لوگو طاقچه
نمایشگاه مجازی کتاب طاقچه
رابطه شهریار و ابتهاج

ماجرای شهریار و هوشنگ ابتهاج؛ از شیفتگی ادبی تا رفاقتی چهل‌ساله

3 بازدید

در غیاب یار و در هجوم تنهایی، گاهی دلتنگی چنان بر جان انسان سایه می‌اندازد که حتی توان و اشتیاقی برای سخن‌گفتن باقی نمی‌ماند؛ درست مانند حال و هوایی که در این ابیات جاری است: 

من دگر سوی چمن هم سر پروازم نیست / که پر بازم اگر هست دل بازم نیست    

آشیان ساختن ارزانی مرغان چمن / آشیان سوخته‌ام من که هم‌آوازم نیست

این ابیات را شهریار برای هوشنگ ابتهاج سروده است. چگونه در زندگی پیوندی شکل می‌گیرد که برای توصیفش، عشق کم است؟ سایه می‌گفت عشق برای رابطه‌ی ما کم بود؛ خودش و شهریار. همه‌ی انسان‌ها شانس این را ندارند که این نوع از همبستگی‌ را در زندگی تجربه کنند و عجیب آنجاست که دو شاعری چنین با هم پیوستند که اثر روابطشان بر شعر فارسی ماندگار شده است. داستان هوشنگ ابتهاج و شهریار از داستان‌هایی است که ارزش خواندن دارد؛ چراکه در آن موسیقی و شعر و ادب و عاطفه حرف اول را می‌زند. اگرچه ما این داستان را فقط از نگاه ابتهاج داریم و از شهریار تنها شعرها و سخنانی کوتاه به جای مانده، اما دوستی شهریار و ابتهاج دارای لایه‌های عمیقی است که می‌توانیم به فقط همین یک نگاه نیز اکتفا کنیم. در این یادداشت از بلاگ طاقچه تلاش داریم به عمق رابطه هوشنگ ابتهاج و شهریار بپردازیم؛ شاعرانی که شعرهایشان هنوز در زندگی‌هایمان جریان دارد.

دو شاعر، دو مسیر، یک نقطه تلاقی

محمدحسین بهجت تبریزی، متولد ۱۲۸۴ بود؛ او ۲۲ ساله بود که سایه به دنیا آمد. وقتی هوشنگ ابتهاج در اوج جوانی هر شعری را که به دستش می‌رسید می‌خواند تا هرچه بیشتر با شاعران معاصرش آشنا شود، شهریار منظومه‌ی حیدربابا را سال‌ها پیش‌تر منتشر کرده بود. این دو از نسل‌های متفاوتی بودند؛ چه در حوزه‌ی اجتماعی و چه در حوزه‌ی ادبی. شخصیت پرشور شهریار میان ابیاتش آشکار بود و زبانش در غزل جای می‌گرفت؛ صورتی کلاسیک که همه‌ی آنچه را شهریار می‌خواست بدان بپردازد در خود داشت: عشق. اما ابتهاج را موسیقی بود که دیوانه می‌کرد. اگر جایی سازی نواخته می‌شد، سایه از شعرخواندن دست می‌کشید. او پی همین موسیقی نیز در شعر رفت و غزلی ساخت چنان پالوده که در پختگی حتی دیگر می‌توانست به موسیقی برخی غزلیات حافظ نقد وارد کند. هیچ کدام از این دو شاعر اما خود را به غزل محدود نساختند؛ با این وجود، اشعار نوی ابتهاج بیش از اشعار نوی شهریار در یادها باقی مانده است. پس این دو شاعر در کجا به هم پیوند خوردند؟ عاطفه و احساس. سایه پس از دهه‌ها که از مرگ شهریار می‌گذشت، با خواندن اشعارش می‌گریست. شاید برای دوستی که دیگر نبود و حتماً برای آن عطوفتی که شهریار در دل داشت. همان عاطفه‌ای که شهریار را نیز دلبسته‌ی سایه کرده بود.  

شیفتگی سایه به شعر شهریار پیش از دیدار

شهریار بی آن که بداند و اصلاً ابتهاج را دیده باشد، بر شعر او اثر گذاشته بود. سایه وقتی برای بار اول او را دید همه‌ی اشعارش را از بر بود. این اثر بر روی شعر سایه چنان عمیق بود که او پیش از آشنایی سروده بود:

 خموش سایه که شعر تو را دگر نپسندم / که دوش گوش دلم شعر شهریار شنید 

و این تنها شعر ابتهاج برای شهریار نبود؛ شنیدن این ابیات، شهریار را بسیار خشنود کرد چراکه می‌دانست این‌ها شعرهایی نیستند که سایه برای خوشایند او سروده باشد. همین نیز عاملی بود که پیوند میان این دو نفر را محکم‌تر کرد. طبق گفته‌های ابتهاج، او چند دوره‌ی غزل را پشت سر گذاشته است: غزل‌هایی مانند نیاز، نی خاموش، نی شکسته، وفا، ناله و دام بلا حال و هوایی میانه و ترکیبی دارد از اشعار سعدی و شهریار. او در ناله‌ای بر هجران، اشک واپسین و قصه‌ی درد به غزل شهریار نزدیک‌تر می‌شود و در همیشه بهار، کاملاً شبیه شهریار شعر می‌سراید. از بعد از سایه گل نیز او در زبان غزل حافظ می‌افتد.

شهریار و سایه

نخستین دیدار؛ زمستان ۱۳۲۷ یا حوالی آن

حدود سال ۲۶ یا ۲۷ بود که ابتهاج همراه با محمدامین ریاحی به کوچه‌ی فلاح رفتند و شهریار در را برایشان باز کرد. سایه گفت: «مهمان نخوانده می‌پذیری؟… .» این اولین دیدارشان بود و دفعات بعدی نیز چندباری سایه به همراه ریاحی به دیدار شهریار رفت. بعدها شهریار به یاد سایه می‌آورد به طنز که «آن جمله مال اهرمن بوده آ.» او به مصرعی از هذیان دل اشاره دارد که از زبان اهریمن بیان می‌شود و سایه آن را در اولین نگاه به او می‌گوید.  

از دیدار هفتگی تا معاشرت روزانه

پس از آن سایه دیگر هر شنبه، تنها به دیدار شهریار می‌رفت. شهریار نیز شعری ساخته بود: 

دل یهودی شده است و شنبه‌پرست / نامسلمان چه زود کافر شد  

اما طولی نکشید که این دیدارها هر روزی شدند. سایه حدود ساعت دو تا دو و نیم به خانه‌ی شهریار می‌رفته، موقعی که او هنوز در خواب بود. شهریار که بیدار می‌شده، حدود ساعت سه و نیم یا چهار تازه سرحال می‌شده و آن دو معاشرتشان را آغاز می‌کردند که ترکیبی بوده از چایی، ساز و آواز و همچنین گاهی خواندن شعرهایشان. سایه می‌گوید همه‌ی کارهای شهریار برایم جالب و دیدنی بود. از دم‌کردن چایی و ساختن شعر برای چایی تا هر چیز دیگر. سایه ادامه می‌دهد که هر روز این بساط به شکل و ادایی تکرار می‌شد و من محو تماشای شهریار می‌شدم. 

کدورت معروف سایه و شهریار؛ روزی که پناهگاه فرو ریخت

کتاب پیر پرنیان اندیش

نویسنده:

انتشارات: انتشارات سخن

ماجرای روزی که میان این دو دوست کدورتی به میان آمد بسیار گفته شده و شرح کامل آن جز در کتاب پیر پرنیان‌اندیش از زبان سایه، در فضای مجازی نیز قابل دسترس است. در این دیدار شهریار و ابتهاج، وقتی سایه می‌رسد، او بیدار نشسته و در فکر بوده و جواب سلام ابتهاج را نمی‌دهد. ناگهان می‌پرسد تو چرا هر روز به اینجا می‌آیی؟ و از پسش دیگر گفته‌ها که سایه از آن به‌عنوان مسائل دنیوی نام می‌برد. ابتهاج هیچ نمی‌گوید و در سکوت می‌گرید. طولی نمی‌کشد که شهریار با دیدن اشک‌های او متوجه می‌شود چه کرده و همان‌جا او نیز با اشک عذرخواهی می‌کند؛ اما چیزی در سایه فرو می‌ریزد. آنچنان این دیدارها برایش معنوی بوده و چنان خانه‌ی شهریار برایش مأمن و پناه بوده که وقتی می‌رود، می‌بیند دیگر هیچ جایی برای رفتن در این شهر ندارد و روز بعد را در خیابان‌ها سرگردان می‌شود. شهریار خود به خانه‌ی سایه می‌رود و برای او پیغام می‌گذارد و دل آن‌ دو دوباره با یکدیگر صاف می‌شود. سال‌ها پس از مرگ شهریار، سایه همچنان غصه‌ی همان یک روزی را می‌خورد که به دیدارش نرفت.

زندانی‌شدن ابتهاج و نقش شهریار برای آزادی او

ابتهاج در اردیبهشت سال ۱۳۶۲ زندانی شد. او در دوره‌ای به دلیل گرایش‌های فکری به زندان افتاد و دوستان و رفقایش نگران حال و وضعیت او شدند. ابتهاج سرانجام چهارم اردیبهشت ۱۳۶۳ آزاد شد. شهریار موقع زندانی‌شدن او، به رئیس‌جمهور وقت، نامه‌ای نوشته بود که وقتی شما سایه را زندانی کردید فرشته‌ها بر عرش الهی گریه کردند و توضیح داده بود که من با سایه زندگی کرده‌ام و او عارف است. اینکه شهریار سایه را عارف‌ خطاب‌ کرده بود، سایه را بیست سال بعد هم همچنان به خنده می‌انداخت! همین نامه بود که موجب آزادی ابتهاج شد؛ چراکه روزی صدایش کردند و بی‌محاکمه آزاد شد. 

سفرهای سایه به تبریز و شعرهای شهریار برای او

سایه آمد که به جان روشنی آرد بازم / من از این سایه به خورشید نمی‌پردازم

در دوره‌هایی این دو دوست از یکدیگر دور بودند و با این حال، ارتباطشان با یکدیگر قطع نمی‌شد. مواقعی که سایه در رشت بود برای شهریار نامه می‌نوشت و زمانی که شهریار در تبریز بود، سایه گاه به گاه به دیدارش می‌رفت. با این حال، از این دیدارها کمتر مستندی به جای مانده و سایه نیز کمتر به آن روزها اشاره دارد. اگرچه سایه و شهریار دیگر کمتر یکدیگر را می‌دیدند؛ اما اثری که بر هم داشتند همچنان باقی بود، چنان که می‌دانیم شهریار در پاسخ سایه پس از مرگ نیما، برای او سروده بود:

سایه‌جان رفتنی استیم بمانیم که چه؟ / زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه؟

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست / این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه؟

در مجله‌ی طاقچه بخوانید:

گوشه چشمی به اشعار عاشقانه شهریار

آخرین دیدار؛ خرداد ۱۳۶۶

ابتهاج پس از آزادی از زندان با شهریار تماس نگرفت. بارها می‌خواست که با او تماس بگیرد اما برخی دغدغه‌هایی که داشت، مانع او می‌شد. تا اینکه سه سال بعد همراه با جمعی از شعرا و ادبا به دیدار جمعی او در تبریز رفتند. سایه می‌دانست که احتمالاً این آخرین دیدار او با شهریار است؛ اما هیچ کجای این دیدار به دل او نبود. نمی‌توانست حتی لحظه‌ای پس از چند سال با شهریار تنها باشد و آنقدر از فضای به‌وجودآمده دلخور بود که حتی دوست نداشت در عکس دسته‌جمعی حضور داشته باشد. اما شهریار صدایش می‌کند و در چشمانش طوری نگاه می‌کند که سایه طاقت نمی‌آورد. خود را به‌سختی کنار شهریار جا می‌دهد و آن آخرین عکس معروف گرفته می‌شود. شهریار سرش را روی شانه‌ی ابتهاج می‌گذارد و آنجاست که سایه می‌فهمد چه دلتنگ بود. موقع خداحافظی دقیقه‌های بسیار یکدیگر را در آغوش می‌گیرند و با گریه نام همدیگر را صدا می‌زنند: شهریارجان، سایه‌جان. سایه تازه موقعی که از خانه بیرون می‌آید شروع به زاری می‌کند و بعدها می‌فهمد که شهریار نیز زاری‌اش را پس از رفتن او سر داده است.  

ابتهاج و شهریار

پس از مرگ شهریار؛ شهریار در حافظه سایه

خونابه گشت دیده‌ی کارون و زنده‌رود / ای پیک آشنا برس از ساحل ارس

ابتهاج می‌گوید بسیاری این شعرش را اشتباه تفسیر کرده‌اند و فکر می‌کردند آن پیک آشنا که از ساحل ارس می‌رسد به شوروی اشاره دارد. درحالی‌که سایه این شعر را برای شهریار سروده بود؛ وقتی که از او دور بود و در تبریز می‌زیست. سایه از این اشعار کم ندارد و چنان که گفته شد، حتی پیش از دیدار با شهریار برای او می‌سروده است. یک سال پس از آخرین دیدارشان در تبریز، شهریار از دنیا رفت و پس از آن روزی نبود که سایه شعری از او بخواند و نگرید. هر بار این بیت را می‌خواند گریه می‌کرد:

 تا نه از گریه شوم کور بیا ور نه چه سود / از چراغی که بگیرند به نابینایی 

ابتهاج، شهریار را نه‌تنها در میان ده غزلسرای مهم معاصر قرار می‌دهد بلکه می‌گوید او در رتبه‌ی نخست است و استثنا. سایه برایش سروده بود:

دلی که پیش تو ره یافت باز پس نرود / هواگرفته‌ی عشق از پی هوس نرود

هر دوی آن‌ها در شعر سختگیر بودند و فهم درستی از غزل خوب داشتند و مهم‌تر از همه درک و دریافتشان از عاطفه‌ی شعر بالا بود. آن پیوند محکم، برای همیشه جای خالی شهریار را در قلب ابتهاج باقی گذاشت اما همیشه با یادآوری روزهایش با او، سر ذوق می‌آمد. گویی شهریار باز هم در کنارش است و همراه هم. 

مرگ ابتهاج و بسته‌شدن دفتر دوستی

هوشنگ ابتهاج در سال ۱۴۰۱ از دنیا رفت. همان شاعری که شهریار با عنوان شاعر به دیگران معرفی‌اش نمی‌کرد؛ می‌گفت «شعرشناس درجه‌یک». و واقعاً نیز همینطور بود. ابتهاج و شهریار در دیدارهایشان غزل‌های یکدیگر را نیز نقد می‌کردند؛ اما شهریار به پیشنهادهایی کوتاه بسنده می‌کرد. از دیگر سو، سایه گاهی غزل‌های هفده یا هجده بیتی او را به هفت یا هشت بیت کاهش می‌داد و شهریار از این جهت، ممنون او بود و دوست داشت که پیش از چاپ دیگر اشعارش با سایه آشنا می‌شد. آن دو بسیار بر روی شعر هم اثر گذاشتند و اگرچه پس از مرگ ابتهاج اینطور به نظر می‌آید که آن پیوند دیگر وجود ندارد، اما ادبیات نه فقط آدم‌ها را، بلکه پیوندها را نیز جاودانه می‌سازد. پیوندی چنان عمیق، که هر بار با خواندن داستان آن، دل آدمی به لرزه می‌افتد.

کلام آخر

سایه با وجود تمام عشق و احترامش برای شهریار، هیچ گاه به دلیل دوستی، دست از نقد اشعار شهریار برنداشت. اگر نظر هوشنگ ابتهاج درباره شهریار را میان سخنان خود سایه جست‌وجو کنیم، این نکته را کامل متوجه می‌شویم. سایه معتقد بود که اوج شعرگویی شهریار در همان‌ سال‌های دهه‌ی ۲۰ تا ۳۰ بود و پس از آن ایرج، سرمشق شهریار می‌شود. اگرچه خود شهریار متوجه آن نبوده و با اینکه او می‌خواسته زبان مردم کوچه و بازار را به کار ببرد اما راز آن را نمی‌دانسته است. فارغ از اینکه ادبا این نقدها را وارد بدانند یا نه، دوستی شهریار و ابتهاج موجب رشد و پیشرفت هر دوی آن‌ها در غزلسرایی بود و کسی نمی‌تواند اثری که هر دوی آن‌ها بر تاریخ ادبیات ایران داشتند را انکار کند. رابطه هوشنگ ابتهاج و شهریار آنگونه بود که حتی یک گردش یک‌روزه در شهر نیز برایشان غزل می‌شد:

من و سایه به دیوار کلیسا گوش خوابانده / به سایه‌روشن افشان برگهایی چون طاووس

بدان نرمی که شب روح‌القدس بال‌ و پر افشاند / برآمد موجزن ناگه طنین نغمه‌ی ناقوس


منبع: کتاب پیر پرنیان‌اندیش / جلد یک و دو

در مجله‌ی طاقچه بخوانید:

نگاهی به زندگی و آثار شهریار

3 بازدید
بستن تبلیغ
نملشگاه کتاب مجازی 1405

نام من پرنیان رحیمی است. متولد سال ۱۳۷۲ در اصفهان هستم و اگر بخواهم از ابتدا بگویم، ادبیات و سیاست از دغدغه‌هایم در نوجوانی بود و به همین دلیل در دبیرستان ادبیات و علوم انسانی خواندم و مسیرم را در دانشگاه تهران با خواندن ژئوپلتیک ادامه دادم. راستش از همان نوجوانی آرزو داشتم دو شغل را حتما تجربه کنم: کتاب‌فروشی و روزنامه‌نگاری. طی ده سال‌ گذشته هم روزنامه‌نگار شدم و هم کتاب‌فروش و به همین واسطه مشاغل دیگری مانند پژوهشگری و مترجمی را هم تجربه کردم. اکنون پس از سال‌ها تجربه‌ی مشاغل مختلف که هسته‌ی مرکزی همه‌ی آن‌ها با نوشتن مرتبط بوده، شغل رویایی‌ام را پیدا کرده‌ام؛ نوشتن درباره‌ی کتاب‌ها. برای من تحلیل و معرفی کتاب‌ها بسیار هیجان‌انگیز است و اگر حتی یک نفر با خواندن مقاله‌ای ترغیب شود کتابی بخواند یا فهمش از کتاب‌ها را گسترش دهد، من از زیستنم در این جهان راضی‌ خواهم بود.


اشتراک‌گذاری یادداشت
0 0 رای
امتیاز مطلب
guest

0 دیدگاه ها
جدیدترین
قدیمی ترین بیشترین رای
بازخورد داخلی
نمایش همه کامنت ها
یادداشت‌های مشابه

دانلود کتاب از اپلیکیشن طاقچه

نصب طاقچه