نویسنده: استیون کینگ
مترجم: فرزاد فربد
انتشارات: نشر چشمه

برای آخر هفته گاهی فقط یک فیلم میخواهیم که دو ساعت ما را از ملال روزمره دور کند؛ البته ترجیحاً فیلمی که بعدش مجبورمان نکند قبل از خواب، کمد را هم بررسی کنیم. اقتباسهای ترسناک این لذت را دو برابر میکنند: اول کابوس را در ذهن نویسنده میخوانیم، بعد میبینیم سینما با آن چه کرده است.
کتاب و فیلم ابزارهای یکسانی ندارند. کتاب میتواند ساعتها در ذهن یک شخصیت بماند؛ سینما میتواند با یک راهروی تاریک، یک صدای ناگهانی یا چهرهای که زیادی آرام به نظر میرسد، ضربان قلبمان را بالا ببرد. اقتباس خوب هم قرار نیست همیشه مو به مو شبیه کتاب باشد. گاهی فیلم به متن وفادار میماند و گاهی راه خودش را میرود؛ گاهی هم نسخهی سینمایی آنقدر مستقل میشود که نام نویسندهی کتاب را میشنویم و تازه یادمان میافتد این کابوس از کجا شروع شده است.
در این یادداشت از بلاگ طاقچه، سراغ ۱۲ فیلم ترسناک اقتباسی رفتهایم؛ از هتل دورافتادهی «درخشش» تا نوار نفرینشدهی «حلقه». برای هرکدام هم میگوییم چه چیزی آن را دیدنی میکند و بهتر است آشنایی با داستان را از کتاب شروع کنید یا فیلم.

رمان «درخشش» را استیون کینگ در سال ۱۹۷۷ منتشر کرد و استنلی کوبریک در سال ۱۹۸۰ اقتباس سینمایی آن را ساخت.
جک تورنسْ سرایداری زمستانی هتل اورلوک را میپذیرد و همراه همسر و پسرش، دنی، به هتلی دورافتاده در کوهستان میرود. با بستهشدن راهها، خانواده ماهها از جهان بیرون جدا میمانند؛ اما اورلوک فقط یک ساختمان خالی نیست. گذشتهی تاریک هتل و توانایی اسرارآمیز دنی، اقامت زمستانی خانواده را کمکم به کابوسی طولانی تبدیل میکنند.
اگر اسم «درخشش» را بشنویم، احتمالاً پیش از هر چیز چهرهی جک نیکلسون یادمان میآید؛ لبخندی که حتی اگر در را هم برایتان باز کند، احتمالاً ترجیح میدهید پشت در بمانید. فیلم کوبریک با راهروهای خلوت و فضای سردش یکی از ماندگارترین تجربههای سینمای وحشت است، اما با رمان کینگ تفاوتهای مهمی دارد. فیلم مسیر جک را مبهمتر و سردتر روایت میکند؛ درحالیکه کتاب بیشتر به گذشتهی او، رابطهاش با خانواده و تلاشش برای مقابله با ضعفهای خودش میپردازد.
از کجا شروع کنیم؟ اول فیلم کوبریک را ببینید و بعد رمان را بخوانید. مقایسهی این دو نسخه خودش بهاندازهی یک بحث طولانی در هتل اورلوک وقتگیر است؛ البته امیدواریم پایانش بهتر باشد.
بخشی از کتاب صوتی درخشش را بشنوید.

درخشش
نویسنده: استیون کینگ
گوینده: اشکان عقیلیپور
انتشارات: رادیو گوشه
رمان «جنگیر» نوشتهی ویلیام پیتر بلتی در سال ۱۹۷۱ منتشر شد و ویلیام فریدکین در سال ۱۹۷۳ اقتباس سینمایی آن را کارگردانی کرد.
ریگن دوازدهساله پس از مجموعهای از رفتارها و اتفاقهای نامتعارف، از دسترس توضیحهای پزشکی خارج میشود. مادرش، کریس، او را نزد پزشکان مختلف میبرد، اما درمانها نتیجهای ندارند. وقتی احتمال نیرویی فراطبیعی مطرح میشود، دو کشیش با تجربهها و تردیدهای متفاوت وارد ماجرا میشوند.
«جنگیر» از آن اقتباسهایی است که نویسندهی کتاب در شکلگیری فیلم نقش مستقیم داشت: بلتی فیلمنامهی فیلم را نوشت و تهیهکنندهی آن هم بود. فریدکین با استفاده از بازیها، صدا و فضاسازی، وحشت را از صفحهی کتاب به تجربهای سینمایی تبدیل کرد. فیلم فقط دربارهی تسخیرشدن نیست؛ دربارهی درماندگی آدمهایی هم هست که نمیتوانند رنج یک کودک را توضیح دهند.
از کجا شروع کنیم؟ فیلم انتخاب خوبی برای شروع است. بعد سراغ رمان بروید تا جزئیات بیشتری از شخصیتها و لایههای فکری داستان پیدا کنید؛ البته شاید بهتر باشد این کار را در روشنایی روز انجام دهید.

استیون کینگ رمان «آن» را در سال ۱۹۸۶ منتشر کرد. اندی موشیاتی هم اقتباس سینمایی آن را در دو قسمت، بهترتیب در سالهای ۲۰۱۷ و ۲۰۱۹، کارگردانی کرد.
در شهر دری، گروهی از بچهها با موجودی روبهرو میشوند که میتواند شکل ترسهایشان را به خود بگیرد. پنیوایز، دلقک ترسناک داستان، فقط یکی از چهرههای این موجود است. اعضای گروه در کودکی با او مقابله میکنند؛ اما بیستوهفت سال بعد، نشانههایی از بازگشتش آنها را دوباره به شهر میکشاند.
کینگ در رمان، روایت کودکی و بزرگسالی شخصیتها را درهم میتند و گذشتهی شهر دری را هم به بخشی از داستان تبدیل میکند. فیلمهای موشیاتی روایت را به دو بخش تقسیم میکنند: قسمت اول دوران کودکی گروه را دنبال میکند و قسمت دوم بازگشت آنها در بزرگسالی را. رمان در سال ۱۹۸۶ منتشر شد و از نظر گسترهی شخصیتها و تاریخچهی شهر، جهان مفصلتری میسازد.
از کجا شروع کنیم؟ فیلم ۲۰۱۷ راه سریعی برای ورود به داستان است، اما برای دیدن پایانش باید قسمت دوم را هم تماشا کنید. اگر از رمانهای طولانی لذت میبرید، کتاب را انتخاب کنید؛ فقط مطمئن شوید وقت کافی دارید. کینگ در این یکی با تعداد صفحات شوخی ندارد.
داستان بلند «چه کسی آنجاست؟» نوشتهی جان دبلیو. کمپبل در سال ۱۹۳۸ منتشر شد. جان کارپنتر در سال ۱۹۸۲ فیلم «موجود» را با اقتباس از آن کارگردانی کرد.
در یک ایستگاه تحقیقاتی در قطب جنوب، اعضای گروه با موجودی بیگانه مواجه میشوند که میتواند شکل موجودات زنده را تقلید کند. خطر فقط خود موجود نیست؛ این است که هیچکس نمیداند چه کسی هنوز انسان است. در جایی که سرما راه فرار را میبندد، سوءظن هم مثل موجود بیگانه میان آدمها پخش میشود.
اگر فکر میکنید سفر به قطب جنوب تجربهی جذابی است، شاید بد نباشد اول فیلم را ببینید. بعد از آن، نگاهتان به همسفرها کمی عوض میشود؛ البته اگر هنوز همسفری باقی مانده باشد. فیلم کارپنتر از داستان کمپبل اقتباس شده، اما بخش مهمی از اثرگذاریاش را از ابزارهای سینما میگیرد: فضای بسته، سرمای قطب و طراحی موجودی که تشخیصش از انسان آسان نیست.
از کجا شروع کنیم؟ اول فیلم را ببینید؛ طراحی موجود و تعلیق آن بخش مهمی از تجربه است. بعد سراغ داستان کمپبل بروید تا مسیر اقتباس را دنبال کنید.
آیرا لوین رمان «بچه رزماری» را در سال ۱۹۶۷ منتشر کرد و رومن پولانسکی در سال ۱۹۶۸ اقتباس سینمایی آن را کارگردانی کرد.
رزماری و همسرش به آپارتمانی در نیویورک نقل مکان میکنند. همسایهها بیش از حد مشتاقاند به آنها نزدیک شوند و وقتی رزماری باردار میشود، رفتار اطرافیانش رنگ دیگری پیدا میکند. او کمکم به این شک میافتد که بارداریاش بخشی از نقشهای هولناک باشد؛ نقشهای که شاید نزدیکترین آدمهای زندگیاش هم در آن نقش داشته باشند.
فیلم پولانسکی به رمان لوین نزدیک است و تعلیقش را بر تردید بنا میکند: آیا رزماری واقعاً نشانههایی از توطئه میبیند یا فشار روانی باعث شده برداشتش از اطرافیان تغییر کند؟ مخاطب هم مثل خود او مدام میان این دو احتمال رفتوآمد میکند. از آن لحظههایی که آدم دلش میخواهد بگوید «شاید زیادی حساس شدی»، اما خودش هم دیگر مطمئن نیست.
از کجا شروع کنیم؟ هر دو نسخه انتخابهای خوبیاند. فیلم را ببینید و بعد رمان را بخوانید تا ببینید این تردیدها در دو قالب چطور ساخته میشوند.
بخشی از کتاب صوتی بچه رزمری را بشنوید.

بچه رزمری
نویسنده: آیرا لوین
گوینده: ندا پوریان
انتشارات: نوین کتاب گویا

رمان «میزری» اثر استیون کینگ در سال ۱۹۸۷ منتشر شد و راب راینر در سال ۱۹۹۰ اقتباس سینمایی آن را کارگردانی کرد.
پل شلدون، نویسندهای که در تصادفی مجروح شده، به دست آنی ویلکس نجات پیدا میکند؛ زنی که خودش را بزرگترین طرفدار او میداند. اما وقتی آنی از تصمیم پل دربارهی سرنوشت شخصیت محبوبش در رمان تازه باخبر میشود، طرفداریاش به وسواسی خطرناک تبدیل میشود. پل درمییابد که نجات پیدا کردن، پایان خطر نبوده است.
فیلم راب راینر با اجرای کتی بیتس در نقش آنی ویلکس، قصهای را که در بخش زیادی از آن دو شخصیت و یک خانه حضور دارند به تعلیقی فشرده تبدیل میکند. بیتس برای این نقش جایزهی اسکار بهترین بازیگر زن را دریافت کرد. «میزری» دربارهی لحظهای هم هست که علاقه به تملک تبدیل میشود و یک خواننده خیال میکند چون کتابهای نویسندهای را دوست دارد، حق دارد برای زندگیاش تصمیم بگیرد.
از کجا شروع کنیم؟ فیلم برای شروع مناسب است؛ بعد از آن رمان را بخوانید تا بیشتر وارد ذهن پل شوید. اگر خودتان هم نویسندهاید، شاید بد نباشد پیش از معرفی کتاب بعدیتان، وضعیت طرفداران را کمی بررسی کنید.
کوجی سوزوکی رمان «حلقه» را در سال ۱۹۹۱ منتشر کرد و هیدهئو ناکاتا در سال ۱۹۹۸ نسخهی سینمایی ژاپنی آن را ساخت.
نوار ویدئویی مرموزی وجود دارد که تماشایش با نفرینی مرگبار گره خورده است. ریکو آساکاوا، روزنامهنگاری که دربارهی چند مرگ مشکوک تحقیق میکند، نوار را میبیند و برای کشف راز آن وارد مسیر زندگی ساداکو میشود؛ دختری با گذشتهای تلخ و حضوری که از قاب تلویزیون بیرون میآید.
فیلم ناکاتا فناوری روزمره را به بخشی از کابوس تبدیل میکند. تلویزیون قرار است پنجرهای به جهان باشد؛ در «حلقه» اما خودش مسیری برای ورود تهدید است. فیلم با شخصیتها و روایت رمان تفاوتهایی دارد، اما ایدهی اصلی را به تصویری ماندگار تبدیل میکند: نفرینی که با دیدن آغاز میشود و دیگر نمیتوان بهسادگی از آن چشم پوشید.
از کجا شروع کنیم؟ اول نسخهی ژاپنی سال ۱۹۹۸ را ببینید و بعد سراغ کتاب بروید. تماشای فیلم با چراغ خاموش توصیه میشود؛ خاموش کردن تلویزیون بعدش با خودتان.

استیون کینگ رمان «کری» را در سال ۱۹۷۴ منتشر کرد و برایان دی پالما در سال ۱۹۷۶ نسخهی سینمایی آن را کارگردانی کرد. مایک فلنگن هم در سال ۲۰۲۶ در مقام نویسنده و سازندهی سریال، اقتباس تلویزیونی هشتقسمتی تازهای از این داستان ارائه داد.
کری وایت در مدرسه تحقیر میشود و در خانه هم از حمایت مادرش برخوردار نیست. او بهتدریج متوجه میشود قدرتی فراطبیعی دارد و میتواند اشیا را با ذهنش حرکت دهد. وقتی برای نخستین بار امید پیدا میکند میان همسالانش پذیرفته شود، اتفاقی در جشن مدرسه آن امید را به خشمی ویرانگر تبدیل میکند.
رمان «کری» نخستین رمان منتشرشدهی کینگ است. دی پالما در فیلم سال ۱۹۷۶ روایت چندلایهی کتاب را به قصهای سینمایی تبدیل کرد و تحقیر روزمرهی کری را تا نقطهی انفجار دنبال کرد. اقتباس هشتقسمتی مایک فلنگن هم در اکتبر ۲۰۲۶ منتشر شد؛ بازخوانی تازهای از داستانی که نشان میدهد قلدری مدرسهای و تحقیر جمعی، پیامدهایی فراتر از یک جشن خرابشده دارند.
از کجا شروع کنیم؟ فیلم دی پالما نقطهی ورود مناسبی است. بعد رمان را بخوانید و اگر هنوز دلتان خواست به داستان برگردید، سراغ سریال تازه بروید.
رمان «آدم درست را راه بده» اثر یون آیویده لیندکویست، نویسندهی سوئدی، در سال ۲۰۰۴ منتشر شد. توماس آلفردسون هم در سال ۲۰۰۸ نسخهی سینمایی سوئدی آن را کارگردانی کرد.
اسکار، پسری دوازدهساله که در مدرسه آزار میبیند، با الی آشنا میشود؛ کودکی مرموز که شبها بیرون میآید و رازی خونآلود دارد. میان آن دو دوستی شکل میگیرد، اما داستان بهسادگی در قالب قصهای دربارهی دوستی یا خونآشامها جا نمیشود. تنهایی، خشونت و نیاز به دیدهشدن هم در کنار عناصر فراطبیعی پیش میروند.
فیلم آلفردسون بر رابطهی اسکار و الی متمرکز است، درحالیکه رمان جهان گستردهتری از شخصیتها و جزئیات تاریک دارد. نسخهی سوئدی با ریتمی آرام و فضایی سرد، برای ترساندن مخاطب عجله نمیکند؛ انگار میداند بعضی چیزها اگر آهسته از راه برسند، بیشتر میترسانند.
از کجا شروع کنیم؟ از فیلم سوئدی شروع کنید، بهخصوص اگر به آثار فضاساز و کمشتاب علاقه دارید. بعد رمان را بخوانید تا بخشهای بیشتری از این جهان را ببینید.
داستان کوتاه «۱۴۰۸» نوشتهی استیون کینگ در سال ۲۰۰۲ در مجموعهی Everything’s Eventual منتشر شد و میکائیل هوفستروم در سال ۲۰۰۷ فیلمی بر اساس آن ساخت.
مایک انسلین نویسندهای شکاک است که دربارهی مکانهای تسخیرشده مینویسد. او برای بررسی اتاق ۱۴۰۸ وارد هتلی میشود که مدیرش به او هشدار داده است شب را آنجا نماند. مایک هشدار را جدی نمیگیرد؛ تصمیمی که برایش خیلی زود گران تمام میشود. اتاق بهتدریج ادراک او از زمان و واقعیت را به هم میریزد.
فیلم هوفستروم از داستان کوتاه کینگ الهام گرفته، اما برای ساختن فیلمی بلند، گذشتهی مایک و اتفاقهای اتاق را گسترش میدهد. داستان کوتاه در مجموعهی Everything’s Eventual در سال ۲۰۰۲ منتشر شد.
از کجا شروع کنیم؟ اول فیلم را ببینید و بعد داستان کوتاه را بخوانید. آن وقت میتوانید مقایسه کنید یک ایدهی کوتاه چطور به فیلمی بلند تبدیل شدهاست.
کلایو بارکر رمان کوتاه «قلب جهنمی» (The Hellbound Heart) را در سال ۱۹۸۶ منتشر کرد و یک سال بعد خودش اقتباس سینمایی آن، «برپاخیزان جهنم» را کارگردانی کرد.
فرانک کاوتن با باز کردن جعبهای اسرارآمیز، موجوداتی را احضار میکند که مرز میان درد و لذت را از میان بردهاند. پس از ناپدیدشدن فرانک، برادرش لری همراه همسرش جولیا به خانهی قدیمی خانواده نقل مکان میکند. بازگشت فرانک، که برای بازسازی بدنش به خون نیاز دارد، جولیا را به تصمیمی خطرناک میکشاند.
بارکر خودش رمان کوتاهش را به فیلم تبدیل کرد و کارگردانی را هم بر عهده گرفت. فیلم در بعضی رابطههای خانوادگی و مسیر شخصیتها از کتاب فاصله میگیرد، اما دنیای ترسناک و تصاویر خشنش بهسرعت هویت مستقلی پیدا میکند. اگر از فیلمهای وحشت بدنی خوشتان نمیآید، این یکی احتمالاً قرار نیست نظرتان را عوض کند؛ اگر خوشتان میآید، احتمالاً تا مدتی تصویرهایش را فراموش نمیکنید.
از کجا شروع کنیم؟ اگر با تصاویر خشن راحت هستید، فیلم را ببینید و بعد رمان کوتاه را بخوانید تا تفاوتهای اقتباس را پیدا کنید.
داستان دنبالهدار «هربرت وست، احیاگر» نوشتهی اچ. پی. لاوکرفت در سال ۱۹۲۲ منتشر شد و استوارت گوردون در سال ۱۹۸۵ فیلم «احیاگر» را بر اساس آن ساخت.
هربرت وست، دانشجوی پزشکی، باور دارد میتوان مردگان را به زندگی برگرداند. آزمایشهای او برای اثبات این نظریه از کنترل خارج میشوند و آنچه به زندگی بازمیگردد، دیگر شباهتی به انسانهای زنده ندارد.
فیلم استوارت گوردون از داستان لاوکرفت الهام گرفته، اما لحنش فقط ترسناک نیست. وحشت بدنی، اغراق و طنز سیاه کنار هم قرار میگیرند و نتیجه را از اقتباسهای جدیتر این فهرست جدا میکنند. داستان «هربرت وست، احیاگر» در سال ۱۹۲۲ بهصورت دنبالهدار منتشر شد.
از کجا شروع کنیم؟ اگر از ترکیب ترس و طنز سیاه لذت میبرید، فیلم را اول ببینید و بعد سراغ داستان لاوکرفت بروید. فقط اگر وسط فیلم با خودتان گفتید «این دیگر زیادی اغراقآمیز است»، بدانید که احتمالاً فیلم دقیقاً دارد کار خودش را میکند.
جواب به حالوهوای خودتان بستگی دارد. کتاب فرصت میدهد بیشتر در ذهن شخصیتها بمانید و جزئیات جهان داستان را با تخیل خودتان بسازید. فیلم با تصویر و صدا همان جهان را در زمانی محدود پیش چشم میگذارد؛ گاهی هم با تغییر مسیر، داستان تازهای از دل کتاب بیرون میکشد.
اگر «درخشش» را دیدهاید، خواندن رمان میتواند نگاه دیگری به جک تورنس و خانوادهاش بدهد. اگر با «حلقه» از سینمای ژاپن آشنا شدهاید، کتاب سوزوکی روایت متفاوتی از همان نفرین پیش رویتان میگذارد. و اگر هنوز میان فیلم و کتاب مردد هستید، از نسخهای شروع کنید که بیشتر با حالوهوایش ارتباط میگیرید. در اقتباسهای خوب، کتاب و فیلم رقیب هم نیستند و هرکدام دریچهای جداگانه به یک کابوس مشترکاند.
دانلود کتاب از اپلیکیشن طاقچه