که ناشرش، بدون رضایت نویسنده، فصل بیست‌ویکم و پایانی را از آن حذف کرده بود. در فصل آخر نسخه‌ی اصلی بریتانیا، الکس به بلوغ فکری می‌رسد، از خشونت بیزار می‌شود و سودای ساختن خانواده‌ای آرام را در سر می‌پروراند؛ هسته‌ی اخلاقی رمان در همین تغییر نهفته بود. با حذف این بخش در سینما، الکس در قامت هیولایی ماندگار شد که بر جامعه پیروز می‌شد.

برجس، که ادیبی چیره‌دست، زبان‌شناس، مترجم متون کلاسیک و آهنگ‌ساز بود و بیش از سی رمان و ده کتاب نقد و موسیقی نوشته بود، تا آخرین روزهای عمرش زیر آوار شهرت این کتاب خفه شد. او در مقدمه‌ی نسخه‌ی آمریکایی سال ۱۹۸۶ (که سرانجام فصل ۲۱ به آن بازگردانده شد) نوشت: «کتابی که با آن بیشتر از همه شناخته می‌شوم، یا تنها کتابی که به آن معروفم، رمانی است که من آن را پس می‌زنم… این کتاب به ابزاری برای بهره‌کشی رسانه‌ای تبدیل شد. من آماده‌ام همه‌اش را دور بیندازم، فقط برای اینکه از این سایه‌ی ننگین خلاص شوم.» او تا زمان مرگ در سال ۱۹۹۳ حسرت خورد که چرا پرتقال کوکی، شاهکارهای بزرگ سال‌های پختگی‌اش را از یادها برد.

ای. ای. میلن؛ زیر سایه وینی پو

ای. ای. میلن

آلن الکساندر میلن در دهه‌ی ۱۹۲۰ نویسنده‌ای سرشناس، معتبر و باپرستیژ در لندن بود. او در دانشگاه کمبریج ریاضیات خوانده بود. مقالات تند و هوشمندانه می‌نوشت. نمایشنامه‌هایش در سالن‌های وست‌اند لندن و برادوی روی صحنه می‌رفت. میلن خود را ادیبی جدی می‌دانست، تا روزی که تصمیم گرفت با الهام از عروسک‌های پارچه‌ای پسر خردسالش و زندگی روزمره‌ی خانوادگی خودشان داستانی برای کودکان بنویسد. به عروسک‌های پسرش جان بخشید و کریستوفر رابین، نام واقعی پسرش، وارد صفحه‌های کتاب شد.

جلد کتاب وینی پو
وینی پو

نویسنده: ای. ای. میلن

مترجم: مصطفی مشهدی زاده

انتشارات: انتشارات شرکت کتاب هرمس

در سال ۱۹۲۶، کتاب «وینی پو» و دو سال بعد دنباله‌اش «خانه‌ای در گوشه‌ی پو» The House at Pooh Corner منتشر شدند. جهان مسحور سادگی، معصومیت و شیرینی داستان شد. صدها هزار نسخه در بریتانیا و آمریکا فروخته شد و نامه‌ها، هدایا و سفارش‌ها سرازیر شدند. ثروت فراوانی به دست آمد اما برای میلن، این پیروزی سرآغاز تراژدی ادبی و خانوادگی بود. ناگهان نگاه محافل ادبی و مخاطبان دگرگون شد. انگار تمام کارنامه‌ی درخشان میلن در یک‌شب دود شد و به هوا رفت. منتقدان دیگر به مقالات سیاسی یا نمایشنامه‌های جدی او توجهی نشان ندادند.

فاجعه‌ی عمیق‌تر بر سر پسرش، کریستوفر رابین، آوار شد. میلن نام واقعی پسر، احساسات پاک، خلوت معصومانه و بازی‌های او را در کتاب‌ها به نمایش عموم گذاشته بود. کتاب‌ها همراه با عکس‌های واقعی کریستوفر رابین و عروسک‌هایش چاپ می‌شدند. پدر او را برای مصاحبه‌ها، عکس‌برداری‌ها و خواندن بخش‌هایی از کتاب در رادیو به همراه می‌برد.

تا اینکه کریستوفر در نه‌سالگی به مدرسه‌ی شبانه‌روزی رفت. او هدف تمسخر، قلدری و آزار کلامی هم‌کلاسی‌هایش قرار گرفت. بچه‌ها ترانه‌ها و اشعار کتاب را با طعنه در گوشش زمزمه می‌کردند. کریستوفر رابین برای دفاع از خود در مدرسه مشت‌زنی و بوکس یاد گرفت. خشم و کینه‌ای سوزان از این کتاب در وجودش ریشه دواند.

کریستوفر در زندگی‌نامه‌ی خود به نام «فضای مسحور» The Enchanted Place با خشمی عریان نوشته است که پدرم به آنجا رسیده بود که از شانه‌های لاغر من بالا برود. او کودکی‌ام را خراب کرد و مرا با نامی خالی و باری تحمل‌ناپذیر تنها گذاشت. کریستوفر بعدها از مشارکت در بهره‌برداری تجاری از شخصیت خود فاصله گرفت و رابطه‌اش با پدرش نیز تا سال‌های پایانی زندگی میلن سرد باقی ماند. آلن الکساندر میلن در سال ۱۹۵۲ دچار سکته‌ی مغزی شد و پس از آن با ناتوانی جسمی جدی زندگی کرد. او در سال ۱۹۵۶ درگذشت.

فرانتس کافکا؛ نویسنده‌ای که می‌خواست آثارش سوزانده شوند

فرانتس کافکا

فرانتس کافکا کارمند مؤسسه‌ی بیمه‌ی حوادث کارگری در پراگ بود. روزها به پرونده‌های حوادث شغلی و مسائل بیمه‌ای رسیدگی می‌کرد و شب‌ها می‌نوشت. اما نوشته‌هایش به نظرش ناکافی و ناقص می‌آمدند. کافکا در طول زندگی کوتاهش آثار کمی چاپ کرد و بخش اعظم نوشته‌هایش در تاریکی کشوها و میان یادداشت‌هایش ماندگار شدند؛ رمان‌های بلندی که آغاز کرد ناتمام رها شدند و صفحات دست‌نویس با خطوط خط‌خورده پر شده بودند. دورا دیامانت، آخرین همراه زندگی‌اش، بعدها روایت کرد که کافکا در سال‌های پایانی، حدود بیست دفتر و شماری از دست‌نوشته‌هایش را با دستان خود سوزاند.

کافکا در سال ۱۹۱۷ به سل مبتلا شد. بیماری در سال‌های پایانی شدت گرفت و او آخرین هفته‌های زندگی‌اش را در آسایشگاه کیرلینگ، نزدیک وین، گذراند. او پیش‌تر در نوامبر ۱۹۲۲ در نامه‌ای به صمیمی‌ترین دوستش، ماکس برود، نوشته بود:

«آخرین خواهش من این است که هرچه در میان نوشته‌هایی که از خود به جا می‌گذارم پیدا می‌کنی… دفترهای یادداشت، نسخه‌های خطی، نامه‌های خودم و دیگران، طراحی‌ها و مانند این‌ها را نخوانده بسوزان…»

او تنها برای چند اثر انگشت‌شمارِ چاپ‌شده مانند «مسخ» و «پزشک دهکده» استثنا قائل شد و تأکید کرد هر دست‌نوشته‌ی دیگری باید نابود شود. او سرانجام در سوم ژوئن ۱۹۲۴ درگذشت.

برود آگاهانه از اجرای وصیت کافکا سر باز زد؛ تصمیمی که بعدها هم خیانت به خواست دوست و هم نجات یکی از مهم‌ترین میراث‌های ادبی قرن بیستم تلقی شد. برود در زندگی‌نامه‌ای که برای کافکا نوشت اعتراف کرد که در زمان حیات کافکا نیز به او صراحتاً گفته بود دست به چنین کاری نخواهد زد و آثار را نخواهد سوزاند. او مجموعه‌ی پراکنده‌ی دست‌نوشته‌ها را گردآوری و نسخه‌هایی قابل انتشار از رمان‌های ناتمام فراهم کرد. رمان‌های «محاکمه» در ۱۹۲۵، «قصر» در ۱۹۲۶ و «آمریکا» در ۱۹۲۷ منتشر شدند؛ آثاری که نویسنده‌شان خواهان نابودی آن‌ها بود، اما به شاهکارهای ادبیات مدرن بدل شدند.

استیون کینگ؛ چرا انتشار خشم متوقف شد؟

استیون کینگ

استیون کینگ در اواخر دهه‌ی ۱۹۶۰ جوانی بی‌پول و گمنام بود که برای تأمین مخارج زندگی در یک خشک‌شویی صنعتی کار می‌کرد. او در دوران دبیرستان طرح داستانی با عنوان اولیه‌ی «درددل کن» (Getting It On) را ریخته بود و بعدها در کالج آن را تکمیل کرد؛ داستانی روان‌شناختی درباره‌ی دانش‌آموزی سرخورده و طردشده به نام چارلی دکر. چارلی اسلحه‌ای به مدرسه می‌برد، معلمش را به قتل می‌رساند و کلاس درس را برای ساعت‌ها به گروگان می‌گیرد تا هم‌کلاسی‌هایش را وادار به اعتراف به درونی‌ترین رازها و بحران‌های روانی‌شان کند.

ناشران در آغاز دست‌نوشته را رد کردند. اما در سال ۱۹۷۷، پس از آنکه کینگ با انتشار آثاری چون «کری» و «درخشش» به شهرتی کم‌نظیر رسید، برای دورزدن قانون نانوشته‌ی صنعت نشر، که انتشار بیش از یک کتاب در سال از سوی یک نویسنده را به زیان بازار می‌دانست، تصمیم گرفت این رمان را با عنوان «خشم» و تحت نام مستعار «ریچارد باچمن» منتشر کند. رمان در آغاز فروش چندانی نداشت، تا اینکه در اواسط دهه‌ی ۱۹۸۰ هویت واقعی باچمن فاش شد و داستان ذیل مجموعه‌ی پرفروش «کتاب‌های باچمن» تجدید چاپ گردید و راهش را به دست خوانندگان نوجوان باز کرد.

از اواخر دهه‌ی ،۱۹۸۰ زمانی که خطوط داستانی رمان به دنیای واقعی کشیده شدند، ماجرا نگران‌کننده شد. در آوریل ۱۹۸۸، دانش‌آموزی در کالیفرنیا کلاسی را با اسلحه به گروگان گرفت و اعتراف کرد که رمان «خشم» الگوی او بوده است. در سال‌های بعد چند حادثه‌ی مشابه دیگر نیز به نام این کتاب گره خورد. در اول دسامبر ۱۹۹۷ اتفاق وحشتناکی افتاد؛ مایکل کارنیل، پسری چهارده‌ساله، در دبیرستان هیث ایالت کنتاکی، سه نفر را کشت و پنج نفر را زخمی کرد. در بازرسی‌ها، نسخه‌ای از رمان «خشم» در کمد مدرسه‌ی او پیدا شد.

این فاجعه کار را برای کینگ تمام کرد. او دریافت که کابوس ذهنی سال‌های جوانی‌اش برای نوجوانان بحران‌زده نقشی مخرب پیدا کرده است. کینگ با ناشر خود تماس گرفت و خواست تا رمان برای همیشه از چرخه‌ی نشر خارج شود. او سال‌ها بعد در سخنرانی معروفی در جمع کتابداران و سپس در رساله‌ی غیرداستانی «اسلحه‌ها» (۲۰۱۳) این تصمیم را مستند کرد و نوشت:

«کتاب من آن‌ها را نشکست یا تبدیل به قاتل نکرد؛ آن‌ها در کتاب چیزی یافتند که با آن‌ها سخن می‌گفت، چون خود از پیش شکسته بودند. با این همه، من رمان خشم را همچون یک شتاب‌دهنده دیدم؛ به همین دلیل آن را از چرخه‌ی فروش بیرون کشیدم. شما یک گالن بنزین را جایی رها نمی‌کنید که دست پسربچه‌ای با تمایلات آتش‌افروزی به آن برسد.»

رمان «خشم» تا به امروز تنها اثر داستانی در کارنامه‌ی استیون کینگ باقی مانده است که به خواست و اراده‌ی مستقیم خود نویسنده، برای همیشه از قفسه‌های کتاب‌فروشی‌ها کنار گذاشته شد.

آگاتا کریستی؛ خالق پوآرو که دیگر تحملش را نداشت

آگاتا کریستی

در بحبوحه‌ی جنگ جهانی اول، آگاتا کریستی بیست‌وشش‌ساله ابتدا به‌عنوان پرستار داوطلب و سپس در داروخانه‌ی بیمارستان صلیب ‌سرخ در تورکی خدمت می‌کرد؛ جایی که آشنایی فنی و عمیقی با انواع سموم، دوزهای کشنده و ترکیبات دارویی پیدا کرد. مدج، خواهر بزرگ‌ترش، روزی او را به چالش کشید و گفت کریستی نمی‌تواند رمانی معمایی بنویسد که مخاطب نتواند قاتل را پیش از موعد حدس بزند. کریستی این چالش را پذیرفت. در سال ۱۹۱۶، با الهام از پناهجویان بلژیکی جنگ‌زده که به تورکی پناه آورده بودند، هرکول پوآرو، کارآگاهی کوتاه قد، با کله‌ای تخم‌مرغی‌شکل، سبیل‌هایی واکس‌زده و وسواسی بی‌پایان در زمینه‌ی تقارن و نظم را آفرید.

جلد کتاب کارآگاه پوآرو: قتل در زمین گلف
کارآگاه پوآرو: قتل در زمین گلف

نویسنده: آگاتا کریستی

مترجم: محمدصادق جابری‌فرد

انتشارات: سنجاق

«ماجرای اسرارآمیز در استایلز» پس از بارها ردشدن از سوی چندین ناشر، سرانجام در سال ۱۹۲۰ به چاپ رسید. پوآرو خیلی زود محبوب شد و این کارآگاه بلژیکی نام کریستی را بر سر زبان‌ها انداخت. اما این موهبت بزرگ تجاری، در طول سال‌ها به بندی نامرئی بر پای نویسنده تبدیل شد. کریستی متوجه شد که با خلق پیرمردی بازنشسته در همان نخستین رمانش، در تله افتاده است. پوآرو از همان ابتدا مسن بود و با گذشت چندین دهه، توجیه توان و چابکی ذهنی او در داستان‌های جدید روزبه‌روز دشوارتر می‌شد.

علاوه بر گذر سن، ویژگی‌های شخصیتی پوآرو به‌مرور اعصاب کریستی را می‌فرسود. غرور زیاد، تکلفات زبانی، وسواس مفرط در ظاهر و فخرفروشی مداوم کارآگاه، فاصله‌ای عاطفی میان نویسنده و مخلوقش ایجاد کرد. چندان‌که کریستی در محافل خصوصی بارها اعتراف کرد که دل‌بستگی‌اش به خانم مارپل بسیار بیشتر است. او در سال‌های بعد در زندگی‌نامه‌اش نوشت:

«لحظاتی بود که با خود می‌گفتم: چرا و به چه دلیلی این موجود کوچک نفرت‌انگیز، لاف‌زن و خسته‌کننده را خلق کردم؟ موجودی که مدام در حال مرتب کردن اشیا و فخرفروشی ابدی است.»

بااین‌حال، ناشران و مخاطبان، پوآرو را می‌خواستند. در اوایل دهه‌ی ۱۹۴۰ و در اوج بمباران‌های هوایی لندن، وحشت مرگ ناگهانی کریستی را بر آن داشت تا برای تأمین آینده‌ی بازماندگانش تدبیری بیندیشد. او به این منظور دو رمان نوشت و آن‌ها را در گاوصندوق بانکی در لندن امانت گذاشت. رمان «پرده» که پایان زندگی و مرگ پوآرو را رقم می‌زد و به دخترش روزالیند هدیه داده شد، و رمان «جنایت خفته» که آخرین پرونده‌ی خانم مارپل بود و عوایدش برای همسرش، مکس ملووان، کنار گذاشته شد. این دو رمان بیش از سه دهه پشت درهای قفل‌شده‌ی گاوصندوق ماندند تا انتشارشان چرخه‌ی آثار جاری را متوقف نکند.

سرانجام در سال ۱۹۷۵، وقتی کریستی در آستانه‌ی هشتادوپنج‌سالگی فرسودگی جسمی‌اش را حس کرد، رضایت داد تا «پرده» روانه‌ی بازار شود. شوک از میان رفتن این کارآگاه چنان ابعادی در جهان انگلیسی‌زبان یافت که روزنامه‌ی «نیویورک تایمز» در ۶ اوت ۱۹۷۵ برای نخستین بار در تاریخ مطبوعات، در صفحه‌ی اول خود برای شخصیتی خیالی آگهی ترحیم منتشر کرد: «هرکول پوآرو، کارآگاه نامدار بلژیکی درگذشت.»

کریستی تنها چند ماه پس از انتشار این رمان و پس از نیم قرن همزیستی پیچیده با پرآوازه‌ترین کارآگاهش، در ژانویه‌ی ۱۹۷۶ چشم از جهان فروبست.

نظر نویسنده درباره اثرش چقدر مهم است؟

رولان بارت در نظریه‌ی مشهور «مرگ مؤلف» بیان می‌کند که اثر پس از انتشار، پیوند زیستی‌اش با نویسنده قطع می‌شود. کلمات، ساختار و معانی درون متن دیگر در انحصار قصد و نیت نویسنده نیستند. خواننده متن را بر اساس تجربه، زیست و جهان‌بینی خود بازآفرینی می‌کند. نظریه‌پردازان مکتب «نقد نو» نیز معتقدند رجوع مداوم به گفته‌ها و مصاحبه‌های نویسنده برای فهم متن، خواننده را دچار «مغالطه‌ی قصد» (Intentional Fallacy) می‌کند. متن باید روی پای خودش بایستد. اگر نویسنده‌ای بگوید کتابش صرفاً درباره‌ی یک موضوع خاص است، این ادعا نمی‌تواند معانی، نمادها و لایه‌های پنهانی را که ناخودآگاه در متن تنیده شده‌اند باطل کند.

بیزاری یک نویسنده از دستاوردش ریشه در دلایلی دارد که لزوماً ربطی به ارزش ذاتی متن پیدا نمی‌کند. گاهی این نفرت محصول خستگی از تکرار است. گاهی سایه‌ی سنگین نیازهای مالی هنگام نوشتن حس حقارت می‌آفریند. در مواردی دیگر، تلخی دیده‌نشدن کارهای والاتر نویسنده را پرخاشگر می‌سازد. در واقع نظر نویسنده درباره‌ی معنا و ارزش نهایی اثر تعیین‌کننده نیست، اما درباره‌ی تاریخچه‌ی خلق و روان‌شناسی پشت آن روایتی جذاب و شنیدنی است.

جمع‌بندی

شاید این بیزاری‌ها، بخشی از رنج مدام خلق‌کردن باشند. نویسنده پس از چاپ کتاب، اولین کسی است که از آن فاصله می‌گیرد. او نقص‌ها را می‌بیند و هیچ‌کس به اندازه‌ی او، جای خالی ایده‌هایی که محقق نشدند را حس نمی‌کند. عشق نویسنده به اثرش همیشگی نیست. وقتی کتاب چاپ می‌شود این ما هستیم که در آن قصه‌ها زندگی می‌کنیم. کتاب‌ها راه خودشان را می‌روند، حتی اگر خالقشان، سال‌ها پیش، رهایشان کرده باشد.

طاقچه دریچه‌ای است به دنیای کتاب‌های الکترونیکی و صوتی؛ جایی که با یک کلیک، به دنیایی از داستان‌ها، دانش و تجربه‌های تازه قدم می‌گذارید. هر زمان و هرجا که بخواهید، می‌توانید کتاب دلخواهتان را در فروشگاه کتاب طاقچه پیدا کنید و بی‌درنگ مشغول خواندن شوید. لذت یک کتابخانه‌ی همیشه در دسترس را با خرید کتاب در طاقچه تجربه کنید!

بستن تبلیغ
خانه یادگیری طاقچه

روشنا (زهرا) مرتمی هستم و بیشتر از هرچیز با کتاب‌ها حالم خوب می‌شود. کتاب‌خواندن برای دیگران با صدای بلند یکی از سرگرمی‌هایی است که همیشه به‌طرز عجیبی حالم را بهتر می‌کند. آدم شنیدنِ داستان‌ها هستم و گاهی بی‌آنکه فکرش را بکنم خودم را وسط درددل طولانی آدم‌ها (حتی کسانی که خیلی نمی‌شناسم) پیدا می‌کنم. مسیر دانشگاهی‌ام را با اقتصاد در خوارزمی تهران شروع کردم، راهی که در ابتدا به‌ظاهر منطقی بود اما در آن رشته چارچوب‌ها بیش‌ از حد بسته بودند و عددها خسته‌ام می‌کردند. این مسئله با روحیه‌‌ای که با قصه‌ها نفس می‌کشید سازگار نبود. این ناسازگاری مرا به سمت تحصیل در هنر کشاند؛ جایی که دنیایش رنگی‌تر بود، جواب قطعی وجود نداشت و حتی گاهی سؤال‌ها از پاسخ‌ها مهم‌تر‌ بودند. دغدغه‌ی درست‌نویسی و اشتیاق به یادگیری مرا به سمت شرکت در دوره‌های ویراستاری، زیبا‌نویسی و مرورنویسی برد. مسیری که تجربه‌ی خواندن و نوشتن را لذت‌بخش‌تر کرد. نوشتن در طاقچه ادامه‌ی همین مسیر است؛ تلاشی است برای نزدیک‌تر شدن به کتاب‌ها. اینجا سعی می‌کنم درباره‌ی کتاب‌ها با دقت، پرسش‌گری و صداقت بنویسم.


اشتراک‌گذاری یادداشت
0 0 رای
امتیاز مطلب
guest

0 دیدگاه ها
جدیدترین
قدیمی ترین بیشترین رای
یادداشت‌های مشابه
یادداشت‌های پربازدید

دانلود کتاب از اپلیکیشن طاقچه

نصب طاقچه