لوگو طاقچه
خانه یادگیری طاقچه
تولستوی یا داستایفسکی

تولستوی یا داستایفسکی؟ دو نابغه، دو جهان

اگر از شیفتگان ادبیات بپرسید بزرگ‌ترین رمان‌نویس‌های تاریخ چه کسانی هستند، بعید است نام لئو تولستوی و فیودور داستایفسکی را در فهرستشان نیاورند. روسیه قرن نوزدهم بستری شد برای ظهور دو نابغه‌ای که هم ادبیات کشورشان و هم شیوه درک ما از انسان و جهان را برای همیشه دگرگون کردند. جالب اینجاست که این دو نفر هم‌عصر بودند، در یک جغرافیا زیستند، تحولات اجتماعی یکسانی را به چشم دیدند، اما دو پنجره کاملاً متفاوت رو به حقیقت گشودند.

جورج اشتاینر در یکی از پژوهش‌هایش نشان می‌دهد که انتخاب میان تولستوی و داستایفسکی صرفاً ترجیح یک سبک نوشتاری بر سبکی دیگر به شمار نمی‌رود، بلکه این انتخاب در حقیقت برگزیدن یکی از دو افق فکری و روحی انسان در تاریخ اندیشه است. کریل امرسون نیز در بازخوانی‌های نقادانه‌ی خود متذکر می‌شود که تقابل این دو نابغه‌ی بزرگ، میدان برخورد حماسه‌سرایی پهناور با چندصدایی پرخروش رمان‌نویسی مدرن به شمار می‌آید.

در این یادداشت از وبلاگ طاقچه، می‌خواهیم به عمق این تفاوت‌ها برویم و ببینیم چرا جهان ادبیات هنوز بعد از گذشت بیش از یک قرن، میان انتخاب این دو نویسنده مردد مانده است.

فرق تولستوی و داستایفسکی در چیست؟

برای اینکه ریشه تفاوت‌های این دو نویسنده را درک کنیم، بهتر است اول خاستگاه طبقاتی و مسیر زیستی‌شان را مرور کنیم. تولستوی اشراف‌زاده‌ای زمین‌دار بود؛ کنتی ثروتمند که بخش بزرگی از زندگی‌اش را در ملک خانوادگی‌اش، یاسنایا پولیانا، در احاطه طبیعت، شکار و کشاورزان گذراند. این تجربه‌ی زیستن در ملک روستایی، در بسیاری از آثار او به‌صورت توجه ویژه به زمین، کار، طبیعت و زندگی روستایی بازتاب پیدا کرد.

در مقابل، داستایفسکی اگرچه جزو اشرافیان رده‌پایین بود، اما بخش مهمی از زندگی‌اش با بدهی، فشار مالی و قمار دست‌وپنجه نرم کرد. از پای جوخه‌ی اعدام تزار جان سالم به در برد، چند سال‌ به سیبری تبعید شد و با صرع، بدهی‌های مالی و قمار دست‌وپنجه نرم کرد. همین دو تجربه‌ی زیستی کاملاً متضاد، پایه‌های نگاه و رمان‌های آن‌ها را در دو مسیر جداگانه شکل داد.

میخائیل باختین، جامعه‌شناس و نظریه‌پرداز ادبی، تفاوت این دو نویسنده را در ساختار منطق روایی آن‌ها می‌بیند. به نظر او تولستوی در آثارش جهانی «تک‌صدا» (مونولوژیک) می‌سازد. به این معنا که صدای نویسنده و نظم اخلاقی او، چتری فراگیر است که تمامی دیدگاه‌ها را در نهایت به حقیقتی واحد ختم می‌کند. در مقابل، داستایفسکی با ابداع رمان «چندصدایی» (پلی‌فونیک)، به شخصیت‌هایش نوعی استقلال وجودی می‌بخشد؛ در جهان او، شخصیت‌ها دیگر ابزارهای دست مؤلف برای بیان ایدئولوژی خاص نیستند، بلکه آگاهی‌هایی آزادند که در گفت‌وگویی مداوم و بی‌پایان با یکدیگر، حقیقت را در دل چالش و پرسش جست‌وجو می‌کنند.

یکی جهان را می‌بیند، دیگری ذهن انسان را

جلد کتاب آنا کارنینا
آنا کارنینا

نویسنده: لئون تولستوی

مترجم: مشفق همدانی

انتشارات: انتشارات امیرکبیر

تفاوت تولستوی و داستایفسکی را می‌توان از شیوه‌ی مواجهه آن‌ها با جزئیات فهمید. تولستوی اغلب اجازه می‌دهد تجربه‌ی روانی شخصیت از دل رفتارهای روزمره، محیط و بدن او بیرون بیاید. صحنه‌ی دِروکردن لوین در آنا کارنینا نمونه‌ی روشنی از همین روش است یا جزئیات لباس یک دوشیزه در مجلس رقص و حتی بوها و صداها چنان زنده بازآفرینی می‌شوند که احساس می‌کنید در همان فضا نفس می‌کشید. در توصیف‌های تولستوی، جزئیات حسی اغلب از تزئین فراتر می‌روند و به بخشی از تجربه‌ی شخصیت تبدیل می‌شوند.

جلد کتاب جنایت و مکافات
جنایت و مکافات

نویسنده: فئودور داستایفسکی

مترجم: اصغر رستگار

انتشارات: انتشارات نگاه

اما داستایفسکی چشمانش را روی چشم‌اندازهای سرسبز می‌بندد و پروژکتور را درست درون تاریک‌خانه‌‌ی ذهن و روان کاراکترهایش روشن می‌کند. در آثار داستایفسکی مثل «جنایت و مکافات» یا «یادداشت‌های زیرزمینی»، خیابان‌های سن‌پترزبورگ صرفاً پس‌زمینه‌ای کدر، خفقان‌آور و بازتابی از آشفتگی درونی شخصیت‌ها هستند. برای داستایفسکی، مهم‌ترین درام در دشت و میدان نبرد رخ نمی‌دهد، بلکه در اتاقکی زیرشیروانی شبیه به تابوت و در گفت‌وگوهای تب‌آلود ذهن با خودش جریان دارد.

زندگی عادی در برابر وضعیت‌های بحرانی

تولستوی استاد ثبت جریان سیال و روزمره زندگی است. او زایش، رشد، شکوفایی، فرسودگی، عشق‌های آرام، پیوندهای خانوادگی و مرگ تدریجی را با دقتی شگفت‌انگیز روایت می‌کند. ریتم کارهای تولستوی، ریتم خود طبیعت است؛ فصول می‌آیند و می‌روند، آدم‌ها خطا می‌کنند و در بستر پیوندهای اجتماعی روزگار می‌گذرانند.

داستایفسکی نویسنده وضعیت‌های بحرانی و حاد است. رمان‌های او معمولاً در چند روز پُر از تشنج، جنون، فریاد، قتل، اعتراف و سقوط روایت می‌شوند. کاراکترهای داستایفسکی معمولا در لبه‌ی پرتگاه راه می‌روند؛ یا تب دارند، یا در آستانه‌ی خودکشی‌اند، یا در حال طراحی نقشه‌ای هولناک هستند. او آدم‌ها را به افراطی‌ترین شرایط ممکن می‌کشاند تا ببیند وقتی نقاب تمدن و اخلاق قراردادی فرو می‌ریزد، در عمق وجود انسان چه چیزی باقی می‌ماند.

رئالیسم تولستوی در برابر روان‌شناسی داستایفسکی

رئالیسم تولستوی، رئالیسمی عینی و بصری است. او جهان را آن‌گونه که هست، با تمام جزئیات ملموسش به ما نشان می‌دهد. او همه‌چیز را می‌داند و با نگاهی دانای کل، بر روایت خویش مسلط است. ولادیمیر ناباکوف درباره‌ی نثر او می‌گوید: نوشته‌های تولستوی چنان با درک حسی ما کوک شده است که انگار داریم خود واقعیت را لمس می‌کنیم؛ مثلاً وقتی او از لرزش لب «پرنسس ماری» یا خنکای هوای شب در مزرعه‌ی «لوین» می‌نویسد، ما آن را مثل تجربه‌ای واقعی حس می‌کنیم. در نگاه تولستوی، برای شناخت روح آدم‌ها، باید از مسیر بدن، ژست‌های کوچک و واکنش‌های فیزیکی‌شان عبور کرد.

داستایفسکی اما مسیر کاملاً متفاوتی دارد. او یادداشت مشهوری دارد که در آن می‌گوید: «مرا روان‌شناس می‌خوانند؛ این درست نیست، من فقط رئالیستی در معنایی والاتر هستم، به این معنی که تمام اعماق روح بشر را به تصویر می‌کشم.» او به توصیف‌های صرفاً ظاهری دنیای بیرون تن نمی‌دهد و مستقیم سراغ تلاطم‌های روانی، دوپارگی‌های شخصیت و تناقض‌های پنهان درون ما می‌رود. به نظر می‌رسد داستایفسکی، برخلاف نگاه مکانیکی عصر خودش، باور نداشت که انسان یک دستگاه قابل محاسبه است. شخصیت‌های او، حاضرند آسایش و حتی عقل خود را قربانی کنند، فقط برای اینکه ثابت کنند اراده‌ای آزاد دارند که هیچ‌چیز نمی‌تواند آن را مهار کند.

شخصیت‌های آثار تولستوی و داستایفسکی چه فرقی دارند؟

شخصیت‌های تولستوی، آدم‌هایی هستند که در دل جامعه و خانواده رشد کرده‌اند. آن‌ها گذشته دارند، خانواده دارند و در طول کتاب تغییر می‌کنند، خطا می‌کنند، پشیمان می‌شوند و یاد می‌گیرند. قهرمانان او شخصیت‌هایی هستند که جهان پیرامونشان هویت آن‌ها را شکل می‌دهد؛ خنده‌ها و گریه‌هایشان قابل درک و طبیعی است. رشد آن‌ها تدریجی است، مثل دانه‌ای که در خاک کاشته شده و در فصل باران جوانه می‌زند.

شخصیت‌های داستایفسکی صرفاً کاراکتر داستانی معمولی نیستند. آن‌ها گاهی خیلی تند و تیز صحبت می‌کنند و درگیر بحث‌های داغ فلسفی می‌شوند. هر کدام از قهرمان‌های او، نماینده‌ی جهان‌بینی خاصی هستند. آن‌ها خیلی وقت‌ها در برابر نویسنده هم مقاومت می‌کنند و نمی‌گذارند که او هر طور می‌خواهد سرنوشتشان را رقم بزند. اغلب دچار شکاف درونی و پارادوکس‌های ویرانگرند؛ آن‌ها می‌توانند هم‌زمان در اوج پستی و نهایت ایثار و روشنایی قرار بگیرند.

نظر این دو شخص درباره ایمان و خدا

ایمان برای تولستوی پدیده‌ای برخاسته از عقل سلیم و وجدان اخلاقی بود. او در میانسالی از تمام مناسک رسمی و خرافات نهادی و کلیسا بُرید و جوهره‌ی پیام مسیح را تنها در صلح‌طلبی ناب و آموزه‌های اخلاقی انجیل جست‌وجو کرد. نگاه تولستوی در تفاسیر دینی، بر آموزه‌های اخلاقی عیسی، عشق، عدم خشونت و زندگی ساده تأکید بیشتری داشت و اقتدار کلیسا و بسیاری از آموزه‌های رسمی آن را رد می‌کرد. تولستوی حتی با پذیرش طرد و تکفیر از سوی کلیسا، خدایی را باور داشت که در کار یدی، عمل خیر روزمره و پیاده‌سازی عدل بر روی زمین متولد می‌شود؛ ایمانی که نجات بشر را در اصلاح شیوه‌ی زیستن در همین جهان می‌دید.

در مقابل، داستایفسکی ایمان را گوهری می‌دانست که باید از دل شک و اعماق تاریک رنج بیرون کشیده شود. او باور داشت عقل بشر به‌تنهایی کافی نیست و چه‌بسا بدون حضور خدا، انسان را به ویرانی و توجیه جنایت بکشاند. برای داستایفسکی، ایمان با دو دو تا چهارتای منطقی به دست نمی‌آید، بلکه پیوندی روحی و عاشقانه با خود مسیح است. خدای او در اعماق دردهای آدمی، در لحظات شکست و بی‌پناهی حضور دارد؛ خدایی که انسان را از مسیر اعتراف به گناه، پذیرش رنج و بخشش بی‌قیدوشرط به آرامش می‌رساند.

خود تولستوی و داستایفسکی درباره یکدیگر چه فکر می‌کردند؟

جالب است با وجود اینکه این دو نابغه ادبیات هم‌دوره بودند و دوستان مشترکی هم داشتند، هرگز در طول زندگی با هم روبه‌رو نشدند و گفت‌وگویی رودررو نداشتند! آن‌ها فقط یک بار در سال ۱۸۷۸ در مجلس سخنرانی ولادیمیر سولوویوف در یک سالن حضور داشتند، اما بدون آنکه یکدیگر را ملاقات کنند، سالن را ترک کردند.

تولستوی نسبت به داستایفسکی نگاهی متناقض داشت. او داستایفسکی را فردی بسیار اصیل، عمیق و دردکشیده می‌دانست. او گاهی انسجام فرمی رمان‌های داستایفسکی را زیر سؤال می‌برد و آن را آشفته یا ژورنالیستی می‌شمرد. تولستوی چندان میانه‌ی خوشی با افراط‌های عصبی شخصیت‌های «شیاطین» یا حتی فصول پایانی «برادران کارامازوف» نداشت، اما وقتی در سپتامبر ۱۸۸۰ در بستر بیماری رمان « خاطرات خانه اموات» را دوباره خواند، در نامه‌ای به استراخوف اعتراف کرد که در تمام ادبیات جدید روسیه، حتی آثار پوشکین، کتابی بهتر و عمیق‌تر از آن نمی‌شناسد تولستوی با شنیدن خبر درگذشت داستایفسکی نوشت:

«من هرگز این مرد را ندیدم و هرگز تماسی با او نداشتم، و ناگهان وقتی مرد، فهمیدم که او نزدیک‌ترین، عزیزترین و ضروری‌ترین موجود برای من بود… تکیه‌گاهی بود که ناگهان فرو ریخت و من حس کردم چقدر به او محتاج بودم.»

داستایفسکی نیز به نبوغ تولستوی احترامی عمیق می‌گذاشت. او پس از خواندن «آنا کارنینا»، آن را شاهکاری بی‌همتا در درک روح انسانی خواند. با این حال، داستایفسکی احساس می‌کرد جهان اشرافی تولستوی محدود به قشر مرفهی است که تاریخ مصرفش رو به اتمام است.

خواندن آثار کدام سخت‌تر است؟

پاسخ به این سؤال بستگی به این دارد که سختی را در چه چیزی تعریف کنیم، حجم و گستردگی اثر، یا سنگینی بار روانی و فلسفی؟

اگر سختی را در حوصله برای دنبال‌کردن شخصیت‌های متعدد، تحلیل استراتژی‌های نظامی، توصیف‌های مفصل از کشاورزی و شکار، و حجم زیاد صفحات بدانیم، خواندن تولستوی می‌تواند چالشی بزرگ باشد. کتاب‌هایی مثل «جنگ و صلح» به صبر، تجسم بالا و همراهی مداوم با ضرباهنگ آرام داستان نیاز دارند.

اما اگر سختی را در روبه‌رو شدن با تاریک‌ترین لایه‌های روان، اضطراب‌های اگزیستانسیال، کشمکش‌های پیچیده کلامی و فضای تیره و عصبی بدانیم، داستایفسکی به مراتب سنگین‌تر و چالش‌برانگیزتر است. رمان‌های داستایفسکی خواننده را از نظر روحی خسته و دگرگون می‌کنند. ریتم تند و دیالوگ‌های فلسفی طولانی در آثاری مثل «برادران کارامازوف» یا «شیاطین (جن‌زدگان)»، تمرکز ذهنی بالایی می‌طلبد و تجربه‌ای است که مخاطب را درگیر بحران‌های عمیق وجودی می‌کند.

برای شروع تولستوی بخوانیم یا داستایفسکی؟

پاسخ به این پرسش پیش از هر چیز به این بستگی دارد که در حال حاضر دنبال چه تجربه‌ای هستید. تماشای شکوه زندگی از دریچه‌ای روشن و واقع‌گرایانه، یا غوطه‌ور شدن در تاریک‌روشن روان آدمی و تب‌وتاب‌های بی‌پایانش؟

اگر با رمان‌های طولانی و جهان‌های چندلایه راحت نیستید، می‌توانید با داستان‌های کوتاه‌تر تولستوی، مانند «مرگ ایوان ایلیچ»، شروع کنید. تولستوی به شما یاد می‌دهد چطور با طمأنینه به تماشای جزئیات حیات بنشینید، شخصیت‌ها را در بستری طبیعی لمس کنید بی‌آنکه از همان آغاز کار، ذهنتان درگیر کشمکش‌های طاقت‌فرسا شود.

اما اگر اهل کشف لایه‌های پنهان روان، وسوسه‌های درونی، جنون و هیجان‌ هستید، احتمالا داستایفسکی شما را از همان ابتدا اسیر جادوی خودش می‌کند. برای پا گذاشتن به دنیای او هم بهتر است شاهکارهای بزرگی مثل «برادران کارامازوف» را برای بعد نگه دارید و خواندن آثارش را با رمان‌های جمع‌وجورتری مثل «شب‌های روشن»، «قمارباز» یا شاهکاری چون «جنایت و مکافات» آغاز کنید. داستایفسکی دستتان را می‌گیرد و بی‌هیچ تعارفی به کوچه‌پس‌کوچه‌های سن‌پترزبورگ و اتاق‌های تنگ و تب‌آلودی می‌برد که در آن‌ها، شخصیت‌ها مدام میان فضیلت و گناه دست‌وپا می‌زنند.

بنابراین، اگر این روزها ذهنی آرام برای تماشای نقاشی پهناوری از زندگی و جامعه می‌خواهید، با تولستوی همراه شوید؛ اما اگر دلتان داستانی پرالتهاب، درگیرکننده و رویارویی بی‌پروا با تاریک‌ترین پستوهای وجود آدمی می‌طلبد، بی‌درنگ سراغ داستایفسکی بروید.

جمع‌بندی

در نهایت، انتخاب بین تولستوی و داستایفسکی را نباید به گونه‌ای تصور کرد که در آن یکی برنده و دیگری بازنده شود. این دو نویسنده، در واقع دو چشم متفاوت برای دیدن حقیقت انسان هستند. اگر فقط با چشم تولستوی به دنیا نگاه کنیم، زندگی را در پیوستگی باشکوه، تاریخ جریان‌دار و آرامش طبیعت می‌بینیم؛ انگار همه‌چیز در جای درستش قرار دارد و ما بخشی از یک کل هماهنگ هستیم. اما اگر فقط با چشم داستایفسکی به دنیا نگاه کنیم، زندگی را مثل میدان جنگ می‌بینیم؛ جایی پر از بحران، جنون، پرسش‌های بی‌پاسخ و پرتگاه‌های روانی که هر لحظه ممکن است در آن‌ها سقوط کنیم.

حقیقت این است که ما در زندگی واقعی، هم‌زمان به هر دو نیاز داریم. ما همان‌قدر که به نگاه آرام‌بخش و زمینی تولستوی احتیاج داریم تا ریشه‌هایمان را در خاک زندگی محکم کنیم، به نگاه نافذ و بی‌پرده‌ی داستایفسکی هم نیاز داریم تا در تاریک‌ترین لحظات تنهایی و تردید، بفهمیم که تنها نیستیم و درد ما بخشی از تجربه‌ی مشترک بشر است.

کتاب‌ها دریچه‌ای به جهان‌های تازه‌اند و طاقچه این دریچه را همیشه برای شما باز نگه می‌دارد. با چند کلیک ساده در فروشگاه کتاب طاقچه می‌توانید به دنیای قصه‌ها، دانش و ماجراجویی قدم بگذارید. کتابخانه‌ای همیشه در دسترس، برای لحظاتی که می‌خواهید غرق در کلمات شوید!

بستن تبلیغ
خانه یادگیری طاقچه

روشنا (زهرا) مرتمی هستم و بیشتر از هرچیز با کتاب‌ها حالم خوب می‌شود. کتاب‌خواندن برای دیگران با صدای بلند یکی از سرگرمی‌هایی است که همیشه به‌طرز عجیبی حالم را بهتر می‌کند. آدم شنیدنِ داستان‌ها هستم و گاهی بی‌آنکه فکرش را بکنم خودم را وسط درددل طولانی آدم‌ها (حتی کسانی که خیلی نمی‌شناسم) پیدا می‌کنم. مسیر دانشگاهی‌ام را با اقتصاد در خوارزمی تهران شروع کردم، راهی که در ابتدا به‌ظاهر منطقی بود اما در آن رشته چارچوب‌ها بیش‌ از حد بسته بودند و عددها خسته‌ام می‌کردند. این مسئله با روحیه‌‌ای که با قصه‌ها نفس می‌کشید سازگار نبود. این ناسازگاری مرا به سمت تحصیل در هنر کشاند؛ جایی که دنیایش رنگی‌تر بود، جواب قطعی وجود نداشت و حتی گاهی سؤال‌ها از پاسخ‌ها مهم‌تر‌ بودند. دغدغه‌ی درست‌نویسی و اشتیاق به یادگیری مرا به سمت شرکت در دوره‌های ویراستاری، زیبا‌نویسی و مرورنویسی برد. مسیری که تجربه‌ی خواندن و نوشتن را لذت‌بخش‌تر کرد. نوشتن در طاقچه ادامه‌ی همین مسیر است؛ تلاشی است برای نزدیک‌تر شدن به کتاب‌ها. اینجا سعی می‌کنم درباره‌ی کتاب‌ها با دقت، پرسش‌گری و صداقت بنویسم.


اشتراک‌گذاری یادداشت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یادداشت‌های مشابه
یادداشت‌های پربازدید

دانلود کتاب از اپلیکیشن طاقچه

نصب طاقچه